
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
ما امروز نهار توسری خوردیم . نمایشنامه کوتاه !
مرد ـ پشت میز تحریر در دفترش نشسته.
زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟
مرد ــ نمی دونم ، هر چیز دلت میخواد!!
زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم میخوای؟!
مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!
زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.
زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!
مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.
عکس خواهرم !
نزدیک خانه، به او بر خوردم. ضمن سلام و احوالپرسی به در خانهام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبالام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم ، دیدم او هم پشت سر من است. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکسها نگاه کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت شان را با من ، پرسید. من هم پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟
ــ خواهرم.
ــ چقدر شبیه مادر من است، ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.
ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.
سرِ خُمِ خاطرهها می گشایم،
جام به دستان را فرا میخوانم،
جام ها پر ز می، می کنم
نوش، نوش ، نوش
من ساقیام،
ولی، ز می پرهیز می کنم
تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،
مست می کنم.
زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم
مادرم لاغر و ریزه میزه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوریمان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورتام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟
اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لبام را بر پیشانی اش می فشارم.
روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.
22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل
من اسب بودم!
در محفلی از ایرانیان مقیم بلژیک ، همه از مال و مقام و ویلایی که در ایران داشتند، و خدماتی که به این ملت قدرنشناس کرده اند، و مشکلات شان در غرب حرف می زدند.
من گفتم : من خری خاکستری هستم، بی نام نشان، در کشوری غریب، نه خرهای سفید به من اعتنا می کنند، نه خرهای سیاه. هیچ کس از من نمی پرسد، ابولی خرت به چند؟ هیچ کس به فکر قشو کردن من نیست، خودم را به نبش دیوار ، یا تیر چراغ برق می مالم. خانهام قفسی میان قفس های دیگر است. نه خری به من عرعر می کند، و نه خری پاسخ عرعرهای مرا می دهد. دهنه و ابسار و پالان ندارم، آزادم. کارم قدم زدن بی هدف در خیابان هاست، سم ام ساییده شده، پشت ام خمیده، شکمام آویزان، استخوانِ کپل و شانه هایم بیرون زده، چهره ام استخوانی است، چشمانم گود رفته، لوچه ام آویزان، دندان هایم پوسیده، از دماغام آب می آید، نیم بدنم گر، نیم دیگر موهای زیادی در آورده، رگ های گردنم از زیر پوست نمایان است، خوراکم بخور و نمیر، اغلب حسرت است، هیچ ماچه خری به من نگاه نمی کند.
اما...!
همه سر بر گرداند!
ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم بگو چقدر مرا دوست داری...؟!
هرچه اندیشیدم تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.
احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.
۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸
قلبم را ربود!
نیمه شب گذشته بود. در تخت خواب دراز کشیده بودم . سردم بود، حوصله اینکه از جایم بلند شوم پنجره را ببندم ، یا اینکه پتوی جلوی پایم را برویم بکشم، نداشتم . زانو در بغل مچاله شده ، فکر می کردم که از این زندگی یک نواخت خسته شدم. صیح سرکار بروم ، شب خسته برگردم. به این امید که آخر هفته شود، تا ظهر بخوابم. با دوستان بروم بگردم ، حرفهای تکراری بزنم ، شب شعر بروم، شعرهای بی معنی و بی سر ته. اصلا از این زندگی خسته شدم. خوش به حال مرده ها. پیش خودم چندین بارتکرار کردم که من مرده ام ، بله مرده ام و درون قبر سردی هستم. با این احساس داشت خوابم می برد، که دستی پتوی دم پایم را آرام به رویم کشید. در آن خواب و بیداری خیال کردم که مادرم است، سرم را کج کردم ، تا لبان گرمش را بر پیشانی ام احساس کنم . ولی به یاد آوردم که مادرم سالها پیش مرده. چشمانم را نیمه باز کردم . دیدم کسی آرام کشوهای میز تحریرم را باز می کند، آرام می بندد. دزد آمده! خواستم فریاد کنم ،کسی در درونم مرا به سکوت و نظاره امر می کرد. من امرش اطاعت کردم . دیدم دزد لپ تاپ و ساعت و موبیال مرا بر نداشت. رفت در جیب کت ام ، کیف پولم را برداشت ، باز کرد، مقداری معینی پول برداشت، کیف را سر جایش گذاشت. با احتیاط از پنجره خارج شد..
تحسین می کرد !
دختر ، با لبی خندان، چهرهای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،مینشست ، بر میخاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد. گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.
آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمیدانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقصشان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.
نرنجیدم!
میان دو آینه
صدها نقش خود دیدم.
شنیدم،
نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،
ابله ، ابله ،ابله،
به نجوای نقش ها، خندیدم،
ز نجوایشان،
نرنجیدم.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود.
حادثه
حاصل حادثه ای هستم،
نه خود آفریده،
حتی ،نه شاهد بوده،
حاصل ، شبی حوصله رفته،
دو نفر،
به هم به هم چسبیدند.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|