
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
آگهی
مردی هستم چهل ساله ، از فامیل اصیل ایرانی و با فرهنگ ایرانی . قد نسبتا بلند، وزن متوسط، دکتر در اقتصاد،بدون هر گونه اعتیاد، علاقه مند به ورزش ، موسیقی و نقاشی، شاغل در یک شرکت بزرگ با درآمد خوب ، دارای خانه شخصی و اتومبیل ، شیک پوش . دارای پای چپ شماره 43 ، مایل ام با مردی با همین مشخصات با پای راست آشنا شوم ، تا در صورت توافق بتوانیم با هم یک جفت کفش بخریم . علاقه مندان می توانند با من به وسیله ایمیل ... یا تلفن ... تماس بگیرند. یکشنبه 22 فرودین 1378ــ 11 آوریل 1999 از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر
انگار دیروز بود. کودکی بودم . تما دارایی ام تعدادی فیلم و مشتی هسته هلو و هسته تمیر هندی و ته مداد و ده ها تیله قلقلی بود که تعداد زیادی از آنها را برده بودم. یک تیله قلقلی چینی سفید با رگه های سیاه ، به اندازه نصف سر انگشت کوچکم داشتم که تیل دست( تیله دستی ام) بود. با این تیله سر تیله های دیگر بازی می کردم. می بردم می باختم ، اما هرگز حاضر نبودم این تیله را ببازم . این تیله آنقدر ضربه خوده بو که تمامش لک برداشته و زخمی بود. با این وجود من این تیله را دوست داشتم. با همه تیله ها عشق می کردم ، با این یکی عشق بازی می کردم . می ترسیدم گم اش کنم ، تا اینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم.اکنون با واژها عشق میکنم. ده ها واژه را در نطر می گیرم،چندی اشان را کنار هم می گذارم ، هر بار که احساس و اندیشه ام تغیر کند، واژه ها را تغیر مکان می دهم تا به بهترین گونه گویای دل من باشد.
من با واژها عشق می کنم ، اما با واژه عشق ،عشق بازی می کنم . این واژه در وجودم ضربه ها خورده ، لکه ها برداشته، زخمی شده، با این حال من این واژه را دوست دارم .می ترسیدم گم اش کنم، تا آینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم .من با واژها عشق می کنم ، با واژه "عشق" هنوز هم عشق بازی می کنم .۱۷ دی 1385 ــ 7 ژانویه 2007 . از کتاب اوآ ادامه ندارد
در سر بینه حمام ها عمومی نوشته شده بود؟
هر که دارد امانتی موجود بسپارد به من به وقت ورود
جلوگیری از یک فاجعه تاریخی
نامه سر گشاده به دولت مردان ایران
دولت استعمار گر و توسعه خواه آمریکا در نطر دارد در سال 2020 یک پایگاه در کره ما بنا کند، به بهانه اینکه از آنجا به کره مریخ و زهره و سایر ستاره گان بروند، و با کشف آب شاید هم نفت در کره ماه ومریخ می خواهند آنجا را ضمیمه ایالت متحده آمریکا نمایند. هر جا که آشه کچل فراشه ، هرجا که نفته آمریکا جاش تخته
طبق مدارک تاریخی کره ماه متعلق به ملت ایران است. هزار سال پیش از اینکه کشوری به نام امریکا به وسیله دزدان دریایی آنگلیسی خاک بر سر به وجود بیاید، شعرای ما اشعار زیادی در باره ما گفته اند، و من چند نمونه کوچک آن را در زیر یا آوری می کنم ، چنانچه اگر بخواهیم تمام شعر ا ، و اشعارشان نام ببریم به ده ها سال پژوهش با همکاری ده ها دانشکده و با تعداد زیادی پژوهشگر احتیاج است .
ما دیوانگاه سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما
در پاریس یک گروه ایرانی نمایشنامه ای اجرا می کرد. من با چند نفر از دوستانم به دیدن این نمایشنامه رفتیم .این نمایشنامه که درسالنی که گنجایش در حدود سیصد نفر داشت ، و تمام صندلی ها اشغال شده بود در دو پرده اجرا می شد، در عین حال خنده دار و غم انگیز بود.
بین دو پرده ما از سالن خارج شدیم و من با دوستانم به طرف باری که نوشیدنی می فروختند رفتیم ، که یکباره شنیدم خانمی با صدای امرانه گفت: اردوخانی ، اردوخانی بیا اینجا . وقتی سر بر گرداندم زنی دیدم در حدود هقتاد سال، قدی نسبتا بلند، صورتی که معلوم بود که پوستش را کشیده اند، بره زنانه به رنک کرم یک وره بر سر، موهای نقره ای چشمانی نافذ، توالت غلیظ، با پیراهن بلند سیاه یقه باز رکابی ، روی آن بلوز توری آستین بلند، که تنها دگمه وسط آن بسته بود، و در گردنش تعداد زیادی گرنبند،که روی سینه چروک خورده اش اقتاده بود، در دستش دستکش های توری و انگشترهای زیادی در انگشتان، و چندین دست بند به مچ دستش با ساعت ظریف زنانه تو جهم را جلب کرد. بعد از چند لحظه شک و تردید گفتم : خانم با من امری داشتید؟
همچنان و این چنین ...
پدرم سیگارش را آتش میزد بعد از چند پک ، مادرم به او می گفت: سیگارت رو بده به من هم یک پک بزنم. پدرم پک محکم دیگر به سیگارش میزد ، و آن را به دست مادرم میداد . مادرم یگی دو پک میزد و سیگار را به پدرم پس می داد. پدرم یک پک می زد ، و در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و لبانش را می مکید وچشمانش برق میزد، با لبخندی به مادرم می گفت : خانم باز این سیگار رو خیس کردی، پدر آمرزیده یک سیگار وردار بکش ، بذار ما هم یک سیگار با خیال راحت بکشیم ، ما از وقتی که زن گرفتیم نتونستیم یک سیگار با خیال راحت بکشیم .
مادرم باچهره شاد، نگاه عاشقانه ای به پدرم می کرد و جوابی نمیداد.
بعد از مرگ مادرم ، پدرم سیگار را ترک کرد، ولی غمگین همچنان لبانش را می مکید، گاهی هم گاز می گرفت.
این چنین به عشق بازی با مادرم ادامه میداد.
ادمه ندارد
خیانت
پیش از به کار بردن این واژه آن را در درونم سبک و سنگین کرده ام ، و اکنون که آن را به کار می برم می دانم چه می گویم. درغ و چاپلوسی هم خیانت است.
من اگر آن گونه که می اندیشم نگویم دروغ گفته ام ، و اگر کاری را در کسی خوب ندانم و آن را تمجید کنم چاپلوسی کرده ام. اغلب دروغ وچاپلوسی در ذات ما است ، بدون انتظار پاداش. پس من دروغ نمی گویم و چاپلوسی نمیکنم ، این چنین خیانت به خودم و به دیگران نمی کنم . ممکن است برداشت من ( اندیشه ام ) اشتباه باشد ، ولی با گفتن اش شما اندیشه مرا تصحیح می کنید. و میدانم این رک گویی من برای همگان خوش آیند نیست.
دو کتاب از خانم شهرنوش پارسی پور" ماجرای ساده و کوچک روح درخت ، و زنان بدن مردان " را خواندم . این کتاب ها به فلم زنی نوشته شده ، ولی نویسنده توانسته نکات بسیار ظریفی از احساسات متضاد یک مرد را در رمانش با نکته سنجی و بسیار بیان کند. گویی که ایشان سالها بین مردان زندگی کرده بدون اینکه مردان بیاندیشند که زنی در میانشان است، و یا
نامه سر تنگ به هموطنانم
هموطنان گرامی ما ایرانیان با راهنمایی و کوشش روشتفکران امان دوره مردنیته را با موفقیت و کامیابی پشت سر نهادیم. در این دوران پر افتخار ما صاحب انترنت و ایمل و تلفن دستی شدیم، و اکنون اغلب ما نان نداریم بخوریم ، ولی ناویگیشن داریم . و وارد دوران پست مدرن شده ایم .
چند هفته پیش من با ناویگیشن به جنگل برای راهپیمایی رفتم ،و طوری این دستگاه را دستم گرفتم که رهگذران ببینند . این دستگاه به زبان فرانسه گفت: راست بر و، راست برو، راست برو . رفتم چند دقیقه بعد گفت : بپیچ راست ... من به طرف چپ رفتم داد زد : راست ، راست ،راست . من چون چپ دست هستم و با دست راست طهارت می کنم ، و با دست چپ غذا می خورم ،دست چپ و راستم را عوضی می گیرم. با سر افکندگی وقتی به مستراح می روم فراموش می کنم که با پای چپ وارد شوم ، بعد که سر مستراح می نشینم شک می کنم و بلند می شوم میرو م بیرون و با پای چپ وارد می شوم .به هر حال ناویگیشن داد: زد کره خر نفهم بی شعور مگه نگفتم سمت را ست برو. رهگذارن به من نگاه می کرند و می خندیند .
غمگینم
غمگینم برای کودک مردگان
کودک درون خود مردگان
بی ریایان
مال و مقام پرستان
خود شیفتگان
غمگینم
خانه من مانند خشتک من می ماند، همه می دانند در آن چیست ، ولی هیچ کس حق دخالت در آن را ندارد .
برای کسانی که متوجه نشدند: فضولی در زندگی من (کسی ) نکنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فضول واقعی کسی است که شب عروسی از داماد بپرسد: راستی امشت چکار می کنی .
آفرین بر تو پسرم به نسیم خاکسار
خانه دوست ام شاهرخ بودم . دو ماهی می شد که مادرش مُرده بود . پس از خوردن چایی و گفتگو های اجتماعی لحظاتی سر به زیر به فکر فرو رفت و سپس گفت : میدانی از وقتی که جنازه مادرم را از اتاقش بردند، ودر را بستم هنوز جرات نکرده ام به اتاقش بروم ، از تو خواهش می کنم با من بیا می ترسم تنها بروم ، می ترسم از اینکه آنجا باشد و اشک بریزد و بگوید: باز هم دیر آمدی. باز هم با آنها بودی، کار دستت میدهند ، آن شش ماه کافی نبود، بعد خدمت سربازی ، آن هم سرباز صفر سال دوم دانشگاه بودی . چقدر خون دل خوردم ، چقدر دعا کردم ، چقدر این آن را دیدم و گیس گرو گذاشتم که دیگر دنبال این کارهای سیاسی خیر سرش نمی رود تا تو آزاد شدی، حالا دیگر پاهایم قدرت بیرون رفتن از این خانه را ندارد. و اشاره به عکس پدرم بکند و بگوید : این خدا بیامرز هم زندگی ما را سر کارهای سیاسی به باد داد و خودش را بکشتن . دفاع از حقوق کارگر ، دفاع از حقوق کشاورز ، طبقه رنجبر، مگر من به خاطر پدرت خون دل نخوردم ، مگر من رنج نبردم تا تورا بزرگ کردم، چطور با طبقه رنجبر را هم دردی، ولی درد من که مادر ت هستم احساس نمی کنی . ومن سر به زیر بگویم : مادر ما باید از حقوق ملت خود دفاع کنیم ، نگذاریم
اکثریت و اقلیت
خوشبخت ام از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم ، ولی از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.
من سرافرازم از اینکه دوستان کلیمی مرا به جشن های عروسی فرزندان ، یا جشن سال نو و سایر جشنهای سنتی خود دعوت می کنند. همچنین دوستان مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، بهایی . ..
نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم با تمام وجود شریک هستم.
چند تا شمع روشن کردم !
در جاده پر پیچ خم و سرازیر و سر بالای شمازه " د 558" به طرف " سن ترومپه" در فرانسه با ماشین می رفتم. در حدود 40 کیلومتر تا سن ترومپه فاصله داشتم. در حالیکه آهسته می راندم به موسیقی آرامی هم گوش می دادم ، و به تاکستان های اطراف نگاه می کردم که یکباره احساس کردم ماشین مرسدس خاکسترس آخرین مدل جیپ 4x 4 پشت سر من است و میخواهد از من سبقت بگیرد، و چون جاده تنگ است امکان برایش نیست. من به سرعت ام افزودام ، او همپنان با فاصله کوتاهی پشت سر من میراند . سر پیچ تندی ترمز کردم . او به عقب ماشین من زد و ماشین من از جلو درون چاله ای کنار جاده افتاد. لحظاتی طول کشید تا موقعیت خودم را درک کردم، با زحمت پیاده شدم. ماشین پشت سر من ایستاده بود، مردی مسن تر از خودم ( من 63 سال داشتم ) قد بلندتقزیبا چاق با شلوار کوتاه خاکستری و پیراهن سفید استین کوتاه ، با زنی لاغر یک کمی جوانتر از او ، شلوار سفید، تی شرت آستین رکابی از ماشین پیاده شدندو مرد با لهجه غلیظ آمریکایی به زبان فرانسه مرتب پوزش می خواست. زن زیر بغلم را گرفت و از من پرسید جایتان درد نمی کند. من در ذهن ام به دنبال رکیک ترین واژها می گشتم تا به آنها بگویم ،ولی در مقابل پوزش مرد و
فقط شنیدیم
اگر اشتباه نکنم اواخر تیر ماه بود. شهریور به کلاس چهارم می رفتم . شاشم هنوز کف نکرده بود، به حمام زنانه نمی اگذاشتند بروم، ولی در عروسی ها لای زنها می پلکیدم . برای اینکه زنها لخت نبودند ، و بیشتر خودی بودند.
شب عروسی دختر حاج رضا بود. مردها توی حیاط بودند، و زن ها توی اتاق پنج دری . من و ناصر با چند تا بجه هم سن و سال خودمان بین خانمها می پلکیدم و شیطانی می کردیم، گاهی هم می رفتیم از جلوی مردها سیب و گلابی خیار بلند می کردیم و تو سری می خوردیم ، گاهی هم از جلوی خانمها . آن هم همراه با توسری و الهی ذلیل شی و بترکی ، چقدر میخوری شنیدن.
مادرم دست مرا گرفت و نشا ند کنار خودش و گفت: یخورده بتمرگ . پروانه خانم همسایه یهودی امان گفت : ای خانم پسر بچه است ، نمی تونه بشینه. توسری و نفرین خوراک روزانه ما بود.
شیرینی ها و میوه ها دور تا دور اتاق به ما چشمک می زدند. شکم امان پر بود، ولی چشم امان سیر نبود.
ما که ندیدیم
می گفتن جهودا خسیس ان . شاید اون قدیما، ما که ندیدیم . اصلا دنیا عوض شده . ما یک همسایه جهود داشتیم به اسم پروانه خانم ، خدا بیامرزتش . پسر کوچکش ناصر با من رفیق همکلاس بود. مادرم به من می گفت : برو پیش پروانه خانم دوتا کونه پیاز بگیر بیار. من می رفتم می گرفتم ، هر کد ومش دوسیر بود. چند روز بعد مادرم دو تا پیاز به من می داد، دوتاش یک سیر نمیشد ، من می بردم پس میدادم. یک دفعه دیگه مادرم من رو می فرستاد با یک کاسه ماست خوری لعابی واسه لپه، نخود، لوبیا ، یا یخورده روغن . وقتی می خواست پس بده ، پروانه خانم با قسم و آیه قبول نمی کرد ، می گفت : ای قدسی خانم قابل نداره. ولی مادرم به زور پس میداد، آخه اگه پس نمی داد بعدش روش نمیشد دوباره بگیره. اون موقع ها خونه ها کنار هم بود و دراشون باز، نه مثل حالا آپارتمان و قفس قفس. من مرتب میرفتم پیش ناصر و ننه جونی خدا بیامرزش . ناهار شام ، وقت و بی وقت . همیشه خونه اشون مهمون بود، جهود ، مسلمون، ارمنی . ننه جونی به من یک تومن عیدی می داد. عید جهودا بین شهریور و مهر ( سپتامبر و اکتبر) هم ننه جونی عیدی من رو یادش نمی رفت. ناصر هم یک تومن می گرفت.
دکتر یوسف کلیمی
معصومه خانم تلفن کردو گفت : ابوالفضل خان بلند شو بیا این جا که این شوهر من سه چهار روزه خواب و خوراک نداره، ماتم زده یک گوشه نشسته.
حاج محمد شوهر معصومه خانم از رفقای من بود، همدیگر را از زمان نوجوانی می شناختیم . بلند شدم رفتم خانه اشان. در زدم معصومه خانم در را باز کرد. پس از سلام و احوالپرسی گفت: دگتر یوسف کلیمی چند روز پیش فوت کرد، از اونوقت تا حالا حاجی یک گوشه نشسته و اشک می ریزه و با خودش حرف می زنه. انگار جن رفته تو جسم اش. خندیدم و گفتم : چند تا بسم اله می گفتین جن فراری می شد.
رفتم تو اتاق ، دیدم حاج محمد روی یک تشکچه و تسبیح در دست سر به زیر غمگین نشسته . من را ندید. بلند گفتم سلام محمد جون. سرش را بلند کردو گفت : سلام ابوالفضل جون ، خوش اومدی .
نشستم کنارش و گفتم : خدا بد نده ، چته اگه مریضی چرا دکتر نمیری. اشک در چشمانش جمع شد و گفت اون کسیکه دکترم بود فوت کرد ، خدا بیامرزتش ، دنیا وفا نداره حتی به آدمهای خوب خودش.
باید مواظب جهودا بود!
منوچهر رفیق جون جونی و همکلاسی ام که پدرش استوار ارتش بود، با خواهر و کوچک تر از خودش و مادرش خانه حاج حسین می نشست اند که سه تا زن داشت و بچه هم نداشت اند.
یک هفته از آغاز مدرسه گذشت. از منوچهر خبری نشد. رفتم در خانه حاج حسین را زدم. حاج حسین خودش در را باز کرد.گفتم : منوچهر اینا از اینجا اسباب کشی کردن و رفتن؟ گفت : مگه خبر نداری ؟ گفتم خبر چی رو. گفت شما رفته بودید دهتون نبودید، یروز من از تو خیابون سیروس رد می شدم ، دیدم هفت هشت نفر جهود منوچهر رو گرفتن می کشن می برن، تا اومدم به دادش برسم انداختنش توی یک ماشین بردن.گفتم : بردنش واسه چی ؟ گفت : مگه نمی دونی جهودا بچه مسلمونا رو می گیرن می برن ، اول محمدیش می کنن ، بعد خونش رو می گیرن ،
ستم اکثریت بر اقلیت
خوشبخت ام از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم ، ولی از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.
نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم با تمام وجود شریک هستم.
من با همان احساس پاکی که به مسجد میروم ، به کلیسا ، و کنیسه هم میروم. من ایمان دارم انسان هایی که بدین مکان ها میایند با قبلی پاک در آنجا جمع می شوند. و این انسانها برای من ارجمند می باشند.
چهارتا چایی
سه نفر از آقایان فقهای شورای نگهبان با یک وزیر مشغول گفتگو در باره امور مملکت بودند. یکی از آقایان فقها رو کرد به آقای وزیر و با لحن امرانه ای گفت: بلند شو برو سه تا چایی بیار.
آقای وزیر در حالیکه نمی خیز شده بود گفت : آخر من وزیر این مملکت هستم .
یکی دیگر از فقها گفت: حالا که این طور است ، چهار تا بیار.
یکشنبه 9 آبان 1372 ــ مرگ پلنگ
ادامه ندارد
زنان نامدار گمنام ، بانو مهوش، و مادر حسن
مدتی است که به زنان و مردان بزرگ تاریخ امان میا ندیشم. . زمانی که بدون پیش داوری و دوراندیشی نگریستم دیدم جای دو زن بزرگ در صفحات تاریخ ما خالی است. این دو زن روان شادان بانومهوش و مادر حسن هستند.
بانو مهوش در اثر تصادف اتوبیل در پاییز غمگین سال 1340 به رحمت ایزیدی پیوست ،زنی بود که با زندگی اش خیلی از مردان را تکان داد، و با مرگش نزدیک بود جنوب تهران را سیل ببرد. و در مراسم خاکسپاری اش بیش از یک ملیون نفر از مردم شریف تهران و حومه بدون زور سر نیزه و دیناری شرکت نمودند.
این زن شیر دل با شجاعت از خودش و جامعه مرد سالار ما پرسید: تو که از هند اومدی ، با ماشین بنز اومدی ، انقده بودی ، انقده شدی، جون من بگو این کون کجه ؟ ملت شرف جنوب شهر فریاد می زد ،کی می گه کجه؟
سگ کُرد
دوسه هفته مانده به ماه محرم، اوس رحیم نجار دکانش را زودنر بست، و با پسرش رسول آمد به قهوه خانه تا با اوس رمضون و حاج ماشا اله و یکی دو نفر دیگر راجع به مقدمات عزاداری محرم ، و راه انداختن دسته و علم کتل صحبت کنند. گرم صحبت بودند که صادق کُرده وارد شد، رویش را به آنطرف کرد، مثل اینکه اینها را ندیده، رفت پیش حسین ترکه ، سلام احول پرسی کرد و سفارش چایی داد ونشست . اوس رحیم رفقایش نگاهی به هم کردند و به صحبت اشان ادامه دادند.
صادق کُرده کامند وزارت دارایی بود، در حدود دو سه سال بود که به تهران منتقل شده بود. احمد پسر بزرگش حقوق می خواند،یک پسر هم کلاس چهارم دبیرستان داشت.
اوس رحیم با رفقایش مشغول بحث خودشان بودند. صادق کُرده گوش تیز کرده بود و گوش می داد ، یکباره سرش را به هوا کردو گفت: مارکس میگه دین تریاک ملته.
جای دوست و دشمن
از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها و سگ کُـرد. 19 دی 1370 – 9 ژانویه 1991
حمزه فرزند کوچک خانواده اش ، پسر حاج عزیزاله روز عید قدیر به دنیا آمده بود، برای همین هم حاج حمزه صدایش می کردند.
حاجی عزیزاله پدر حاج حمزه وضع مالیش خوب بود، یک خانه بزرگ در خیابان نایب السلطنه داشت با مقداری ملک و املاک که وقتی فوت کرد پسرهای دیگرش ، حسن و حسین وقتی اموال پدر را تقسیم کردند ، تنها یک دکان و خانه ای که همه اش صد متر می شد، در کوچه دردار، نبش کوچه درختی به حاج حمزه رسید که با مادر پیر زمین گیرش زندگی می کرد.
گورستان نوابغ
گاهی ما بدون اینکه از درد و رنج و سرگذشت انسانی آگاه باشیم ، او را به دیده تحقیر می نگریم . او انسان نیست، کمتر از حیوان است ، یک حیوان پست.
برای من پیش آمده به آنچه که دیروز می خندیدیم ، امروز وقتی به آن میاندیشم ، با تمام وجود غمگین باشیم . یکی ار آنها را می گویم.
پیش از آنکه به دبستان بروم ، روزی در کوچه جوانی با صدای بلند می خواند:
«از بخت بد سرنگونم از لاپام سرید و رفت تو کونم»
در جایی که پزشک نباشد ، همه پزشک می شوند و بیمار می میرد. نمونه اش را به یاد دارم. سال 1328 خواهرم دبستان دخترانه کیلان در سه فرسنگی دماوند را گشود. پسر جوان با هوشی که دبستان را در همان ده تمام کرده بود و در دماوند به دبرستان می رفت، آپاندیسیت گرفت. چون پزشک در آجا نبود، هر کسی تجویزی کرد. از گل گاو زبان تا دعای پیش نماز و خاک تبرک و متوصل شدن به امامزاده، تا اینکه جوان فوت کرد.
در همان زمان یکی از بستگان ما دختری در حدود هشت سال در تهران آپاندیسیت گرفت، با وجود امکانات کم آن زمان اورا عمل جراحی کردند و خوب شد.
سیاست علمی است مانند پزشکی ، باید اموخت و تجربه کرد. در جایی که پزشک جراح نبودهمه پزشک شدند و بیمار فوت کرد. در کشوری هم که سیاستمدار نباشد همه سیاستمدار می شوند و مملکت به فلاکت کشیده می شود.
من و مملی
حوتدث زندگی مثل ماری میمونه چمبله زده ، آدم نمی دونه سرش کجاست ، تهش کجاست. من و مملی هم خیلی داستان با هم داریم ، نمیدونم کدومش رو بگم .
در حدود ده دوازده سالمون بود. یک روز با هم رفتیم سینما دماوند، خیابون ری . دو زار دادیم جفتمون رقتیم تو . قبلا هم ده شهی تخمه هندونه خریدیم با هم نصف کردیم.
اول فیلم لور هادری بود، خیلی خندیدیم. بعدش سامسون دلیله بود. جون شما ساموسون چیکار می کرد، ینفری صد تا می زد. من مات مبهوت مشغول تماشا ، مملی هم زرپ زرپ پارازیت ول می کردو می گفت دروغه.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|