
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نگاه رشک بار
سالها ، همسایه ام را
در پشت پنجره اش
با چهره ای سرخ و خندان،
با عینک دودی می دیدم
صدای چند سیلی شنیدم
ایستادم،، نگاه کردم
همسایه ام ، جلوی آینه
با چهره زرد
زیباترین شعر
پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟
گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی...
و،عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را
خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.
و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.
معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.
زیباترین شعر بی پایان!
و ، عشق بازی شعر سرودن.
غمگین به کنجی پناه می برم
بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .
خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از سپاسگزاری من برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.
لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود. ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من به جای منار
ما آدم های نفهم
ما آدم های نفهم خوب و بد خودمون رو تشخیص نمیدیم. برای مثال: نمیدونیم چرا هزینه زندگی انقدر میره بالا ، بنزین نایاب و گرون میشه ، گوشت گیر نمیاد، قیمت مسکن سرسام آوره. چرا زندانها پر از کسانی که کمترین انتقاد رو می کنن ، و ...
وقتی مواد غذایی گرونن میشه ما کمتر می خوریم لاغر میشیم. بنزین گردون میشه پیاده می ریم ، این خودش ورزشه. گوشت و چربی هم به گفته تمام دانشمندان برای سلامتی خوب نیست. خونه نداریم تابستون تو هوای آزاد می خوابیم ، اینم برای سلامتی خوبه، زمستون هم تنگ هم تو یک سوراخی می تپیم ، اینم از مصرف سوخت جلوگیری می کنه. البته سوال پیش میاد که خود دولت مردان چرا این کار ها رو نمی کنن . اول اینکه فضولی به ما نیومده، دوم : مرگ با بهشت و حوری هاش خوبه برای همسایه. زندانی ها همه نوکر اجنبی جاسوس و اراذل قاچاقچی هستن . جواب بهتر از این؟ دولت مردان ما پای منقل خواب خوراک ندارن و فکر ما هستن و ما آدمها نفهم نمی دونیم.
زنی در قفس
مرد وارد خانه شد ، مانند هر روز به طرف قفس مرغ عشق رفت و درش را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم ، بیا بیرون قشنگ ام،می دونی که دوست ات دارم، بیا من رو ماچ کن، میدونم که تنهایی، همین روزها یک جفت خوب و قشنگ ما مانی برات گیر میارم.
مرغ عشق از میله درون قفس پرید لب در قفس . مرد دست اش را جلوی مرغ عشق گرفت. مرغ عشق روی انگشت نشان مرد پرید. مرد با انگشت دست دیگرش، زیر گلوو چلیکدان و سر و بال های مرغ عشق را نوازش کرد. پس از آن دست اش را با مرغ عشق نزدیک صورتش برد و چشمهایش را بست . مرغ عشق به صورت و بینی و پشت چشمهانش نوک زد. گویی او را می بوسید. مرد از خود بی خود مست شد.
در داستانی به نام" داستان شیرین " نوشته ام که در زمان نوجوانی ام برای اغلب دوستان و همکلاسی هایم نامه عاشقانه می نوشتم. سالها از آن سالها گذشته ، حالا به جوانی و نادانی ام ، به آن سالها و خاطرات ام با تاسف می خندم. دلکش می خواند :قیل و قال کودکی ( جوانی ) بر نگردد دریغا .
میان آن نامه های عاشقانه که نوشتم خیلی ها را فراموش کردم، اما یکی از آنها را هرگز از یاد نمی برم، نامه عاشقانه ای بود که برای حسن نوشتم.
حسن پسر یک تاجر فرش در بازار بود ، که تا سن پنج - شش سالگی خوب می دید. ولی پس از آن، چشم هایش شروع کردند به کور شدن، هر چه هم پیش این دکتر و آن دکتر بردند، چشم هایش بهتر نشد که هیچ بد تر هم شد. حسن از سه- چهار متری اشخاص را به صورت شبح می دید، از فاصله بیست سی سانتی متری اشخاص و اشیا بزرگ را می شناخت، نوشته برایش به صورت خطی سیاه بود، بدین خاطر نتوانست به مدرسه برود. صبح با پدراش به بازار می رفت، اغلب روزهای تعطیل و عصرها می آمد توی کوچه یک گوشه می ایستاد و بازی کردن ما را تماشا می کرد. ما را از صدای مان می شناخت، با دویدن ما، یا افتادن
غرق لذت پیری بودم
پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است
لب پریده ، ترک برداشته و زخمی
دنیا در آن کهنه و کدر
زشت ، غمگیین و دردناک
در انتطار مرگ ،همراه با وحشت
اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم
کهنه، کهنه
در این اطاق تنهایم
با خاطرات نوی دیروز، امروز کهنه
این دیوار، زمانی نو،کهنه
این پرده ، زمانی نو
دستهای ظریف زیبا رویی ، بر آن دوخته حلقه، کهنه
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه
نوی دیروز، کهنه
به تمسخر گفتم اش : خریداری این عکس من و او
خندید، زمانی نو، کهنه
سومین نامه از دوست دیوانه ام . با تمام وجود
دوست عزیزم درود بر تو: دیروز سنگ فرش های خیابان مرا دوش به دوش به خانه آوردند. از آنچه درو دیوار و درختان و... به من گفتند می گذرم . روبروی خانه ام دیدم: دختر همسایه در باغچه خانه اشان با بچه گربه ای بازی می کند. بچه گربه او را چنگ می زند. دخترک همچنان با او بازی می کند، نوازش اش می کند. بچه گربه باز هم چنگ میزند، دخترک گناهش بخشیده او را عاشقانه در آغوش می گیرد و می بوسد و به صورت می چسباند.آیا من به اندازه بچه گربه ای نیستم که گناهم بخشوده شود؟ ایا من به اندازه دخترکی هم نیستم تا گناه دیگران را ببخشیم؟ بیا تا گناه یکدیگر را ببخشیم و عاشقی از سر گیریم.
دوست عزیز : روزی که با ما بودی چه سخنها که نگفتیم در سکوت، با نگاه ، با اشاره ، با لبخند . بد نگفتیم ز کس. نفرت و دشمنی همه از سخن می آید. وقتی تو رفتی بی نهایت غمگین شدم. در نگاهش غم خالی بودن جای تو را دیدم. راستی از زمانیکه سخن نمی گویم، بهتر می شنوم، آوای دلم را ، ندای دل دیکران را. نابینایان بهتر می بیندد . چشم بصیرت دارند . خاموشان گوش بصیرت.دوستم: بیا، باز هم بیا، مشتاق دیدارت هستم در سکوت. بگو بیایم ، با دل و جان میایم ، با دامنی از اشتیاق با تمام وجود. 20 اوت 2004
دعا
آدم برای همه به ویژه بستگان و آشنایان و اطرافیان همیشه بهترین چیز را آرزو می کند. همچنین برای کسی که خدمتی به او بکند . درست همان چیزی که آرزویش را دارد.قدیم دعا می کردند : الهی پیر شوی . الهی خدا به تو عمر دراز بدهد. الهی ابرویت جلوی دوست ودشمن نرود. الهی سلامت باشید. الهی موفق باشید، الهی خدا پدرو مادر شما را بیامرزد، بچه هایت را به تو ببخشد و...دعا بستگی به موقعیت زمان هم دارد. امروز باید گفت: الهی باک ماشین ات پر بنزین باشد، الهی برق ات قطع نشود. الهی بتوانی خرج خانواده ات را بدهی ، الهی دخترت به جرم بد حجابی گرفتار نشود، پسرات به جرم اراذلی کتک نخورد، الهی وقتی از خانه بیرون می روی دوباره برگردی، الهی در صف های گوناگون از پا نیافتی. الهی گرفتار قاچاقچی برای فرار از این مملکت نشوی و پاسپورت بگیری و یک کشور خراب شده به تو ویزا بدهد ، و بتوانی در آنجا بدون ترس زندگی پیدا کنی .الهی بیمارت جلوی در بیمارستان نمیرد. الهی فرزندت دچار مواد مخره نشود. الهی خدا آنقدر به تو ثروت بدهد که بتوانی روزی یک بار با خانواده ات غذای سیربخوری. الهی برای یک گاعذ پاره از تو باج نخواهند. الهی آسانسور خانه ات خراب نشود تا تو در آن بمانی. الهی ...
پیری
از پیر و خرفت شدن نترسید، وقتی شدید خود تان هم نمی دانید.
نشانه های پیری: درد کمر و پا و... ضعیفی چشم، وریختن موی سر و در آمدن بیش از اندازه موی بینی و گوش و سایر نقاط بدن.
فراموشی،و تکرارهر حرف به خوصوص طتزهای بی مزه،وخاطرات جوانی ، ازجمله شاهکارهای خودتان صدها بار.
چاخان های دیگران را به نام خود کردن، و باور آن.
از همه بد تر پند اندرز دادن به جوانان و خود را عقل کل دانستن.
تمام این نشانه ها را در خود می بینم
مبارزه با گرسنگی در جهان، به ویژه آفریقا
یکی از مسائل مهم سران و اندیشمندان بشر دوست کشورهای صنعتی مبارزه با گرسنگی در کشورهای فقیر است.
چون من هم یکی از این اندیشمندان هستم، از اینکه می بینم هر سال ملیون ها بشر از گزسنگی می میرند خواب ندارم. (بین خودمان باشد علت بی خوابی من از پر خوری در شب است)
بعد از سالها اندیشه و پر خوری و شب نخوابیدن به این نتیجه رسیدم که فرستادن مواد غذایی مانند گندم ، ذرت ، برنج و روغن، کوفت و زهر مار، هیچ گونه کمکی به مردم این کشورها نمی کند.
الف ــ اینکه کشورهای فقیر آسیاب برای آردکردن این مواد ،و آتش برای پختن آن ندارند،.
ب ــ قسمت زیادی از این مواد در بندرها ی دور دست می ماند و می پوسد و خوراک موشها و چرندگان و پرندگان می شود ، مقدار کمی از آن هم که با هواپیما بر سر این مردم بیچاره می ریزند کیسه ها بر سر مردم میافتند ، این بیچاره ها زیر آن له می شوند، و اگر هم به به زمین بیافتند با خاک مخلوط می گردد و آن هم دیگر قابل خوردن نیست
صدای ما
آسمان دگر آبی نیست
دود زده، خراش برداشته
از آسمان خراشها
در آسمان خراشها !
از میان این دیوارهای آهنی و سیمانی
کجا صدای ما به گوش همسایه میرسد
که به خدا برسد
پرده حریر آبی آسمان ، دود انزجار زده
یک دلیل تاریخی!
من تماشاگر کنفرانس بروکسل در باره مسایل اتمی ایران در پارلمان اروپایی بودم . نخستین سوالی که از خودم کردم این بود که ، زمانیکه در غرب وشرق صنایع اتمی مانند کارخانه کوکا کولا پشت سر هم می ساختند ، مگر ما دخالت می کردیم که اینها می کنند. به زبانی بهتر چرا اینها فضولی می کنند .جوابش را آقای علی اصغر سلطانیه و همکارانشان به زبان سیاسی داند. اروپا به دلایل اقتصادی همیشه با آهنگ آمریکا می رقصیده ، و گاهی هم برای اینکه بگوید ما هم قدرتی هستیم ، با قهر نه گفته و با عشوه آری. دوم اینکه اگر ممه برای ما اّخ است چرا برای ده ها کشور دیگرخوب است. اتم خوبه برای همسایه های ما، ولی برای ما ضرر دارد. چرا سازمان ملل این ممه های زهرآلود را از آنها نمی گیرد.
دلیل این هم خیلی روشن است. سازمان ملل که همان سازمان خلل ، یعنی خول ها ی دیوانه باشد بیشترین هزینه اش را دیوانه ای می دهد ،حرف اول آخر را هم اومی زند. هر کس که به حرف اش گوش کرد خوب است ، و گرنه طبق ماده و نرهای کوناگون از طرف این سازمان تحریم یا با خاک یکسان می گردد.
با همه این دلایل حقیقت امر را بگویم: میان مخافین موفقین نیروی اتمی در ایران ، که هر کدام دلایل خود
باور کنید!
امروز 6 ژوئیه 2007. دیشب خواب دیدم : در محلی مانند کافه یک ایستگاه قدیمی قطار هستم . سالنی بزرگ با کف موزاییک چهار گوش به رنگ کرم رنگ و رو رفته ، بعضی ترک خورده لک برداشته. سقف بلندِ کمی تو رفته با تصویری از یکی از مقدسین ، با دوازده تا فرشته به دورش به رنگهای گوناگون . دیوار کرمِ رنگ باخته ، پیشخوانی چوبی کهنه به رنگ قهوه ایی ، باچند شیر آبجو، شیشه های گوناگون مشروب با تعداد زیادی لیولن خالی در قفسه ای پشت پیشخوان. پنجرهایی به فاصله بیش از یک متر از کف زمین به بلندی سه متر کم و بیش ، بالایشان قوصی، با تصاویری به رنگهای گوناگون از فرشتگان و مقدسین مسیحی ، اسلام ، بودایی، با نوشته هایی به لاتین و فارسی و عربی. به فاصله های دو متر از هم . میانشان آینه های کدر شده لک برداشته ، تقریبا به بلندی پنجرها ، و میز و صندلی فکسنی ، چسبیده به دیوار نمیمکت چوبی . ساعت دیواری به قطر سی سانتیمتر بالای پیشخوان که معلوم نبود چه زمانی به خواب رفته. آکهی های تبلیغاتی پیش از جنک دوم . یکی که توجه مرا جلب کرد آکهی کارخانه Chicoree ( این اگهی را دارم)
خروس بی محل
جمعی از دوستان و آشنایان از من خواستند تا در مجلسی برایشان صحبتی بکنم. من برای اینکه بتوانم منظورم را خوب بیان کنم تخته سیاهی( سبزی) خواستم و روی آن نکته های اساسی هدف ام را به صورت : الف ، ب ، پ ، ت ... نوشتم و جلوی تخته ایستا دم . در حدود هشتاد نفر هم در سالنی که برای این منظور درنطر گرفته بودند حضور داشتند.
هنوز چها ر پنج دقیقه از سخن رانیم ( خیر سرم ) نگذشته بود که: چشم شما روز بد نبیند، بالای بیضه چپ ام ، زیر شکم ام ( بین ران و بیضه ام ) شروع به خاریدن کرد، چه خاریدنی که بیشتر شبیه به سوزش بود. من برای اینکه محل خارش را بخارانم ، پاهایم را به هم جفت کردم ، و شروع کردم به مالیدن ران هایم به هم . ولی خارش همچنان بیشتر میشد . در این موقع یکی از حاضرین که به گفته خودش ( البته تنها به گفته خودش)استاد ادبیات در دانشگاه ایران بوده ( معلوم نیست کدام دانشگاه ) و اکنون هم در یکی از داتنشگاه های فرانسه( باز هم معلوم نیست کدام دانشگاه) ادبیات قدیم پارسی درس می دهد و شاگردان زیادی دارد، و دکتر در علوم انسانی از سوربن است( البته این آقا جز ده پانزده تا کلمه بیشتر فرانسه بلد نیست) از جایش
آمریکایی ها آمدند !
جعفر بچه یکی از دهات سر مرز عراق با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش را در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون
دوست مهر بانم : درود بر تو . امیدوارم از نامه های پشت سر هم من خسته نشده باشی. دیواری کوتاه تر از دیوار تو ندیدم . خوشا لم که دیورات کوتاه است ، تا همچو منی دستم به تو برسد.
دیروز یکشنبه با چشمانی بسته در رخت خواب بیدار بودم . آهسته از کنارم برخاست، دقایقی بعد باز آمد. مرا بوسید تا با هم برای خوردن صبحانه برویم. با همان چشمان بسته دستش را گرفتم و به کنار خود کشیدم. تمام وجودش را نوزش کردم . احساس کردم هر ذره از وجودش دلی دارد و برای من درد دل می کند. سپس با همان چشمان بسته به او فهماندم که کاغذ و مداد بیاورد تا من در همان حال نقش او را بکشم. چنین کرد. کور کال کور مال بر روی صندلی نشاندم اش . آمدم لب تخت نشستم و شروع کردم به کشیدن نقش او. زیر چشمی دیدم که ملافه را به دور خود پیچیده. دقایقی طول کشید تا نقاشی من تمام شد. وقتی آن را با هم دیدیم از خنده غش کردیم و جدب وجود یکدیگر شدیم. سپس از من خواست که بنشینم او نقش مرا بکشد. چنین کردم . وقتی به نقش خود نگریستم ، تصویر خری را دیدم با ده ها جای لب. از خنده در هم شدیم، یکی شدیم . بوسه بارانم کرد.سر میز صبحانه چایی غمگین ازما گله کرد که سرد شدم. گفتم اش : غم مخور لبان ما داغ است. ۲۸ اوت ۲۰۰۴ ـــ سلام روسپیان
آری ، امّا
گلی زیبا در باغی دیدم . باغبان پیر را تبریگ گفتم به خطر زیبایی گل اش.
باغبان غمگین گفت: این گل من دل در گروی جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم: پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل باغ همسایه با عشوه و ناز می گوید: آری ، اما.
هدیه به تمام پدران و مادران
| گاهی از آوای درون خود فراریم از اندیشه خود بیزار سکوت ، حتی در سکوت هم در درونم غوغاست فریاد، فریاد خود با خود در جنگم خود ضربه بر خود می زنم خود ز خود می گریزم در جستجوی اندیشه دیگری آوای دلچسب اشنایی در این زمان کتاب ، تنها تو کتاب فریاد رس من می باشی. | ||||
در این بازار زندگی
مطاع حجره ها ریاست
حجره اشان پر زمشتری
دخل اشان پر
کاسبان شاد
خریدار با تزویر می پردازد
به دروغ فسم می آراید
به صد چندان آبش می کند
در این بازار زندگی من هم دکه ای دارم
مطاع ام عشق است
کسب ام کساد
کو مشتری . 8 اوت 2004
آرزوی کودکی
زمانی آزرو بودم
زمانی که نبودم
زمانی مادرم ، با کودکی
با کودکی از کرک و نخ
در اندیشه من بود
زمانی که او خود کودکی بود
زمانی آرزوی کودکی بودم
زمانی که نبودم
خاطره ها
در میان اقیانوس تنهایی
جزیره کوچک خاطره هاست
تنهایی دردی است
تنها، تنهای تنها می مانیم
در جزیره کوچک
خاطره ها
نامه ای از دوست دیوانه ام . درد دل در سکوت
دوست مهربانم درود بر تو. امیدوارم شاد و سلامت باشی . به گفته خودت به چرند نویسی ادامه بدهی. یک ماهی می شود که از بیمارستان روانی ، دیوانه خانه ، بیرون آمده ام با یک نامه امضا شده چند روان شناس و روانکاو که من سا لم هستم . کمتر کسی تصدیق سلامت عقل دارد.رئیس شرکتی که در آن کار می کنم خودش آمد و مرا به خانه برد. از روز بعد آغازبه کار کردم . میدانی که کار من برنامه ریزی کامپیوتر است . خیر سرم مهندس هستم.
نا امید و غمگین ، سر خرده ، اسیر، اسیر خود ، دپرسیو ، با ترس و لرز، با حالی نزار شکسته به بیمازستان روانی رفتم . پس از مدتی ، آزاد ، آزاد از خود بدون ترس و نگرانی از بیمارستان بیرون آمدم . انسانی دیگر شدم . از سخن گفتن و شنیدن بیزار گشتم ، من آنچه می شنوم، و آنچه می خواهم می گویم در سکوت. اما همه موجودات با من سخن می گویند، من با آنها درد دل می کنم. دیوانه بودم . دیوانه دگر شدم. دیگر بر روی صندلی نمی نشینم ، صندلی مرا پدرانه روی زانوی خود می گیرد، گرمای و مهر این پدر را احساس می کنم، برایم داستان می خواند . من با شنیدن داستان هایش ز خود رها می شوم . بهترین ، شجاع
اشتباه مرا یاد آوری کنید !
زبان عامیانه ،واژگان و گویش مردم بی سواد. زبان محاوره واژگان و گویشی که در گفتگو به کار می رود.
جمله؛ واحد گفتاری از لحظ معنایی خود کفا. معنی جمله از وجود واژه ها جداست. از فرهنگ معاصر، تالیف غلامحسین صدری افشار، نسرین نسترن حکمی.
ممکن است شخصی با شمار زیادی از واژه ها آشنایی داشته باشد، ولی زمان زیادی برای اندیشیدن و یافتن واژه مناسب ندارد، هدفش را بنا بر ذخیره فرهنگی اش بیان می کند، بدون اینکه بخواهد یا بتواند به واژه هایی که به کار می برد بیاندیشد.
اگر جمله را به مانند قفلی فرض کنیم، و واژه را به مانند کلید، چنانچه کلیدی را یرای قفل های مختلف به کار ببریم کلید و قفل کار برد خود را از دست می دهند ، و اگر یک واژه را در جمله های گوناگون برای گفتن
دروغ جهانی
گاهی ما گفتار گذشتگان را بدون اینکه در باره اش بیاندیشیم ، یا آن را آزمایش کرده باشیم می پذیریم .
می گویند یک خر دو بار در چاله نمی افتد. این سخن درست نیست. زندگی یگ چاله ندارد، بلکه هزارها ، ممکن است در چاله پیشی نیافتیم ، ولی چاله دیگری جلوی پای ما است ، و ما آن را نمی بینیم و در آن میافتیم . خر هم به همچنین در چاله ای که پشت سر گذاشته نمی افتد ، بلکه در چاله ای جدید. هر بار به نحوی دیگری سرم کلاه می رود . این گفته را که همه ملت ها به تمام زبان ها آن را به کار می برند، من تجربه کردم و با آن خوب اندیشیدم ، و پی بردم یک دروغ جهانی است، همه می گویند بدون انیشیدن . تنها من بنا بر نجربه خودم به نا درستی آن آگاه گشتم.
در جنگ عراق و ایران، مسجد یک از دهات دور افتاده ویران گشته بود. مردم پول برای بازسازی مسجد نداشتند، دولت هم به فکر ساختمان آن نبود. ملا محمد پیش نماز آنجا شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد که معجزه ای رخ دهد ، و شخص ثروتمندی پیدا شود تا از سر رحم خیر خواهی این مسجد را دوباره بسازد.یک شب ملا محمد درحال دعا به خوب رفت ، و خواب دید که شیطان نزد او آمده و می گوید : من مسجد تو را از نو می سازم ، به شرطی که اولین نفر که وارد مسجد شد مال من باشد. ملامحمد پذیرفت.فردا صبح وقتی مردم از خواب بیدار گشتند، ناگهان چشم اشان به مسجدی افتاد زیبا، با گنبد طلایی ، مناره های بلند پر نقش نگار . یکباره مردم به مسجد هجوم بردند، ولی دم در مسجد دیدند شیطان خندان در حیاط مسجد پا بر لب حوض کاشی کاری ایستاده. هیچ کس جرات نکرد وارد مسجد شود. در این ضمن ملا محمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت تا درم در مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، و با عصایش چنان محکم بر کپل خر کوبید ، که حیوان زبان بسته تا لب حوض نزدیک شیطان دوید. شیطان ابرو در هم کشید و گفت: ملا باز هم من در دام حیله تو افتادم، و از نظر ناپدید شد. ادامه ندارد
سگ والت دیسنی PLOTO
لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه گل نیاندیشی، و از خود نپرسی عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی . باغبان اینگونه میاندیشد .
داستان زندگی انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم که با باغبان شدن نمی خواهم شما را خسته کنم.
محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم،
بابا ولم کنین
هروقت به شما می رسم میگین یچیزی راجع به احمدی نژاد بنویس . بابا ولم کنین هرکی که دستش به دکمه های کی بورد خورده راجع به احمدی نژاد یک متلکی نوشته، کاری ندارم به اون حرفهایی که پشت سر این مرد بزرگ می زنن . کسی که تگفته و ننوشته منم . حالا که اصرار می کنین می نویسم :
احمدی نژاد مهربان است عزیز آخوندان است
به نرمی می زند حرف اما همه اش چاخان است
احمدی نژاد نیست ترسو رئیس جمهوران است
داستان شیرین
واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم می رفتیم دم مدرسه اش وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.
بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی . مملی کی بود؟ یک پسر لندهور دراز لاغر مردنی که فوتش می کردی غش می کرد . ولی عاشقی به قد و قیافه نیست.اون زمانهای بود که خیلی هاعاشق مهوش و آفت و دلکش و مرضیه وشاپوری می شدن واسه معشوق اشون دست به
این کوی و این میدان
چندی از دوستا ن پس از خواندن بعضی داستان هایم از سر مهر، بر من ایراد می گیرند: اگر من جای تو بودم ، این چنین ، یا آن چنان این داستان را می نوشتم. این سخن ایشان مانند این می ماند که به پدرو مادری بگویند: اگر من جای شما بودم ، فرزنداتان را ، این گونه یا آن گونه می ساختم ، یا اینکه این چنین ، یا آن چنان تربیت می کردم.
در پاسخ اشان می گویم :
این کوی و این میدان ، من این چنین نوشتم شما خواندید، شما آن چنان بنویسید تا من بخوانم .
ادامه ندارد
چرا من این همه عروسک دارم؟
به شما چه که من تو خونه ام انقدر عروسک دارم ، چرا پشت سرم میگین : مرتیکه نره خر با زن وبچه خجالت نمی کشه عروسک بازی می کنه ، مرتب ترو خشک اشون می کنه ، مثل اینکه خل و دویوونه شده ، مگه صد دفعه بهتون نگفتم قضولی نکنین ، به کار من چکار دارین ، نکنه به این عروسکام حسودیتون میشه ؟ چرا از رو نمیرین ، مگه من تو کار شما دخالت می کنم ، مگه من یک سوال بی مورد از شما کردم ؟ حالا که اینقدر فضولین می گم:
در شرکتی کار می کردم که در حدود ده نفر کارمند داشت. اغلب بعد از پایان کارمان به کافه ای که نزدیک شرکت می رفتیم، ودر ضمن نوشیدن لیوانی با هم از جرینات سیاسی، یا وضع خانودگی ، ومسا ئل دیگر حرف می زدیم و شوخی می کردیم . گاهی هم روزهای تعطیل به خانه یکی از همکارن می رفتیم.
یکی از همکاران ما به اسم "توماس " کمتر با ما حرف می زد ، وبا ما هیچ وقت جایی نمیامد، و می گفت من باید زود به خانه بروم ، کار دارم.
خاطره یک روز زمستا نی
من و آزده ، همسرم هر پنج شش ماه بعد از پس از یک دعوای طولانی سر هیچ و پوچ روز دیگر عاشق و معشوق یکدیگر می شدیم. آن نیمه شب زمستانی هم بعد از دعوای مفصلی در حالیکه آزاده زار زار می گرییست، من پالتویم را به تن کردم ، شال گردن پشمی ام را به دور گردنم انداختم ، کلاه بر سر نهادم و از در خانه خارج شدم.
برف تند درشتی می بارید، باد تندی میوزید، هوا خیلی سرد بود. زمین یخ زده بود. من یقه پالتویم را بالا بردم ، کلاه ام را پایین کشیدم ، دست کش هایم را به دست کردم، آهسته با احتیاط از کوچه امان به طرف میدان ... به راه افتادم. پرنده پر نمی زد. من بی اراده در حالیکه با اندیشه های ابلهانه خود دست به گریبان بودم ، به استخر میدان رسیدم .آب استخر یک تکه یخ بود، با احتیاط روی یخ رفتم، چند بار دور فواره یخ زده اش گشتم. یکباره صدای خش خش پایی توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم ، مردی قوی هیکل ،با پالتوی سیاه بلند که یقه اش آن در دست اش بود و زیر گلویش می فشرد نزدیک خود دیدم . به خودم گفتم نکند خیال لخت کردن مرا دارد؟ این موقع شب اینجا چکار می کند؟ شاید او هم با همسرش دعوا کرده و از خانه
کلاه من
در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟
مخصوصا کتابم را طوری گرفتم که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|