
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
پیش از واجبی ، پس از واجبی
ساقی ز مرحمت چو یکی جام پر کند اول نظر به سلسله واجبی ساز کند
برای اولین بار که در کودکی به حمام عمومی رفتم ،نخستین چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد، بوی زننده واجبی بود. بعده ها که پشمم در آمد، از این داروی معجزه آسا استفاده کردم. شاعر می فرماید!
آهک و زرنیخ چه ها می کند موی ز بیضه جدا می کند.
با آموختن این شعر پر معنی درک کردم ، که این دارو از آهک و زرنیخ است،وساخت دست نوابغ ایرانی طی هزاران سال می باشد.
زمانی که جلای وطن کردم ، تا مدتها رفقای ارذل از ایران برایم می فرستادند. یکبار هم گمرک بسته واجبی را باز کرد، و نمی دانست چیست، من مجبور شدم بروم ، و عملا نشان دهم این به چه درد می خورد، و مقداری از آن را هم به مامور گمرک هدیه کردم. (خوشبختانه آن زمان ما به تروریستی شهره عالم نبودیم که خیال کنند این پلوتونیوم است ، و من می خواهم با آن بمب اتمی بسازم.)
حسادت گاو
محمود و محسن ، از زمان کودکی در قزوین با هم دوست بودند. پدرانشان هم در دهات اطراف قزوین ما لک بودند. تا اینکه در حدود چهل سال پیش در سن هیحده ـ نوزده سالگی محمود به فرانسه برای تحصیل رفت، محسن هم به انگلستان، و بی خبر از یکدیگر. بر حسب تصادف روزگار من با هردوی آنها آشنا بودم ، بدون اینکه بدانم این دو همدیگر را می شناسند!
سه -چهار سال پیش محسن با همسر انگلیسی اش مهمان من بود. صحبت از همه چیز و همه کس شد، من از محمود گفتم. محسن گفت : ای بابا این رفیق دوران بچگی و نوجوانی من است ، خیلی خاطره با هم داریم. اگر ببینمش خوشحال می شوم . من گفتم : می گویم محمود اینجا بیاید ( بلژیک ) تو هم بیا ، تا همدیگر را ببینید.
ترسو
هم ز خود
هم ز دیگران می ترسید
پسرک ترسو بود
قلم در دست
نه ز خود
نه ز دیگران می ترسید
مرد، دیگر نمی ترسید . ژانویه 2006 / استگان لب پریده ، نوشته خودم
سال ها آشنا بودم
آن روز یک شنبه سرد زمستانی، دلم می خواست مهمان کسی باشم، یا مهمانی داشته باشم. مهمان نا آشنائی باشم، یا مهمان نا آشنائی داشته باشم. هر چه انتظار کشیدم ، نه نا آشنائی مرا به مهمانی دعوت کرد، و نه نا آشنایی به خانه ام آمد. آدم باید دیوانه باشد تا چنین هوسی بکند.( آدم یعنی من) راستش را بگویم : من تنهایی را دوست دارم ، اما از تنها غذا خوردن بیزارم، دلم میخواهد با کسی که غذا را با اشتها می خورد ، و از آنچه میخورد با اشتیاق سخن می گوید، و بین دو چنگال که به دهان می برد حرف بزند و جوکی بگوید و بخندد غذا بخورم . از این کار لذت می برم.
به قول سعدی: اگر خنضر خوری از دست خوش روی / به از شیرینی از دست تروش روی
این هزار تکه
هر تکه اش هزار است
هر تکه اش در تضاد با تکه دیگر
عجیب ، که هر تکه با تکه دیگر
همخوان است
هر تکه سازی است
آهنگ دیگری می نوازد
عجیب ، همه با هم هماهنگ اند.
نوشته خانم نادره افشاری یک جنگ "خود با خود" است. نبرد با دردها و کمبودها ؛ عریان کردن آرزوها
حرف حسین آقا یکیه !
حسین آقا و گیتی خانم سه چهار ماهی بود که ازدواج کرده بودند. یک شب تو تخت خواب کنار هم دراز کشیده بودند. حسین آقا خواب بود،گیتی خانم خوابش نمی برد، چراغ بغل دستش رو روشن کرد، آهسته بلند شد رفت مجله توفیق رو ورداشت آورد، شروع کرد به خوندن و خندیدن.
حسین آقا از خنده زنش بیدار شد و مجله رو گرفت و پرت کرد و با شوخی خنده ،خر زنش رو گرفت. بعدش هم خندید و گفت : به جون تو قسم ، هرکی من رو از خواب بیدار کنه خرش رو می گیرم، میدونی که حرف من یکیه.
بیچاره گیتی خانم ،از اون به بعد، هر وقت خوابش نمی برد، آروم بلند می شد می رفت تو اتاق نشمین مجله ، یا کتاب می خوند.
آخ جووون بیلاخ
قابل توجه حاجی فیروز ها ! با اهنگ ضربی.
دیشب دیدم تیکه ای قشنگ و و زیبا ومامانی
گفتم بده بوسه از اون دو لب خندان یادگاری
ای آهوی فراری
قش قش خندید و گفت بیلاخ
گفتم تو چقدر قشنگ ممل مموزی
خدا تو رو فرستاده واسه من روزی
ای نوگل بهاری
عشق خود حاشا مکن
رسول ، پسر اوس رحیم نجار،دکان آهنگری، در و پنجره سازی داشت. تازگی یگ ماشین تراشکاری هم خریده بود.
دکان رسول نزدیک دکان پدرش بود، اغلب ظهرها ناهار رو با هم می خوردند. آنروز رسول در دکان پدرش ،یک دیزی دو نفره از قهوه خونه گرفته بود و داشتند با هم می خوردند. تقریبا غذایشان تمام شده بود که رادیو نیرو هوائی این آواز مرضیه را پخش می کرد. عشق خود حاشا مکن ، هی امشب و فردا مکن ، شاید اگر امشب رود فردا نیاید، شاید اگر امشب رود فردا نیاید.
یکباره رسول رو به پدرش کرد و گفت:راستی بابا تو میدونی عشق یعنی چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ همه از عشق میگن، ولی هیچ کس نمی دونه عشق یعنی چی! تو هم یک وقت هایی از عشق میگی، حالا بگو ببینم معنی عشق چیه.
افسوس ! چند تار مو روی شانه ام نبود...
یک روز عصر، خسته غمگین، بی حوصله و دلخور ،آهسته به طرف خانه قدم می زدم. دیدم جلویم مرد جوانی با خانمی مسن با هم حرف می زنند و راه می روند.
جوان، کت و شلوار سرومه ای به تن داشت. خانم ،پیراهن بلند مشکی پوشیده بود ، با روسری سفید بر سر. سه- چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکباره هر دو ایستادند، خانم خودش را یک قدم عقب کشید، کیف اش را از دست راست اش به دست چپ اش داد، با دست راست شانه و پشت کت مرد جوان را تکان داد، سپس چند تار مو از سر شانه مرد برداشت به زمین انداخت، و دوباره به راهشان ادامه دادند.
چند دقیقه بعد جلوی یک "روزنامه و کتاب فروشی" ایستادند. مرد به درون مغازه رفت، خانم، از پشت ویترین کتاب ها را تماشا می کرد. من بدون اینکه بیاندیشم ،تند رفتم شانه راست ام را به دیوار گچی کنار دکان مالیدم، آمدم کنار خانم ایستادم ،و گفتم سلام خانم
یک پرسش بدون پاسخ
اگر ابزار کار فلسفه را عقل و خدا را عقل کل ، یا عقل اول بدانیم. و عقل را اندیشه بدون وابستگی فرض کنیم. اگر قبول کنیم که عقلی که تغیر و تحول پیدا نکند مرده است، در این صورت اگر ما چنان بیاندیشیم که هزاران سال پیش خدا گفته. پس خدا را نکشته ایم؟ این یک پرسش بدون پاسخ است.
در آنجاست
همانند کولی دوره گردی، که خانه به دوش است، جهان خانه اوست و خانه ای ندارد. گاهی مرغی می دزدد. من ندیدم ، گاهی فال می گیرد ، خودم دیدم ، به هر کجا که میرود ، با زبان آن ملت سخن می گوید، اما در دلش به زبان اجدادیش می اندیشد. خاطره آن سر زمینی که به دنیا آمده هر گز فراموش نمی کند و این خاطره را با غمی همراه خود دارد! جهان خانه من است و خانه ای ندارم. گاهی یکی از این سنت، گاهی از آن رسم می دزدم. فال نمی گیرم ، چه فالی؟ سرنوشت مرا به آنجا می کشد که خود می خواهد. به این زبان و آن زبان سخن می گویم ، اما در وجودم به زبان مادریم می اندیشم و خواب می بینم. خاطره سر زمینی که در آن به دنیا آمده ام ، هر گز فراموشش نمی کنم. با افسردگی بار سنگین اش را به دوش می کشم . نوروزم همان نوروز گذشتگانم است، خوراکم به همچنین . درو دیوار خانه ام ، با اشیاء سر زمینم تزئین شده است. هنوز هم در باره آن سر زمین می نویسم !هر چند این سر زمین مرا با آغوش باز پذیرفته، اما روحم در آنجاست. ۱۹ امردا ۱۳۷۶- ۱۰ اوت ۲۰۰۷
کشتم با جفتش
حاج اصغر در بازار، حجره فرش فروشی داشت. حالا دو- سه سالی می شد که در خانه زمین گیر شده بود. پسرش و دامادش حجره رو اداره می کردند. اواسط بهار، یک روز جمعه عصر، حاج اصغر روی تختش کنار پنجره دراز کشیده بود و درخت انار کنار حوض را تماشا می کرد. یادش آمد که به او گفته بودند: این درخت را تو وقتی به دنیا آمدی پدرت کاشت . برای این بود که با این درخت احساس برادری می کرد و دوستش داشت، و به همه این موضوع را گفته بود.
حاج اصغر در دلش گفت: برادر پیرم، من و تو نود و چند سالی داریم. من همین روزها از این دنیا میروم، عمر تو طولانی باشه. راستی برادرم ، من از بچگی ام از تو خیلی بالا رفتم ، از اون انارهای کوچکت چپق ساختم، با زحمت خودش روی تخت یک کمی بالا کشید ودست برد توی سینی کنارش، چپق وکیسه توتون و کبریت را برداشت ، و با دستهای لرزانش چپق را چاق کرد و آهی کشید و دوباره در دل گفت: آره برادرم ، یک عمری خودم، فک و فامیل و دوست آشنا از انارهایت خوردیم، من از وجود تو لذت بردم. خیرت به من
خر بخندید و شد از قهقه سست
یکی بود ، یکی نبود. یک روز مرد مسافری که راهش را گم کرد بود، گذارش به بیشه ای افتاد. سرگردان نمی دانست به کدام طرف برود تا شاید نشانی برای یافتن راهش بیابد ! که ناگهان صدای غرش چند شیر را شنید. وحشت زده از درختی که نزدیک اش بود بالا رفت. از فاصله ای نه چندان دور دید تعدادی شیر نر دم علم کرده اند و به هم غرش می روند و به هم دندان و چنگال نشان می دهند، و هر لحظه ممکن است همدیگر را بدرند که ناگهان خری از دور تاخت به میانشان آمد .
مرد به خود گفت هم اکنون این شیرهای خشمناک بر روی خر می پرند و تکه و پاره اش می کنند، ولی با تعجب بسیار دید که شیرها چنگال در چنگ بردند ، دندان به زیر لب پنهان کردند ، دم لای پای نهادند و سر در مقابل خر فرود آوردند. خر عرعر غرایی کرد ، و شیرها گوش تیز کرده سر به زیر به عرعرش گوش فرا دادند ، و پس از پایان عرعر خر ، یک ــ یک شیرها نزد خر آمدند و سر تغظیم فرو آرودند ، او پیشانیشان را بوسید ،و شیرها آرام هر کدام به طرفی رفتند.
افسوس
آنچه ما زیاد می خوریم افسوس است
افسوس از موقعیت های از دست رفته
افسوس از انها که در زمان زنده بودنشان قدرشان ندانستیم
افسوس از آن تهمت ها که به فرزندان برومند ملت زدیم
افسوس که قدر شاپور بختیار را ندانستیم
افسوس که به قتل رسید
و، اکنون با هزار افسوس بر سر مزارش جمع شده ایم
آنچه ما در تاریخ خورده ایم ، افسوس است ، افسوس.
من هم همینطور
امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم! محتاج نوازش ومهر است. من هم همینطور.
این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.
نامه سر گشاده به نیما یوشیج
خاطرات ابولی
آخرین باری که مردی توانست از خودش نطفه ای بیرون بدهد، و آخرین باری که رحم زنی توانست
نطفه ای بپذیرد! غلام حسین خان ( جناب سرهنگ ) و خدیجه خانم همسر اش ! ابوالحسن ( طفیلی، ابولی ) را ساختند.
غلامحسین خان ( جناب سرهنگ ) زمان جنگ تیر خورده بود ، و باز نشسته شده بود ، و مختصر حقوقی می گرفت. معلوم نبود در کدام جنگ و کجایش تیر خورده .
این زن و شوهر خانه بزرگی در یکی از کوچه ها که به خیابان ری میخورد داشتند. این خانه شش تا اتاق داشت. دوتا از آنها که آفتابگیر بود خود آنها می نشستند، بقیه اجاره چهار خانواده بود. مستاجرها هیچ وقت ثابت نبودند، هر چند ماه بعد از یک دعوا مرافعه حسابی عوض می شدند. ابولی دو تا برادر داشت، از خودش خیلی بزرگتر که ازدواج کرده بودند. اولی دوتا پسر و یک دختر داشت، دومی یک دختر و یک پسر. ابولی از
برادر زاده هایش کوچکتر بود .
سگ افغان و گربه ایرانی
با کمال دوست افغانیم در خیابان قدم می زدیم . رسیدیم به یک عده پانزده بیست نفری که دور سگی جمع شده بودند. نزدیک شدیم . دیدیم یک سگ افغان است که گویا گم شده . مردم در حالیکه از نگاه اشان مهر می بارید، چیزی می گفتند و سگ را نوازش می کردند. یکی درون گوش سگ را نگاه کرد ، تا شاید شماره ای ببیند که با آن بتواند آدرس صاحب اش را پیدا کتد. یکی دیگر زیر گلوی سگ را دید تا شاید در گردن بنداش اسم و آدرس صاحب سگ باشد. یکی گفت : معلوم نیست چند ساعت است که گم شده ، حتما گرسنه و تشنه است. دیگری گفت: بیچاره ، از قیافه اش پیداست که خسته است،حتما نگران و غمگین از گم کردن صاحب اش است، این امر صدمه روانی جبران ناپذیری به او می زند. برای بهبودیش باید مدتها زیر نظر روان شناس باشد. یکی گفت : فعلا من از او نگهداری می کنم تا صاحب اش پیدا شود. نگاه بقیه مردم چنان غضب الود و خشمگین بود که طرف فهمید او تنها نیست که می خواهد این موجود زیبا و عزیز را مفت و مجانی صاحب شود ، هر کدام از آنها که آنجا هستند آرزوی خدمتکاری این حیوان ( ببخشید ) این اشراف زاده را دارند.
من تب داشتم پیش کش به سگ های کوچه دردار، همبازی های دوران کودی ام
یک روز زمستانی، اواسط دی ماه ،کنار کرسی ، پشت پنجره ایستاده بودم، و بیرون را تماشا می کردم . برف سنگینی آرام می بارید ، هم جا را پوشانده بود. شاخه های خالی از برگ درخت، لب پنجره ، پشت بام، روی حوض و پله های جلوی اتاق، طناب رخت. سکوتی مطلق همه جا حکم فرما بود. کلاغی با قار قارش سکوت را شکست. من او را ندیدم . پنجره را باز کردم، دست بیرون بردم، دانه ای برف بر دست ام نشست. گفتم : برف سپید و زیبا ، اگر زبان داشتی چه می گفتی؟ زبان باز کرد و گفت: سوختم ، سوختم، و آب شد. فراموش کرده بودم ، من تب داشتم .
جمعه 18 دی 1378 ــ 8 ژانویه 1999 / از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر، نوشته خودم
پدرو مُرد همراه با رستم
زمانیکه کودکی بودم ، پدرم داستانهای شاهنامه را ، برایم چنان با هیجان می خواند ، که گوئی خودش ، یکایک قهرمانانش است. رستم ، سهراب ، اسفندیار، گرشاسب، سیاوش ، کیگاوس، گیو ، دیو سپید...
پدرم کامند جزئی بود، خیلی جزء ، ولی در خیال من رستمی. زورش به همه می رسید . به شاه ، به وزیر ، به امیر، به آژان ، به قصاب...
تا اینکه ! تا اینکه : یک روز دیدم ، خودم شنیدم ، رئیس اش سرش داد میزد: مرتیکه ... و ده ها حرف رکیک دیگر. و او در جواب ترسان و لرزان وخجالت زده ، سر به زیر می گفت: بله قربان ، شما درست می فرمایید! بنده غلط کردم، بخشش از بزرگان است، اشتباه به عرض مبارکتان رسانده اند...
آن روز پدرم مُرد همراه با رستم .
و ، مادرم فرشته ماند با چادری گل دار و رنگ رو رفته . آخر او از فرشتگان خوب برایم داستان می گفت.
پنج شنبه 7 بهمن 1378 ــ 26 ژانویه 2000 / از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر . نوشته خودم
هر زمان که به خود می اندیشم ، در دل می گویم : خدایا تو کریمی ، تو رحیمی ، تو نماینده فضلی ، تو سزاوار سنایی ، تو قادر مطلقی ...من به قدرت خدا یک شاهکار در زشتی و بی هوشی هستم . اگر هر کافری مرا ببیند به وجود خدا، نبوغ و قدرت اش پی می برد که توانسته موجودی به زشتی من بیافریند، و خدا پرست می شود.
قدم به گفته پدرم به اندازه میخ طویله پای خروس است. او مرا کره خر صدا می کرد. وقتی برای اولین بار کره خر را دیدم که چقدر قشنگ است ، پی بردم که پدرم نهایت مهر را به من می ورزد. در مدرسه مرا ریغو، قزمیت ، انتری صدا می کردند، در دانشگاه انچوچک. ولی اینجا محل کارم مرا قورباغه می نامند. این اسم به من می آید. کسی که این نام را برای من انتخاب کرده نهایت ذوق را به کار برده است.
از ما بر او نباشد !
نمیدانم آیا درست گفته ام ، اگر بگویم : یکی از جنبه های لیبرالیسم ، یعنی هر کس حق دارد ، آنگونه که می اندیشد و احساس می کند ، احساس واندیشه خود را باز گو کند.( به جنبه اقتصادی آن کاری ندارم)
در گشورهایی با یک مردم سالاری تقریبی که آزادی بیان وجود دارد، طنز نویسان با ظرافت خاصی نقاط ضعف جامعه که شاید از دید دولت مردان نادیده مانده بازگو می کنند، ولی در کشورهایی با حکومت استبدادی که آزادی بیان وجود ندارد، دولت مردان همیشه در ترس و نگرانی از شورش مردم به سر می برند، طنز نویسان مانند همه آزاد اندیشان ، (به جز چاپلوسان )زیر فشار حکومت هستند، و به زندانی شدن و شکنجه دیدن و مرگ محکوم اند. بستن دهان و هر انسانی به معنی کشتن او ، و یا زندانی کردن احساس و اندیشه آن آنسان می است.
دریغا اگر عقابی که جولانگاه اش آسمان ها است ، در قفسی جایش دهیم
و، غمگین و درد آور است انسانی آزاد اندیش را در قفس اندیشه خودمان به بند بکشیم.
زمان عاشقی
به جای ساعت
ساعتی که زمان را
موریانه وار می خورد
عمر را کوتاه می کند
بر چهره چروک می اندازد
دیده را تار می کند
نقش تو در دل دارم
و، هر لحظه که به تو می نگرم
زمان عاشقی است
و ، عشق بازی. خر تو خر، یا جهان بینی خرـــ مهر 1378 / اکتبر 1999
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
دو دست اش ، از شانه تا سر انگشتان اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که کنار مرد، سر بر سینه او می خوابید
دست دیگراش بر نیمه او حلقه می کرد.
دست دیگراش زیر بدن اش ، خواب می رفت
درد می کرد ، درد می کرد
زمانی که طاقت اش طاق می شد
در خواب و بیداری ، در دل آه می کشید
ناله می کرد
گفتگوی دو زن
زن ،غمگین گفت: آرزو می کنم؛ اگر دوباره به دنیا آمدم سنگی باشم .
نه ! ترا بر سر زنی می کوبند.
می خواهم درختی باشم.
نه ! شاخه ات را بر دست و پای کودکی می زنند.
بد نیست رودخانه باشم؟! بروم بروم ، تا به دریا ریزم.
نه ! اگر طغیان کنی همه را خانه خراب می کنی.
چه خوب است نسیم شوم؟! بر گل و گیا بوزم.
نه ! اگر طوفان شوی ویران می کنی.
چطور است آتش باشم؟! گرمی بخشم.
نه ! دنیا را به آتش می کشی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|