تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

تحقيق درباره ايرانيان مقيم بلژيک،

اعم از اشخاص با تابعیت بلژیک و یا پناهندگان و افراد بدون اجازه اقامت 

در باره اعتیاد توسط دانشگاه گنت 
 1ـ هدف از انجام اين تحقيق چیست ؟

هدف ما از اين تحقيق، بررسی و مطالعه در باره اعتیاد و مواد مخدر در جامعه ایرانیان ساکن در بلژیک می باشد. این تحقیق افراد سالخورده و جوان، مرد و زن، دانشجو، کارمند و بیکار، اشخاص دارای تابعیت بلژیک، پناهنده و یا افراد بدون اجازه اقامت... را که در بلژيک زندگی می کنند، شامل می شود.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/19ساعت 13:56  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

در اثر به پا کردن کفش تنگ ، جائی گشاد می شود !

سرورم را عادت چنان بود که هر وقت به حضور مبارک شان شرفیاب می شدم ، امر می فرمودند تا وجود شریف شان را برای گردش در باغ همراهی کنم.

بنده موقعیت را غنیمت می شمردم ، و سوالاتی می کردم ، و ایشان جواب می فرمودند.

یکی از روزها که در خدمت شان حضور داشتم، زانوی ادب بر زمین زدم، و دست مبارک شان را بوسیدم، و منتظر ماندم تا حضرت شان برای گردش در باغ امر به بر خاستن فرمایند، تا من هم مانند همیشه کفش مبارک شان را ببوسم و جلوی پای آن حضرت  قرار دهم.

چون ساعتی بگذشت ، و امری از جانب ایشان صادر نشد! بنده به خودم اجازه جسارت دادم، و گفتم: سرورم نمی خواهید با گردش در باغ، گل و بلبل چمن را سرافراز  فرمائید؟ فکر نمی کنید که بلبل در انتظار دیدار روی مبارک تان می میرد. گل پرپر می شود و چمن روی زرد می کند؟! زبانم لال، نکند بلبل بی موقع آواز خوانده است؟ یا گل با وسوسه باد برگی بر روی مبارکتان پرتاب کرده است؟ یا نکند چمن در خشک کردن شبنم سحرگاهی دقت کامل به عمل نیاورده، و پای ظریف آن جناب راکمی مرطوب کرده است؟ اگر چنین است 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/18ساعت 23:32  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

   فراخوان برای همبستگی

در شهر اندروود ، در ایالت مینه سوتا، در غرب آمریکا خری در چاله ای که برای به دام انداختن او حفر کرده بودند افتاد. ما خران که طی هزاره ها پایمان دوبار در چاله ای نیافتاده بود، یکی از ما مغلوب تزویر آدمیا ن گشت . بر ما خران واجب است که به پشتیبانی هم نوع خود بپردازیم. برای خرها  مرزها معنی ندارد . زبان ما یکی است ، اندیشه در سر نداریم جز خدمت، نمی توانیم این ننگ را بر خود بپذیریم، بدین جهت از شما خران می خواهم با امضا کردن این بیانه  حمایت خویش را از این خر در چاله افتاده اعلام دارید. و چنانچه با نیرنگ در چاله یا چاهی افتاده ایم ، کوشش کنیم بار دگر گول نخوریم .

 

دبیر کل سازمان حمایت از خران . بروکسل مر کز اتحادیه اروپا . ابوالفضل اردوخانی

  نوشته شده در  2007/9/16ساعت 15:35  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

پیدایش تریاک ، وضحاک مادر دوش!

حسن بن جفنگ ، در تاریخ لوله هنگ ، از قول جعفر بن مشنگ می فرماید :مادر ضحاک هر چه خواستی ولد ( پسر) خویش  از شیر بگیری نتوانستی ، و هر چه گفتی ممه اخه ، ولد را چاره نشد، و در سن بیست سالگی به پستان مادر چسبیده بودی ،و قال :امی ممه ، امی ممه!

مادر از روی استیصال گریان سر به بیابن نهاد، ولی ضحاک دامن مادر رها نکردی و فریاد برآوردی : امی ممه !!! مادر در ان حال زار به فرزند گفتی :  رح ( برو گمشو ) ، و انا را راحت بگذار، و شروع به کشیدن موی و سینه چاک دادن کرد، که یکباره شیطان در لباس چوپان ظاهر گشتی و گفتی : یا ضعیفه تو را چه می شود؟ زن گفتا : بیست سال است که این " ابن حمار" ( کره خر) شیر مرا می خورد و هنوزهم ول کن نیست. جانم به لبم رسیده، نمی دانم چه کنم؟ شیطان دست در جیب کردی و مقداری تریاق( تریاک ) به زن دادی گفتی : تو این بر نوک پستان بمال ، و چون تلخ است ، فرزند دلبندت پس از یکی دو بار خوردن ممه از آن دست می کشد. زن پرسید این چیست ؟ شیطان جواب داد : این قهوه است و از برزیل میاید.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/16ساعت 12:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

مرده عزیزه !

حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم.  در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش  و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.

حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/13ساعت 22:10  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

کشف بزرگ حاج محسن !

حاج حسین تلفن کرد و گفت : حاج محسن، باجناقم اومده ، چون تعریف تون  رو شنیده میخواد شما رو ببینه ، شام بیا پیش ما. شب رفتم خانه حاج حسین . بعد از تعارفات همیشگی و نوشیدن یک استکان چائی ، صدای سرفه از تو راهرو بلند شد و بعدش هم قیافه یک مرد مسن با پیژاما وصورت نشسته و ریش نتراشیده نشئه پیدا شد. حاج حسین باجناقش ، حاج محسن را معرفی کرد. حاج محسن بعد از خوردن یک استکان چائی پر رنگ  رو به من کرد و گفت:  این آقای اردوخانی که حشین جون خیلی تعریفش رو می کرد که نویسنده است پس شمائی؟ به قیافه ات نمیاد!

 ــ حسین آقا لطف دارن...

 ــ به هر حال ، غرژ از مژاحمت این بود که ، یک کشف بزرگ کردم ، میخوام شما بنویشی که تو تاریخ بمونه.

 ــ چرا خودتون نمی نویسین؟

ــ من حوشله و وقت این کار را رو ندارم، بی کار که نیشتم !

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/13ساعت 12:44  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟

قریبرز را بعد از چند سال خوشحال و خندان دیدم. پیر که نشده بود هیچ جوانتر هم به نظر می آمد. در ضمن ازدواج هم کرده بود. بعد از ماچ و بوسه و سلام احوال پرسی گفت : اگر یادت باشد ؛ من قبل از انقلاب از تنبلی برای اینکه هر روز اصلاح نکنم ریش بلند داشتم. تا اینکه انقلاب شد و ما هم به ظاهر انقلابی شدیم. یکی دوسال بعد یکی از رفقای شیر پاک خورده ما ، از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی ریش ات را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟ من که تا آن موقع به این موضوع فکر نکرده بودم و شبها راحت می خوابیدم، ولی از آن به بعد این مسئله برایم پیش آمد که شب موقع خوابیدن باید ریشم زیر لحاف باشد ، یا روی لحاف . با این فکر تا صبح نمی خوابیدم . نخوابیدن شب سبب خورد شدن اعصابم شد، پس از مدتی کلنجار رفتن با خودم، ریشم را از ته زدم . دیگر راحت می خوابیدم. تا اینکه همان نامرد یک روز از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی دست ات را کجا می گذاری؟ بالای سرت : روی شکمت ، کنارت، لای پایت. آقائی که شما باشید،  این هم یک مشکل برایم شد تا نتوانم شب بخوابم . نمیدانستم دستم را کجا بگذارم. این را که نمی توانستم قطع کنم . برای خوابیدن قرص خواب آور می خوردم. تا اینکه یک شب خانه

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/12ساعت 22:45  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

دیده ام روشن شد !

به کنارش نشستم. جامی شراب نیمه نوشیده، کنارش بود. پرسید: شراب می نوشی؟ خواست بر خیزد. دستش را گرفتم. نشست، گفتم:از همین جام می نوشم. جام  شراب را برداشتم و جرعه ای نوشیدم . غمگین  گفت: همچو من نیم نوشیده و نیم مانده. نیم آتش و نیم خاکستر. نیم عاشق و نیم معشوق. نیم پیر و نیم جوان . نیم زنده و نیم مرده . نیم هستم و نیم نیستم.

ابلهانه داستان خار کن و شیر* را برایش گفتم . از گفته ام پشیمان شدم. من اغلب حرفهای نامربوط و بی جا می زنم. دستم را در دستش فشرد، دستش را فشردم . با جام شراب، وجود نیم  نوشیده اش را با لذت تمام نوشیدم. وجودم را نوشید .دیده اش نور گرفت ، دیده ام روشن شد!

 

*هر چه همی بود و نبود ای غلام. پیر مرد خارکنی بود که چشمش به زور می دید. هر روز صبح  زود ، با زحمت به کوه و دشت می رفت، تا ظهر خار می کند، سپس نمازش را می خواند، ناهارش را می خورد ، بعد


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/11ساعت 22:14  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

زمان عاشقی!

 

به جای ساعت

ساعتی که زمان را موریانه وار می خورد

عمر را کوتاه می کند

بر چهره چروک میاندازد

و دیده را تار می کند

نقش تو در دل دارم

و ، هر لحظه که به آن می اندیشم

زمان عاشقی است و عشق بازی.

  نوشته شده در  2007/9/11ساعت 18:3  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

درس انشاء

 

دیشب خواب دیدم که در مقابل آینه بزرگی ایستاده ام . میان آینه عقربه هائی به بلندی یک متر است، ساعت خوابیده! با کلیدی ساعت را کوک کردم. عقربه ها به حرکت افتادند. در حالیکه  به عقب می رفتند ، زمان هم به عقب بر می گشت. در آینه دیدم که موهایم دوباره می رویند. چین و چروک صورتم محو می شوند. دیگر ریش بر صورت ندارم . کوچک و لاغر شده ام ، جوان و جوانتر و نوجوان شده ام.  خودم را سر کلاس ششم دبستان بین همکلاسی هایم  قیل و قال کنان دیدم، آقای ناظم وارد شد. ما ساکت شدیم! او با صدای بلند گفت: اردوخانی برو سر کلاس خانم زرنگار!

 

خانم زرنگار معلم کلاس چهارم قرار بود همین روزها بزاید. اگر پسر بود اسمش را بگذارند ابوالفضل. این را از مادرم شنیدم . من این اسم را دوست ندارم.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/9ساعت 23:13  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

انوشیروان دادگر ، و پیر مرد تریاکی

روزی انوشیروان دادگر، از مزعه ای می گذشت.دید  مردی خیلی پیر سیخی در زمین فرو می برد، سوراخی ایجاد می کند، و دانه ای در آن میاندازد، و سوراخ را با خاک  می پوشاند. سپس چرتی می زند، و دو باره این کار را تکرار می کند.

انوشیروان از پبر مرد پرسید چه می کنی؟ پیر مرد گفت : به تو چه مگه فژولی. انوشیروان پرسش خود را تکرار کرد، بازهم پاسخ قبلی را شنید. انوشیروان یک فصل کتک سیر به  پیر مرد زد و ( دادگری را ببینید) باز هم پرسید : چه می کنی؟ پیر مردتلنگش در رفت و گفت: خوب اینو همون اول می پرشیدی، چرا می ژنی؟ دارم خشخاش می کارم که ازش تریاک بگیرم. ادامه داد:

داوری داد نمی بینمت / واز ستم آزاد نمی بینمت/ از ملکان قوت و یاری رسد؟ از تو به ما بین که چه خاری رسد

انوشیروان گفت: این شعر رو بگو ننه ات در آینده واسه سلطان سنجر بخونه، حالا بگو ببینم آنچه می کاری عمرت کفاف می دهدد تا محصول آن را درو کرده و بکشی؟ پیر مرد جواب داد: دیگران کاشتند ما کشیدیم ،


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/9ساعت 20:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

قابل توجه هموطنان ساکن ایران

 

دو ــ سه ماهی است که در وب سایتم می نویسم . از این راه با  خیلی از جوانان هموطنم آشنا شده ام. و مورد مهر آنها قرار گرفته ام .  تعدادی از این جوانان خواهان آمدن به بلژیک و یا کشورهای اروپایی هستند.

 تا چهار سال پیش به کسانی که تقاضای پناهنگی می کردند مبلغ ششصد یورو می دادند ، تا زمانی که وضع شان روشن گردد. یعنی به درخواست شان جواب مثبت یا منفی داده شود. این مبلغ رقم ناچیزی برای زندگی کردن در اروپا بود، ولی پس از مدتی، این مقدار یارانه نیز قطع گردید.

در خواست کننده پناهنگی اگر دوستی ، فامیلی برای نزد او زندگی کردن داشته باشد، که پیش شخص مزبور می رود.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/8ساعت 17:48  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

تنها خیال می کنی

 

خیال می کنی !

با هر ضربه شلاق که به من می زنی

قصری در باغ  بهشت، می خری

با قطره ، قطره خونم

 حوض کوثر را پر از آب زلال می کنی

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/7ساعت 21:12  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

چگونه امکان این است که آمریکا به ایران حمله نکند !

 

بوی کباب می آید، ولی بعضی ها نمی دانند که خر داغ می کنند. از گوشه کنار شنیده می شود که هر روز امکان حمله آمریکا به ایران بیشتر است.

 بنا به گفته یکی از پژوهشگران اروپائی: آمریکا در منطقه خاورمیانه توانائی پرتاب ،000 10 موشک در هر دوساعت را دارد. یعنی در 24 ساعت  000 120 موشک هوا به زمین،زمین به زمین و دریا به زمین بسوی ایران پرتاب می شود.

به گفته وی ذخیره موشکی آمریکا در آبهای خلیج فارس،عمان،هند"حوزه عملیاتی ناوگان پنجم دریایی آمریکا" 000، 000 ،1   فروند موشک است .

طرح آمریکا برای ایران ، یک حمله موشکی  شش روزه است. یعنی پرتاب  000، 720  فروند موشک در کمتر از یک هفته!

موسسه پژوهشی وابسته به دانشگاه جان هاپکنیز، طی تحقیقاتی می نویسد: در صورت حمله موشکی

 

برای آگاهی بیشتر! نوشته مرا  به نام " آمریکائی ها آمدند" را در وب سایت من بخوانید


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/6ساعت 18:1  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

میان من و من دیواری بود

دیوار غم

 خیال می کردم از تنهایی می میرم

نه ! تنها نبودم...

غمم با من بود!

 

من و غمم  سـالهاست همدیگر را می شناسیم

از زمان کودکی ام

از زمان اولین قطره اشکم

 از زمانی که اشک را به نام اشک شناختم

                    میان من و من دیواری بود!
                                  دیوار غم.                          
 نوشته شده در سال 1977

  نوشته شده در  2007/9/5ساعت 23:39  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

دست در کار تو 
اگر ابلیس را مهار کنم

مانند آتش، آتشی خانمان سوز

که نیروی آتش را، به کار عشق  گیرم

عشقی جانسوز،  بسوزم و بسوزانم !

 

از ابلیس ، فرشته دگر

 از من ، منی دگر ساخته ام

 کاری که تو نخواستی کنی ، کرده ام من

                             دست در کار تو...

 

4 دسامبر 1990 ــ فرهنگ بی فرهنگ ها ــ نوشته خودم

  نوشته شده در  2007/9/5ساعت 11:55  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

پیام شاد باش  به آیة الله هاشمی بهرمانی"رفسنجانی"

اشعار بند تمبانی این نوشته مال من است / هر کس از من تقلید کند قطعا خر است

 

جناب آقای علی اکبر هاشمی نوقی بهرمانی"رفسنجانی" ؛ انتخاب شما را به ریاست مجلس خبرگان ایران شاد باش گفته ، و امیدوارم  با برگزیده شدن آن جناب تمام مسائل ما در مدت کوتاهی بر طرف گردد! دیگر مردم بیگناه را به جرم اراذل بودن نگیرند، و اراذل حقیقی سبب مزاحمت مردم نگردند، دانشجویان در زندان نباشند ، گرانی مسکن و تورم مردم را به روز سیاه ننشاند ،بیکاری سبب سرگردانی جوانان نگردد، سیل جوانان به قیمت در بدری روانه کشورهای دیگر نگردند و در آخر رشوه خواری دیگر در هیچ یک از ادارات نباشد...شعر: ای نامه که می روی به سویش / از جانب من ببوس مویش ( ریشش )


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/4ساعت 14:37  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

گربه وقتی تریاکی بشه...

بعد از سالها به ایران رفتم. یک ماهی به دید و بازدید فک و فامیل  گذشت. یکباره یاد دوست قدیمی ام "محسن" افتادم.

به خاطرم آمد وقتی از ایران می رفتم مهندس ساختمان شده بود ، و پس از دو- سه سالی در یک شرکت کار کردن برای خودش کار می کرد. آنطور که شنیده بودم ، اوضاع مالیش خوب شده ، با دختر تصیل کرده و زیبایی هم ازدواج کرده بود.

با زحمت فراوان نشانی اش را پیدا کردم و در یکی از کوچه های جنوب شهر  به دیدارش رفتم، دیدم که در اتاقی کثیف مشغول تریاک کشیدن است. وقتی وارد شدم ، سلام کردم. در حالیکه داشت وافورش را مهر می کرد، و نفس ا ش در سینه حبس بود به من نگاه کرد. بعد از لحظاتی طولانی  با یک پف عمیق دود را از سینه اش بیرون داد و  گفت :  علیک شلام ، شرکار رو به جا نمی آرم، فرمایشی داشتید ؟

ــ محسن خودتی ؟

ــ نه خیر همشیرشه! پس کی میخوای باشه .

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/3ساعت 19:39  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

آگهی مزایده؛ طرح ترور

در سال 1377 نام من هم در لیست ترور مخالفان جمهوری اسلامی آمده بود. راستش را بگویم ، چند روزی خودم را گرفتم و به خویش گفتم من هم آدمی شدم که جمهروی اسلامی خیال ترورم را دارد. ولی خیلی زود این خیال باطل از سرم پرید و فهمیدم که حکومت مرا داخل آدم حساب نمی کند که بخواهد ترورم کند!

 چندی از آشنایان فعال«خیر سرشان که در تنهایی چند ناسزا حواله حکومت کرده بودند» به من حسادت ورزیده که ما این همه با رژیم  مبارزه کردیم و می کنیم ، نام مان در لیست نیست، حالا نام این«این یعنی من» آمده است! خداوندا پناه بر تو. ما حسادت برای همه چیز دیده بودیم جز این یکی، حسادت برای اینکه می خواهند کسی را بکشند، چرا مرا نه؟!!! در جواب این عده من در هفته نامه نیمروز چاپ لندن ، شماره 531 جمعه 2 بهمن 1377 نوشتم:

آگهی مزایده

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/2ساعت 23:15  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

کار رو باید به دست کاردون سپرد!

 

آدم ( یعنی مرد) وقتی پیر میشه ، همه چیزش میره بالا جز یک چیزش. قندش بالا میره . چربی خونش بالا میره. فشار خونش بالا میره. نمکش بالا میره ، تنها یک چیزش بالا نمیره. این حرف رو به یکی از رفقای خوبم زدم. گفت: آدم باید کار رو به دست کاردون بسپره. پرسیدم : کاردون سراغ داری ؟ گفت : آره خواهر زنم. گفتم: از کجا می دونی ؟ گفت : آخه خواهر زنمه و هر دو هم از یک پدر مادر ، تازه  قیافه اش داد می زنه.

حرفش درست بود، ولی یک ماشین کهنه رو هم که ببری پیش بزرگترین کاردون دنیا، بهش خوب می رسه ، تعمیرش می کنه، ولی بهت میگه: میدونی چیه ؟ هر روز ازش استفاده نکن ، خیلی هم باهاش یواش برو. آخه من یک شورلت کهنه ایمپالا داشتم!

  نوشته شده در  2007/8/30ساعت 23:39  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 فلان

قابل توجه علاقه مندان به فلان فارسی. دو واژه در فلان فارسی داریم که جای همه فلان ها را می گیرد. یکی فلان است ، و دیگری چیز. اکنون ما از فلان دوم به خاطر راحتی فلان مان استفاده نمی کنیم.

 

فلان کس ، فلان  فلانی را خورد ، و نزدیک بود با فلان  بیافتند به جون هم ، خوشبختانه فلانی پا در میانی کرد ، و کار به فلان جا نکشید، و گرنه می بردنشان فلان جا ، فلان کار را با آنها می کردند.

فلانی ، خیلی فلانش کلفته، فلانش از پارو بالا می ره. آما از فلانش در میاره می گذارد فلان جایش.
فلانی ،از خسیسی فلان نمی کنه ، مبادا فلان شه.

فلانی هیج فلانی نداره ، اما فلانش زیاده و همه اش فلانی میاد.

گربه دستش به فلان نمی رسه میگه فلان  میده.

فلان ما از مو هم باریکتره.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/8/29ساعت 20:42  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

به اینان دل خوش مدارید!        پیام من به خوانندگانم

 

در پیش گفتار کتاب" سلام روسپیان" نوشتم: منت خدای را عزوجل که شکمم سیر است و زیر شکمم هم به همچنین، و به هیچ کس بدهکار نیستم ، جز به بانک، برای مال و مقام و  شهرت ، یا فرقه مسلکی قلم نمی زنم ...

  پیشگفتار" استکان لب پریده " را چنین آغاز نمودم: منِ دیوانه با وجودیکه زنده ام ، دنیا را از دید مردگان می بینم. برای مرده چه تفاوت که شما در باره اش چگونه میاندیشید، بدین جهت هر چه به مخم رسوخ کند، هر نقشی که از جامعه دارم به نمایش می گذارم. مردگان توهین ناپذیرند...

 

در این دوسه ماهی که آغاز به نوشتن کردم ، دیدم در صد بالائی از خوانندگان من شما جوانان به ویژه از ایران هستید. بدین جهت ، و به دلایل بالا می خواهم همانگونه که هستم ، یا خیال می کنم که هستم ، خودم را به شما بشناسانم.

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/8/26ساعت 12:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 دعوای بزرگ حقوقی شهیر شهیدثالث و شیرین عبادی در نیویورک

 

پس از خواندن خبر بالا در نشریه انتخاب، پاسخ زیر را به آن نشریه دادم

هرکه تنها به قاضی رود، خوشحال بر می گردد. اگر فراموش نکرده باشیم چند سال پیش قهوه داغ روی پای یک نفر در یکی از رستوران های معروف آمریکا ریخت. شخص مزبور شکایت کرد که قهوه خیلی داغ بوده، بدین جهت پای من سوخته، چند ملیون دلار هم خسارت گرفت، به اسم چیز های نشنیده. مگر قهوه باید سردباشد؟ در آمریکا هر کس که بتواند به هرنحوی با شکایت از کسی پولی بگیرد، اقدام به این عمل می کند شاید هم قهوه خانم عبادی زیاد داغ بوده. چون آقای ثالث جواب درستی به پرسش ها نداده اند، پس داوری در این مورد بسیار مشکل است!  

 ابوالفضل اردوخانی-بروکسل

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/8/25ساعت 11:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

چون لباس شما

 

خواب دیدم که لختم، لختِ لخت

نه شرمی ، سر افراز

              در میان شما

 فریاد بر آوردید،شرم ، شرم

شرم بر تو ، تو لختی ،

            بی حیا

 

سنگ بارانم کردید

سنگها فانوس گشتند

درون مرا دیدید

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/8/23ساعت 20:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است