
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نامه سر گشاده به اقای جرج دبلیو بوش رئیس جمهور محترم آمریکا و حومه
جناب حضرت آقای جرج * دبلیو بوش ( این دبلیو نبود، نمی شد؟) افزون بر شش سال از حمله تروریست های عربستان سعودی به نیویورک و واشنگتن و سپس اشغال افغانستان توسط ارتش شما و متحدین تان برای نابود کردن القاعده و ورهبرانش برای از بین بردن لانه تروریست ها می گذرد.
بیش از چهار سال است که شما عراق را تحت تصرف خود درآوردید. در این مدت بیش از سه هزار جوان آمریکائی در این جنگ کشته شدند. ( می دانم کشته شدن،مجروح شدن و آواره شدن میلیون ها عراقی و افغانی به یک ورتان است. البته یک ور ناخن پای چپ شما، هدف بی ادبی نبود)
آقای جرج * دبلیو بوش ( دبلیو نگذارم ممکنه بهش بر بخوره ) شما در افغانستان بیش از ده ها هزار سرباز با مدرن ترین ماشن های جنگی نتوانستید چند نفر افغانی پاکستانی و عرب پای برهنه را سرکوب کنید. شما در عراق با تجهیزات نظامی عظیم شامل بزرگترین ناوهای هواپیمابر و جنگنده-بمب افکن های بسیار مدرن و تانک و توپ و دویست هزار نفر خدمه کار آزموده نتوانستید از پس چند نفر بعثی بر بیائید، و دمکراسی که قول شرف داده بودید،ارمغان بیاورید را بر قرار کنید.
شب یلدا را به تمام هموطنان و ملت افغان و تاجیک و قفقاز تبریک گفته و آرزو می کنم که این شب را با شادمانی بگذرانند.
شب یلدا بلندترین شب سال و جشن گرفتن آن یک سنت باستانی است که پیروان میتراییسم ،آن را هزاران سال پیش گرامی داشته و با شکوه فراوان برگزار می کردند. آنان بر این باور بودند که روز تولد خورشید ،تولد مهر است.
در این شب ما با تمام بستگان دور کرسی می نشستیم ،اجیل و هندوانه و آنگور و انار روی کرسی بود. خواهرم، سیب گلابی های کیلان ( این سیب ها از سه فرسنگی دماوند می آمد و تا شب عید هم می ماند) را که یک به یک به نخ بسته و در زیر زمین به سقف آویزان کرده بود ، روی میز کوتاهی ( مجری) درون ظرف می چید. سماور کنار کرسی قل می زد. باید مواظب بچه های شیطان بود که به آن نخورند.
اشک خونین من
کاشکی مجسمه ای ز فولاد بودم
در میدان بزرگ شهر
تنها به من سنگ می زدند
تنها مرا دار می زدند
مرا شکنجه می کردند و
شلاق ام می زدند
دشنام ام می دادند و
تهمت می زدند
تا روز و روزگاری که !
نه دستی می رفت برای سنگ زدن
نه طنابی بود برای دار زدن
نه شکنجه گری بود و
نه شلاقی برای زدن
نه دیگر دهانی باز می شد به دشنام و
تهمت زدن
آن زمان ، مرا آب می کردند
می دیدند ، در دل من
اشک خونین من.
با پوزش از دوستان ، این احساس رنجم می داد و نوشتم.
19 دسامبر 2007
گاهی پشیمانم
در بیمارستان "گاست هاس برگ ( در شهر لوون، در بلژیک) آرام از طبقه همکف از پله ها به طبقه بالا می رفتم . وقتی پایم به طبقه اول رسید، چشمانم در چشم مادر روحانی ای خیره شد. چشمان او در چشمان من. هردو به طرف همدیگر رفتیم. بدون کلامی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و فشردیم و فشردیم . رهگذران سر بر گردانده با لبخندی که نشانه شگفتی شان بود ما را نگاه می کردند . آغوشی که دهه های پیش ، آن زمان که من جوان بودم ، او (Monika) جوان تر. چه شبها که در آغوشم نبود و در آغوش اش نبودم. این شانه ام بسیار خاطره از سر او داشت. سال ها نگاهم به دنبال او در همه جا ، حتی جاهای غیر ممکن ، تنهائی در جنگل ، یا در کوهستان در کشورهای دیگر در بین جمعیتی نا آشنا به دنبال او می گشت و آرزوی دیدنش را می کرد. دستم به دنبال دست اش می گشت. دست اش را گرفتم. از پله ها پائین آمدیم. در کافه بیمارستان رو بروی هم با دو فنجان قهوه نشستیم. یک کمی چاق شده بود. یک کمی غبغب پیدا کرده بود . آه...، دستهایش هم کمی چاق شده بود. اما نگاه همان نگاه، چشم همان چشم. دستهایش از روی میز در دست گرفتم. آرام اشک می ریخت. چند بار عینک اش را برداشت و چشمانش را پاک کرد. چشمان من هم خالی از اشک نبود!
بز بزرگترین خدمتکار بشریت
پس از اینکه آقای احمدی نژاد مخالفین خودش را بزغاله خواند. عده زیادی این گفته ایشان را توهینی به خود دانستند. در صورتی که هدف آقای احمدی نژاد هیچ گونه توهینی نبوده، برعکس خواسته با این بیان به ایشان ارج نهد. آقای احمدی نژاد دانشمند بزرگی است که با ادبیات ایران و جهان و تاریخچه بز، بخوبی آشناست.
توجه کنید که در ادبیات ایران و جهان از بز و بزغاله همیشه به نیکوئی یاد شده است.
برای نمونه؛ بز به صحرا رود و بزغاله ...، بزو گرگ ...، منم بز بز قندی...، یکی بود یکی نبود، 5 تا بز نشسته بود...، و خیلی از داستان های دیگر...!
در تاریخ هم بشریت آمده هم آمده؛ وقتی نوح از طریق اداره هواشناسی آگاه شد که به زودی آب دنیا را فرا
دو راه وجود ندارد !
در انقلاب سال 1357 زنان نقش مهمی ایفا کردند. در تظاهرات ها زنان بدون چادر با زنان چادری دوش به دوش هم برای مبارزه با رژیم استبدادی شاه شرکت کردند. ولی پس از قدرت گرفتن رژیم جمهوری اسلامی ، اولین قربانیان زنان بودند. به ویژه زنانی که انتخاب نوع لباس را یکی از اساسی ترین حقوق خود می دانستند. در این دوران حقوق زن طبق قانون اساسی جدید ، بر مبنای قانون اسلامی نصف حقوق مردان گردید. دستگاه عریض وطویل تازه ای به نام مبارزه با بدحجابی با بوجه ای عظیم ،تنها برای سرکوبی زنان ساخته شود. زنان به جرم بدحجابی شلاق خوردند، به جرم زن بودن مورد توهین قرار گرفتند، به جرم زناء سنگسار شدند و...
در ایران،فقر، تورم وحشتناک ، فحشا، فساد مالی و رشوه ، فرهنگ قبیله ای به جای فرهنگ کاردانی ، تظاهر و دروغ ، چاپلوسی ، اعتیاد و ...، رواج دارد و از طرف حکومت نیز نادیده گرفته می شود.
یک پرسش انحرافی، چرا حکومت های استبدادی جلوی آزادی بیان و اندیشه را می گیرند؟ چرا اولین هدف شان نابود کردن آزاد اندیشان است؟ تنها به این خاطر که آزاد اندیشان وابسته ، جیره خوار و نوکر حکومت نیستند . و به فرمان او قلم نمی زنند. آنچه می بینند می گویند و می نویسند. فساد حکومت را بر ملا می کنند. شگفت اینکه حکومت از فساد درون خودش نگران نیست، ولی اگر کسی کوچکترین اشاره ای به آن بکند فورا او را ترس بر می دارد و به هر نحوی که شده صدایش را در گلو خفه می کند.
روان شاد مصباح زاده که خود یکی از نزدیکان شاه بود، یک جا نوشته؛ من در کیهان نوشتم که در اتحادیه تاکسی رانان فساد مالی وجود دارد. به این خاطر مورد غضب شاه قرار گرفتم ، و او گفت : در کشوری که من حکومت می کنم امکان فساد مالی نیست. (جمله را درست به خاطر ندارم ولی کم و بیش این معنی را می داد)
من برای خالی نبودن عریضه قسمتی از منشور حقوق بشر را در اینجا می آورم
اطلاعیه سازمان اراذل اوبا ش ایرانیان خارج از کشور
در اساسنامه این سازمان (که به زودی پس ویراستاری کوچکی به نظر هواداران خواهد رسید)، در یکی از بندهای اساسنامه قید شده که هوادارن باید از تمام روابط این سازمان با سازمان های دیگر آگاه باشند ، و بتوانند نظرات شان را بدون هیچ گونه ترس و نگرانی ابراز کنند.
بدین جهت به آگاهی شما می رسانیم که پس از تشکیل کنکره سراسری این سازمان و با شرکت تمام اعضا ، تصمیم گرفتیم برای جبران مشکل مالی از بنیاد هوور، وابسته به سیا آمریکا کمک بخواهیم. و ایمیل و نامه ای سفارشی بدین مضمون برایشان ارسال داشتیم:
جناب مستطاب عالیجناب حضرت رئیس ارجمند و گرامی آقای هوور، سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور که همان بازماندگان اراذل اوباشی هستند که به کمک شما شتافتند و کودتای بیست هشت مرداد 1332 را به فرجام رساندند، پس از آگاهی از اینکه شما چندین میلیون دلار در اختیار مخالفین جمهوری اسلامی قرار داده اید ، می گوییم؛ ما جان بر کفان تشکیل دهنده این سازمان به کمک مالی شما سخت
یک بام دو هوا رو
جناب مستطاب حضرت معمر قذافی رئیس جمهور دائم العمر لیبی ، فردا دوشنبه با تمام احترامات و افتخارات وارد عروس شهرهای جهان ( فرانسه ) پاریس پایتخت کشور دمکرات و بنیانگذار اصول حقوق بشر می شوند ، و از جانب رئیس جمهور و هیت دولت و اکثر نمایندگان فرانسه همانند بزرگترین شخصیت سیاسی دنیا، که می تواند جایزه نوبل بشر دوستی را دریافت کند، مورد استقبال قرارخواهد گرفت.
( مانند کیسینجر که نقش بزرگی در کودتای شیلی و خیلی از کشورهای دیگر داشت )
حضرت قذافی از نظر تجملگرایی به هارون الرشید با صدای بلند زکی گفته و روی آن مرحوم را از این نظر سپید کرده اند.
ایشان با محافظین خود که از زیبانرین دخترهای لیبی و لبنانی هستند، در کاخ الیزه اقامت خواهند کرد. و در ضمن خیمه و بارگاه خود را همراه با چند شتر برای شیر صبحانه همراه خواهند آورد.
جای دگر دارد
در شگفت ام
که در سر کوچک من
هستی جا دارد
کاخی و کلبه ای
یک اندازه جا دارند
قطره و دریائی ،
سنگ ریزه و کوهی سر به فلک کشیده ،
خورشید و شعله شمعی،
برگ گلی و بوستانی،
پروانه و عقابی،
غم و شادی،
یک اندازه جا دارند
شادم، که حسادت و تنفر
دیگر جائی ندارند
و ، عشق
در دلم جای دگر دارد
در شگفت ام که سر کوچک من
این همه جا دارد
و ، عشق
در دلم ، جای دگر دارد
من هم دیدم
خواب دیدم ، در کنج غاری
ابلیس را ، افسرده،
ترسان و لرزان،
زانوی غم در بغل گرفته
نالالن و گریان دیدم.
گفتمش : ز چه می ترسی
ز چه می گریی؟
گفت: شرم دارم ز خدا
که در این دنیا
هزاران هزار آدمِ
حیله گرتر ز خود دیدم...!
از خواب برخاستم
هر آنچه که ابلیس گفته بود
من هم دیدم
اگهی تسلیت
با قلبی پر از اندوه خبر نا بهنگام انتشار گزارش جامعه ارزیابی اطلاعاتی آمریکا"NIE"درباره خودداری ایران از ادامه فعالیتهای نظامی هسته ای و پس از آن، در خواست مذاکره آمریکا با ایران را از خبرگذاری های صهیونیست و استعمالگر شنیدم .و همچنین در نشریات امپریالیسم خاک برسر خواندم.
بدین جهت به آن گروه ازهوطنانم که شدید تر از افراطیون آمریکائی طی سالها به تحریک دولت آمریکا برای حمله به ایران پرداخته، بوی کباب شنیده و نمی دانستند حتی خر هم داغ نمی کنند . آنها که خیال می کردند پس از بمباران ایران توسط نیروهای نظامی آمریکا و کشته شدن ملیونها انسان و خرابی های جبران ناپذیر برای صد ها سال، به مال مقامی خواهند رسید . هموطنانی که از هیچ گونه چاپلوسی و پای بوسی *بیضه مالی با دستمال های ابریشمی میراث اجدادشان،از دولت آمریکا به ویژه آقای جرج بوش خود داری نمی کردند،صمیمانه با تمام وجود تسلیت درز نموده( من هیچ وقت به عرض کسی نمی رسانم ) و امیدوارم به این اعمال خود ادامه داده، تا شاید به مال و مقامی در دستگاه های دولتی آمریکا برسند و در آینده فرزندان *بیضه پدر ایشان این راه را ادامه دهند.
همچنین از سایر هموطنانم در سراسر جهان خواهشمندم با درز تسلیت به ایشان، خودشان را در این غم بزرگ شریک بدانند.
از طرف سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور . ابوالغضل اردوخانی
* تخم بی ادبی است . باید بیضه گفت . مانند بیضه مرغ . بیضه گیاهان ...
مرده پرستی!
دخترکی بر مزار پدرِ ندیده، «تاریخ»،اشک می ریخت، گریه و زاری می کرد ،نوحه سر داده، یاد خاطرات پدر ، از دهان دیگران شنیده، زنده می کرد .
با تحقیرگفتم اش : مرده پرستی را ببین!
دخترک گفت : به کدام زنده، دل خوش کنم؟ به کدام آینده امیدوار باشم؟ کدام پدری دست مهر بر سر من کشیده؟
اگر به مرده هم دل خوش نکنم؛ اگر مرده را هم نپرستم، از نا امیدی خواهم مرد!
دستی بر سر دخترک کشیدم...
زمانیکه از انسان بودن ننگ دارم !
به مناسبت نهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده .
گاهی کلمات دردناک تر از ضربه های شلاق است. محمد مختاری می گفت: ما همیشه این بودیم ، انقلاب اسلامی چهره واقعی ما را نشان داد.
یکی از دوستان نزدیک محمد مختاری، می گفت: وقتی محمد در زندان اوین بود ، ومن به دیدنش می رفتم ، یکبار شنیدم که یکی از جلادان نزد همکارش گله می کرد و می گفت: به فلان کس بلیط و هزینه حج جایزه دادند و به من ندادند. در صورتیکه من بیشتر از او در اینجا زندانی شکنجه دادم.
وقتی این دو جمله را کنار هم می گذارم و خوب به آن می اندیشم ، خودم را زیر سنگ آسیاب زمان می بینم که میچرخد و می چرخد و مرا خرد می کند. درد، درد را در تمام وجودم احساس می کنم . و از خود می پرسم من هم یکی از ما هایی[آنهایی] هستم که چهره واقعی اش رو نشده است؟
پاسخ به دوستان
دوستان مهربان ، از شما که از سراسر دنیا پس از آگاهی زادروزم 13 آذر 1320 ، به من شادباش گفتید ، بی نهایت سپاسگزارم. دوست ارجمندم ، دکتر محمد عاصمی که آشنائی بیشتری با من دارد ، و هیچوقت مهرش را از من دریغ نکرده ،این شعر را در باره من سروده است.
ای ابوالفضل اردوخانی
که خر خویش خوب می رانی
ادب مرد به ز دولت اوست
همه را پشم خویش می دانی
*گوذ را افتخار بخشی
کاتب وحی گوذ دارانی
توجه ، توجه
بخت بازآمد از آن در که یکی چون من درآمد...بامدادان روی من ندیدن در دولت بگشاید
یک سال دیگر هم بر عمر من افزوده شد. اگر نمی شد ، یدون شک دنیا زیر و رو می شد .
روز سیزده آذر 1320 خورشیدی ، برابر با 4 دسامبر 1941 با به دنیا آمدنم، دنیا را نورانی کردم . بنا به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان قابله ، من ساعت پنج صبح پا به عرصه هستی نهادم . در آن موقع نفت چراغ گرد سوز تمام شده بود، ولی با به دنیا آمدنم چنان نوری جهان را فرا گرفت که خورشید آن روز ندرخشید. باز به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان قابله؛ تا من به دنیا آمدم و قیافه قابله را دیدم ، خندیدم و دست به چند تار موی که در رخ او بود، بردم . چند باد محکم رها کردم ، که مادرم آین را به فال نیک گرفت. و گفت: در آینده پسرم توپچی خواهم شد.
ولی پس از چند سال چون دید اهل درس و مشق نیستم و همیشه به دنبال الواتی هستم ،تغیر عقیده داد و گفت: تو درس نمی خوانی سپور می شوی ، این مملکت به سپور هم احتیاج دارد. ولی نمی دانست که یک روزی کشور ما به قدری پیشرفت می کند که برای سپوری هم دست کم باید فوق لیسانس داشت . دکترا در تمیزیات[بهداشت] گرفت . و تخصص در جماع و آداب طهارت و دعا.
نمی دانم این کلاه
زندگی!
برای سر من گشاد است؟
یا سر من کوچک
کلاه فروش می گوید:
سر خالی چه نیاز به کلاه
دروغ هم نمی گوید
اما نمی دانم چرا
سر من می رود
اینقدر کلاه!
آنان دگر
آینه ای در برابر آینه دگر
هر یک بی خبر از حال آن دگر
من میان آن دو رفتم
هر یک مرا به درون خود کشید
صدها من در این و در آن دگر
نمی دانم کدامینم من
میان اینان و
آنان دگر.
مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.
بی وفائــــــی !
می خواستم چند روز به این مخم مرخصی بدهم ، ولی مخم به من مرخصی نمی دهد. انگار به مستراح مسجد شاه وصل است. با پوزش مسجد امام . آخ یادش به خیر مسجد شاه ، با آن مسترح اش . با یک قران یا ده شاهی یک آفتابه پر آب می دادند دست آدم . ( آدم یعنی من ) قهوه خانه قنبر، و نقالش . قهوه خانه آینه، سبزه میدان. یک روز دیدم تو سبزه میدان یک شانه فروش با اصرار می خواهد به یک فروند مرد شانه بفروشد. مرد عصبانی شد و کلاهش را از سر برداشت و گفت ، آخه مرد حسابی این سر کچل به شانه احتیاج ندارد. شانه فروش گفت: حالا که این طوره واسه خانمت یا یچه هات بخر. مرد از رو رفت و با خنده دو تا شانه خرید. راستی اگر مستراح مسجد شاه خاطراتش را می نوشت چقدر جالب بود. بگذریم : می خواستم از بی وفائی بنویسم !
در ادبیات ، یا بی ادبیات هیچ کجای دنیا به اندازه ما از بی وفائی یار ننوشته اند. حتی در آهنگ های آنها خیلی کم از بی وفائی گفته می شود.
بیانیه سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور
افراد این سازمان با گاهی از تاریخ پر افتخار دوهزار و پانصد ساله ایران و پی بردن به این مسئله که بانوان کشور ما در هیچ جنایت، کشت و کشتار ، ستم به ملت ایران و سایر ملت ها سهمی نداشته ، و بار بزرگ خانواده و تربیت و نگهداری فرزندان بر عهده آنها بوده است. با این وجود بدترین ناسزاها و هتاکی ها به ایشان روا گشته است.
در یک نشست تاریخی با رای موافق همه اعضای سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور" Iranian Gang Organization Out Of Iran"، تصمیم گرفته شد پس از این تاریخ فحش های مادر... خواهر ... زن ... ؛ را فراموش کرده . به جای آن ! پدر... برادر... پسر ... پسر عمو ... پسر، دائی و هفت جد مردانه شخص مورد خشم را دست کم به مدت دوهزار پانصد سال آینده به فحش بکشد.
شاید من هم خیال می کنم !
اسب وحشی سر نوشت
به هر کجا که بخواهد مرا می برد
خیال می کند
افسارش در دستم،
دهانه اش را محکم می کشم
خیال می کند دهانه و افسار ندارد
بر پشت اش ، استوار نشسته ام
پای در رکاب، خروشان
به دشت و صحرا، به تپه و کوه
حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش
خیال می کند لگام گسیخته!
نمی داند لگام ش در دست من است
شاید من هم خیال می کنم ؟
با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .
به فلاکت میوفته
مدت کوتاهی پیش در جمعی از جوانان ایرانی بودم. یکی از جوانان که اگر اشتباه نکنم سال پنجم پزشکی است، گفت: من اغلب به خانه دوستان همکلاس بلژیکی خودم رفته ام . و دلم می خواست یکبار آنها را به خانه خودمان دعوت کنم. این موضع را به مادرم گفتم. او گفت: اشکالی ندارد هر وقت خواستی آنها را دعوت کن . به من بگو چند نفر هستند،تا من چند نوع غذای ایرانی برای شما تهیه می کنم .
شنبه شبی با دوستانم در حدود ده نفر دختر و پسر قرار گذاشتم که به خانه ما بیایند. مادرم بنا به قولی که داده بود سه-چهار نوع غذا درست کرد،و بعد از سلام احوالپرسی کوتاهی ما را تنها گذاشت. در ضمن خواهرم که دو ـ سه سالی از من کوچکتر است هم بود.
آری ، اما
گل زیبائی در باغی دیدم. باغبان پیر را شادباش گفتم به خاطر زیبائی گلش . باغبان غمگین گفت: این گل دل در گروی باغبان جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم که پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل با عشوه و ناز می گوید: آری ، امَا.
24 اوت 2004 ــ کتاب سلام روسپیان ــ نوشته خودم
من از پرده ها بیزارم
آنها را پس می زنم
پاره می کنم
پنجره را باز می کنم
روانم را عریان می کنم
تا هسایه ها و رهگذاران ببینید
تمامی درونم را
که چگونه عاشقانه می نگرم
همسایه ها ، پرده ها را پس زنید
پنجره ها را باز کنید
رهگذران ، سر برگردانید
با لبخندی ، در دل بگوئید
دیوانه است، دیوانه!
من از پرده ها بیزارم
حتی پرده های حریر
هنوز هم عاشقانه می بوسم !
من و پیرمرد شصت ــ هفتاد ساله همسایه با هم دوستیم. گاهی پیش او می روم . شیشه ای شراب کهنه می آورد. یک گیلاس می نوشیم و گپی می زنیم ، از حرفهای روز، از خاطراتش.
یک روز که نزد او بودم . پس از نوشیدن جرعه ای شراب، گفت : زمانی که بیست سال داشتم ، عاشق زنی چهل ساله و بسیار زیبا شدم .به مدت یک سال هم این روابطه عاشقانه برقرار بود. سرنوشت خواست که او راه خودش را برود، من راه خودم. دوسه روز پیش دیدم اش . خیلی پیر و شکسته شده بود. صورت سفید و لاغر و پر از چروک. دست و پای لرزان. بر روی چشمهای زیبایش دوتا ذره بین. موهای طلائی اش نیمی ریخته ، نیم دیگر مانند برف سفید.
نشناختم اش ، او مرا شناخت و صدایم کرد. یک کمی فکر کردم و از صدایش او را شناختم . دو دستش را گرفتم و بوسیدم. گفت : همچو دست مادری می بوسی؟
گفتم : نه ! هنوز هم عاشقانه می بوسم، عاشقانه . از چشم مرد چند قطره اشک بر رخ اش سرازیر شد.
اول مهر 1371 ــ23 اکتبر 1992 ــ از کتاب گل فروشی پروین، هرگز بدون مادر زنم. نوشته خودم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|