
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
داستان دخترک با قصه و افسانه ها
درج رویای هواسم گشته آری بی بها
تا زبان کودکان را آشنا گردیده ام
خوش جلایی داده ام بر قلب های با صفا
کاش هرگز این بزرگی ها بر این دنیا نبود
تاهمان کودک بدیم پر مهر و بی کین ودا
ای بزرگی بر تو لعنت ، کز تو ذلت یافتم
کودکی بس خوش زمانی بود بی روی و ریا
در بهار جشن فروردین به یاد کوکیم
زانکه دالی بازی بود است در انتها
داستان زیبایی بود اردوخانی کیف کردم. دوستت دارم ظریفی
دالی دخترک ، دالی !
هدیه کوچک نوروزی
کاشکی ، جان همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی ، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای میراث خوارت به یادگار بگذاری . آرزوی ترک جان داشتم.
روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری ، جان برایت سربار است و می خواهی به دورش اندازی و از چنگالش رها شوی، روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به اینده داری . آرزوی ترک جان داشتم.
می خواستم هم چو ماری زخمی همه را بگزم، به سوراخی عمیق بخزم و آن جا تنها بمیرم . با چنین حالی غمگین و دردمند سر به زیر آرام به سوی لانه ام می رفتم تا تنها بمیرم که یکباره پاهای کوچکی ، در کفش های کوچک سیاهی نگاهم را به سوی خود کشید. جوراب سفید ، پیراهن آستین بلند سفید با خال های سیاه، چهره ای هم سپید همچون برگ گل یاس ، موی سیاه بر شانه ، دست چپ اش در دست زنی از لای چادر بیرون آمده ، چشمان براق سیاه . بر خود لرزیدم .
چند روزی است که من چنین چشمانی به خاک سپرده ام .
جلوی خانه خودم را جارو کردم !
یک ضربالمثل فرانسوی می گوید: نخست باید جلوی خانه خود را جارو کرد ،بعد به جلوی خانه دیگران نگاه کرد.
پیر مردهمیشه جلوی خانه اش را جارو می کرد. یک بند انگشت هم با جارویش جلوی خانه همسایه ها یش نمی رفت. گویی آشغال جلوی خانه دیگران را نمی دید. اصلا جلوی خانه دیگران تمیز است، فقط جلوی خانه خودش را جارو می کرد. با لبخندی به رهگذران ، گذشته اش را جارو می کرد. خودش را جارو می کرد. من که همیشه جلوی خانه همسایه را پر از آشغال و کثیف می دیدم، جاروئی برداشتم. جلوی خانه خودم را جارو کردم. از آن پس من هم آشغال جلوی خانه دیگران ندیدم.
جوانی کجایی؟
بر گرفته از ماهنامه توفیق شماره مخصوص پائیز 1350
پیر مردی برای بازیافتن جوانی خود به دکتر مراجعه کرد. دکتر پس از معاینه و مطالعات زیادبرای نسخه نوشت و اظمینان داد که با خوردن این اقلا بیست سال جوانتر شود.
پیر مرد برای پیچیدن نسخه به داروخانه رفت، ولی داروخانه چی به جای داروی جوانی ، اشتباهی یک شیشه مسهل خیلی قوی به او داد. پیر مرد هم همانجا ، پشت داروخانه شیشه را تا ته سر کشد و به طرف منزل راه افتاد... در بین راه شکمش هم راه افتاد و در حال حرکت؛ دوسه دست کار کرد و خرابی بالا آورد.
پیر مرد به همان صورت وارد منزل شد، زنش که او را با این وضع دید، علت را پرسید. پیر مرد فاتحانه باد به غبغب انداخت گفت: دگتر دوائی به من داده که جوان شوم... ولی همانطور که می بینی دواش انقدر قوی بود که مرا به دوره شیر خوارگی بر گرداند !!
دانشجویان دختر
در زمان رضا شاه، علاوه بر گروهی از جوانان تحصیل کرده ایران که برای تکمیل تحصیلات به اوپا فرستاده شدند و سپس منشا خدمت هایی در ایران گردیدند، 29 دی سال 1309 سه نفر از دختران ایرانی نیز به خرج دولت رهسپار اروپا گردیدند. این سه دختر عبارت بودند: از دختر آقایان سید محد علی فرزین، سید محمد نصر و عبدالحسین شیبانی. در مهر ماه همین سال خانم سارا حیدری به عنوان مامور اعزامی دولت ایران به خارج رفت. وی اولین زنی بود که ماموریت خارج از کشور یافت.
اولین زنی ایرانی که در زمان رضا شاه از کشور فرانسه دیپلم پزشکی گرفت : خانم هما امامزاده بود که در سال 1314 با دیپلم دکترای پزشکی به ایران بازگشت. ناگفته نماند درزمستان سال 1354 اولین بانوی ایران از دانشکده الهیات و معارف اسلامی درجه دکترا گرفت ،خانم کامران مقدم است که در حال حاضر در دانشگاه تربیت معلم به آموزش مشغول است.
بر گرفته از نشریه وحید صاحب امتیاز و مدیر مسئول سیف الله وحیدنیا. فروردین 2535 ــ مه 1976
باز هم در مورد انتخابات مجلس !
قسم میخورم ، طنزهای ما هیچ کدام بی معنی نیست. دیشب توی تختخواب باز هم داشتم به این انتخابات فکر می کردم، که به یاد این طنز افتادم. ( از بس که فکر کردم موهایم سرم ریخته! )
چند نفر از ایرانیان فضول می روند آفریقا پژوهش کنند. در جنگل های آفریقا بر می خورند به یک قبیله . اول از انها خوب با رقص و آواز و غذای میمون و سوسمار و مار پذیرایی می کنند. شب که می شود ، این هموطنان
می بینند که یک دیگ چوبی پنج هزار لیتری بر روی آتش گذاشته اند و در آن مقداری زیادی سبزیجات و حبوبات جنگلی ریخته اند. یکی از آنها از راهنما می پرسد: این دیگ به این بزرگی را برای چه بار گذاشتند؟ راهنما جواب می دهد : اینها آدم خورند و می خواهند شما را بپزند بخورند. آن شخص می گوید: خدایا پناه بر تو ، حالا که موقع آدم خوردن شد ، ما آدم شدیم.
زمانی سران کشورهایی مانند لیبی و فلسطین و همه کشورهای عرب و آفریقایی وآمریکای جنوبی و آسیائی برای مقدار کمی دلار به پا بوس ما می امدند . پول و پاسپورتمان در تمام دنیا ارزش داشت ، حالا که کشورمان محاصره اقتصادی شده، از همه طرف تهدید می شویم، خطر حمله آمریکا به ایران هنوز بر طرف نشده( امیدوارم بر طرف شود.) وبا هزار جور گرفتاری داخلی و خارجی دست به گریبان هستیم ، همین کشورها برای ما شاخ و شونه می کشند،موقع رای گیری که شد ، و دولت به حمایت مردم محتاج است، ما را آدم حساب می کند و با التماس، خواهش و تمنا می خواهد رای بدهیم ! خدایا پناه بر تو!
۲۵ اسفند ۱۳۷۶ ــ ۱۵ مارس ۲۰۰۸ بروکسل
چرا مردم ایران در انتخابات ریاست جمهوری به آقای محمود احمدی نژاد رای دادند؟
اول اینکه انتخابات دوره نهم مجلس برگزار شد. و نمایندگان انتخاب شدند. خبرگزاری های خارجی نوشتند: که حوزه های رای گیری خالی بود. خبر گزاری های داخلی گزارش دادند که مرم با شوق زیاد رای دادند. من آدم ساده ای هستم و حرف دو طرف را باور می کنم. به نطر من رای دادن یک امر خصوصی است . ومن حق ندارم برای کسی وظیفه معین کنم که رای بدهد یا ندهد. من مانند میلونها از ایرانیان دیگر رای ندادم و با این کار خدمت یا خیانتی به نطر خودم نکردم. این دلخواه من بود.
یک روز پس از انتخابات مجلس بلژیک ، با پسرم و چند تا از دوستانش در باره انتخابات حرف می زدم. ( رای در بلژیک اجباری است) یکی از آنها عکس یک زن قد کوتاه و چاق زشتی را از جیبش در آورد و گفت: ما به این خانم رای دادیم، به این دلیل که امیدوار بودم انتخاب شود و ما هر روز او را در تلویزیون ببینیم بخندیم. هدفم از نوشتن این داستان این نیست که خدای ناکرده بگویم مردم به آقای محمد احمدی نژاد رای دادند ، برای اینکه او زشت است و مردم با دیدن چهره او هر روز در تلویزیون می خواستند بخندند.
او تویی ، تو
گفت : می روم ، می گویم ، همه جا فریاد می زنم ، وقتی بازو در بازوی او قدم می زنم ، با لبخندی به لب ، سربلند می کنم ، می خواهم همه ما را ببینند.
وقتی یک لیوان نوشیدنی جلویش می گذارم ، نگاهش می کنم، تا جرعه به جرعه بنوشد. و من برای هر جرعه اش در دل نوش بگویم. تا قطره، قطره آن جذب وجودش شود.
گفت : می روم می گویم، همه جا فریاد می زنم، وقتی کنارش می خوابم، خودم را چون
پرنده ای کوچک در دامن صخره ای بلند، دور از دام هر صیادی می بینم. بی نهایت احساس آرامش می کنم. پشتم به اوست، تمام وجودم را در آغوش می گیرد. خیال می کنم نوزادم. گذشته درناک و غمگینم را فراموش می کنم. از آینده ترسی ندارم . اکنون، زیبایی این لحظات را با تمام وجود حس می کنم وغرق لذت درآنم. وقتی خیال می کند که خواب رفته ام ، دستش را که دور من حلقه زده بود، برمی دارد . شاید هم دستش خواب رفته باشد، نمی دانم! پشتش را به من می کند، از من فاصله می گیرد، می خواهد بخوابد. نمی داند اگر هوشیار نیستم ، ولی بیدارم ،با لغزشی پشتم را به پشتش می چسبانم ، آرام به خواب می روم. آرزوی دیدن خوبترین خواب ها را ندارم.خوبتر از این چیست؟
بر ستون بسته
در میان کتابهای و نوشته های قدیمی به دنبال مقاله ای می گشتم. که چشمم به نشریه " اندیشه و فرهنگ . شماره پائیز ــ زمستان 1372 " افتاد. بی اختیار ورق زدم .شعر " بر ستون بسته " از روان شاد نادر نادر پور ،با توضیحی به صورت زیر توجهم را جلب کرد. چون آن را زیبا یافتم خواستم خوانندگانم را هم بی نسیب نگذارم.
لطائف ادبی
نقل قول،نقد تفسیر از شاعران به صورت ، الهام از شاعران و اظهار آن از طریق شعرو یا توضیح و تکمیل از طرف شاعر دیگر، از لطائف ادبی به شمار می آیند ، که با وجود صنعت مشکل در کار شاعری، در آثار شعرای ایران کم و بیش پیداشده، نمایشگر قدرت شعرا و ادبیات ایران می باشد.
« بر ستون بسته » شعری از شاعر عالیقدر، آقای نادر نادر پور نمونه ایست بر این مقال و مثالی است بر مقدمه فوق الذکر ، که از این بیت سعدی الهام گرفته.
یکی را عسس بر ستون بسته بود هم شب پریشان و دل خسته بود *
بر ستون بسته: ( از مجموعه اشعار سرمه خورشید)
در آن شهر ویران از یاد رفته
که ویران شد ازفتنه روزگاران،
شبی «بر ستون بسته ای » دید « سعدی»
که نامش نپرسید از رهگذاران
دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست
ما با آنها همسایه بودیم. من با او همبازی و همکلاس بودم.او درسش خوب بود. من هم درسم خواب بود و هم زورم زیاد بود و بی رحمانه می زدم .علاوه بر همکلاسی هایم زورم به دو سه کلاس بالاتری ها هم می رسید . در محل و در مدرسه کسی جرات نداشت به او چپ نگاه کند. او رفیق من بود. آنها ثروتمند بودند، ما فقیر. تنها شکم مان با هفته ای دو سیرونیم گوشت سیر بود. آنها علاوه بر غذاهای گوناگون خانه شان همیشه پر از میوه های فصل بود. آنها کلفت داشتند. مادرم برای سیر کردن شکم من حقوق ناچیزی از بابت پدرم که کارگر کارخانه سیمان بود و در اثر تصادف در سر کار کشته شده بود می گرفت، برای این و آن از جمله برای آنها خیاطی می کرد. او اسباب بازی های جورواجور و دو چرخه داشت. من خواب آن اسباب بازی ها را هم نمی دیدم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|