تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

خدا پدر شاه را بیامرزد !

فرزین دوستم سپاهی دانش در یکی از دهات اطراف دماوند بود. یک روز تعطیل که من و حمید و حسین نزد او بودیم، هوس شکار کردیم. یک تفنگ قراضه از یکی از روستاییان گرفتیم ،با مقداری نان، پنیر، سبزی و گوشت صبح  زود راه افتادیم. چند بار دیگر هم این کار را کرده بودیم . گاهی هم دو-سه تا کبوتر هم می زدیم.

 

نزدیک ظهر رسیدیم سر یک چشمه، در میان دره ای. کنار چشمه چند تا درخت توت و گردو هم بود. سفره مان را پهن کردیم . مقدار چوب جمع کرده و آتشی برپا کردیم ، بساط چایی و کباب را هم به راه انداختیم. بعد از غذا، فرزین شروع به نواختن فلوت کرد، محمود هم که ته صدایی داشت با آوازی او را همراهی می کرد. در این حال دیدیم که یک گله گوسفند به همراهی چوپان جوانی از دور پیدا شدند.

 

چوپان وقتی به ما رسید سلام کرد و یک رادیو ترانزیستوری کوچک از کول پشتی اش در آورد و به ما گفت: این خراب شده، کار نمی کنه. شما می تونید درستش کنین؟ حسین که همه کاره و هیچ کاره بود، با رادیو یک کمی ور رفت و رادیو شروع کرد به کار کردن.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/3/29ساعت 19:34  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است