تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

نرنجیدم!

 

میان دو آینه

صدها نقش خود دیدم.

شنیدم،

نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،

ابله ، ابله ،ابله،

به نجوای نقش ها، خندیدم،

ز نجوایشان،

                  نرنجیدم.

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود. 

  نوشته شده در  2008/5/14ساعت 14:45  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

حادثه

 

حاصل حادثه ای هستم،

 نه خود آفریده،

 حتی ،نه شاهد بوده،

حاصل ، شبی حوصله رفته،

دو نفر،

     به هم به هم چسبیدند.

 

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.

  نوشته شده در  2008/5/13ساعت 17:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

مامان جان

 

امروز ظهر فسنجان‌ درست‌ كردم‌ با بادام‌  به‌ جاي گردو، و به جای‌ رب‌ انار به‌ آن‌ خامه‌ زدم‌ ، مقداری شكر و زيره‌ و نعنا و كشمش‌ با گوشت‌ مرغ‌ بدون‌ چربي‌ و پوست‌، نيم‌ پز شده‌ به‌ آن‌ اضافه‌ كردم‌ و گذاشتم‌ با كمترين‌ حرارت‌ سه‌ ربع‌ ساعت‌ بپزد و قبل‌ از اينكه‌ بكشم‌ فلفل‌ درشت‌ آسياب‌ شده‌ به‌ آن‌ زدم‌، به‌ طوري‌ كه‌ ذره‌هاي‌ فلفل‌ زير دندان‌ مي‌آمد و تند شيرين‌ بود، به‌ جاي‌ ترش‌ شيرين‌، جاي‌ شما خالي‌، خوش‌مزه‌ شده‌ بود. مقداري‌ هم‌ براي‌ آقاي‌ جهان‌زاده‌ بردم‌، ايشان‌ خوردند و تعريف‌ كردند. البته‌ خواهيد گفت‌: اين‌ همه‌ چيز مي‌تواند باشد جز فسنجان‌. حق‌ با شماست‌، اسمش‌ را مي‌گذاريم‌ مامان‌ جان‌.

از کتاب "دوپای چوبی در دادگاه الهی" که امیدوارم به زودی چاپ شود.

  نوشته شده در  2008/5/13ساعت 9:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 «اسم‌ مستعار»

 لندن‌ بودم‌ براي‌ داستان‌ خواني‌ در ضمن‌ سري‌ هم‌ به‌ يكي‌ از مغازه‌هاي‌ ايراني‌ زدم‌، مي‌خواستم‌ مقداري‌ شيريني‌ و ترشي‌ و زرشك‌ بخرم‌ يا سماق‌. مشغول‌ سوا كردن‌ خيار بودم‌ كه‌ يكدفعه‌ يك‌ آقائي‌ با ريش‌ و پش‌ انبوه‌ و عينك‌ سياه‌ به‌ من‌ لحظه‌اي‌ خيره‌ شد، و گفت‌: اردوخاني‌ خودتي‌. گفتم‌: با اجازه‌ شما بله‌. قبل‌ از اينكه‌ بتونم‌ حركتي‌ بكنم‌ دست‌ انداخت‌ گردنم‌ و ماچ‌ و بوسه‌. من‌ در حاليكه‌ خشكم‌ زده‌ بود گفتم‌: معذرت‌ مي‌خوام‌ آقا شما رو به‌ جا نميارم‌.

ـ چطور به‌ جا نمياري‌؟ آ، د منو نمي‌شناسي‌؟.

 هر چي‌ به‌ مغز عليل‌ خودم‌ فشار آوردم‌ كسي‌ به‌ اسم‌ آ، د يادم‌ نيامد. گفتم‌: قربان‌ معذرت‌ مي‌خوام‌ من‌ واقعاً شما رو به‌ جا نميارم‌. سرش‌ رو آورد دم‌ گوشم‌ آهسته‌ گفت‌: رمضانقلي‌ خال‌ بنفش‌ سياه‌ باز. يكدفعه‌ دوزاريم‌ افتاد و دوباره‌ با هم‌ ماچ‌ بوسه‌ كرديم‌ من‌ معذرت‌ خواستم‌ از اينكه‌ همون‌ لحظه‌ اول‌ ايشان  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/5/12ساعت 7:43  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است