تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

قلبم را ربود!

نیمه شب گذشته بود. در تخت خواب دراز کشیده بودم . سردم  بود، حوصله اینکه از جایم  بلند شوم پنجره را ببندم ، یا اینکه پتوی جلوی پایم را برویم بکشم، نداشتم . زانو در بغل مچاله شده ، فکر می کردم که  از این زندگی یک نواخت خسته شدم. صیح  سرکار بروم ، شب خسته برگردم. به این امید که آخر هفته شود، تا ظهر بخوابم. با دوستان بروم بگردم ،  حرفهای تکراری بزنم ، شب شعر بروم، شعرهای بی معنی و بی سر ته. اصلا از این زندگی خسته شدم. خوش به حال مرده ها. پیش خودم  چندین بارتکرار کردم که من مرده ام ، بله مرده ام و درون قبر سردی هستم. با این احساس داشت خوابم می برد، که دستی  پتوی دم پایم را آرام به رویم کشید. در آن خواب و بیداری خیال کردم که مادرم است، سرم را کج کردم ، تا لبان گرمش را بر پیشانی ام احساس کنم . ولی به یاد آوردم که مادرم سالها پیش مرده. چشمانم را نیمه باز کردم . دیدم کسی آرام  کشوهای میز تحریرم را باز می کند، آرام می بندد. دزد آمده!  خواستم فریاد کنم ،کسی در درونم مرا به سکوت و نظاره امر می کرد. من امرش اطاعت کردم . دیدم دزد  لپ تاپ و  ساعت و موبیال  مرا بر نداشت. رفت در جیب کت ام ، کیف پولم را برداشت ، باز کرد، مقداری معینی پول برداشت، کیف را سر جایش گذاشت. با احتیاط از پنجره خارج شد..


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/6/2ساعت 18:51  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

تحسین می کرد !

دختر ، با لبی خندان، چهره‌ای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،می‌نشست ، بر می‌خاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد.  گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.

آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمی‌دانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟

ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقص‌شان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.

  نوشته شده در  2008/5/28ساعت 17:33  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است