تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

عکس خواهرم !

 

نزدیک خانه، به او بر خوردم.  ضمن سلام و احوالپرسی به در خانه‌ام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبال‌ام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم ، دیدم او هم پشت سر  من است. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکس‌ها نگاه  کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت‌ شان را با من ،  پرسید. من هم پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟

ــ خواهرم.

ــ چقدر شبیه مادر من است، ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا  یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.

ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/6/30ساعت 21:46  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است