
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
ما امروز نهار توسری خوردیم . نمایشنامه کوتاه !
مرد ـ پشت میز تحریر در دفترش نشسته.
زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟
مرد ــ نمی دونم ، هر چیز دلت میخواد!!
زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم میخوای؟!
مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!
زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.
زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!
مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|