
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
ولی ! تمام حادثههای این داستان با شوخی خنده می گذرد.
زنگ در خانه را فشردم. پس از چند لحظه ، مهین در را باز کرد، با دیدن من سلام کش داری کرد، خودش را در آغوشام انداخت، گونه ام را بوسید و من پیشانیش را بوسیدم. سپس از من فاصله گرفت و گفت: خوش اومدید ، چه عجب، اگه صد دفعه تلفن نکنیم و خواهش و التماس نکنیم که تشریف نمیارین ، سایه اتون خیلی سنگین شده...
من ــ والله سایه ام سنگین نشده، خودم سنگین و پیرو تنبل شدم.
مهین ــ اختیار دارین ، ماشالله، ماشالله هر روز جوون تر میشین.
با هم به اتاق نشیمن رفتیم. مهین با چشمانی ذوق زده روبروی من نشست گفت: خوب ،حال شما چطوره؟ بچه ها چطورن؟
من ــ من خوبم ،مثل همیشه چرند نویسی می کنم، بچهها هم خوبن، سرشون به کار خودشون گرمه و درسشون رو میخونن، بچه های شما چطورن؟
مهین ــ اونام خوبن ، فرزاد با دوستاش رفته مسافرت ، فرشید هم خوبه، نمی دونم کجا رفته ، باید پیداش بشه.
من ــ سیامک چطوره؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|