
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
زمانی شیر،
زمانی خورشید،
زمانی عقاب،
زمانی شتر،
زمانی ستاره ،
زمانی ...
زمانی داس و چکش به دستان
در زمانی و مکانی، به نامی ،
سرکشانه می کشند.
ما در این ارابه،
زمانی چرخی،
زمان دگر،چرخی پوسیده،
زمانی باری،
زمان دگر ، بار زیادی،
به دور انداخته می شویم
فراموش می شویم،
با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،
خیال می کردیم،
نقشی داریم ،هستیم،
نمیدانستیم،
بازیچهای هستیم !!
*[در حدود ده دقیقه پس از تلفن]... تاکسی مرسدس220 ث ایستاد، راننده پیاده شد،پس از سلام به مسافر در سمت راست عقب ماشین را باز کرد.مسافر پاسخ سلام را داد، در جایش نشست و کمربند ایمنی اش را بست. راننده پشت فرمان قرار گرفت و تاکسی متر را به کار انداخت. پیش از اینکه راننده مقصد را بپرسد، مسافر گفت: گاراژ ولوو، خیابان ام... ماشین ام را آنجا برای سرویس گذاشته ام.
راننده زن جوان زیبایی بود با قد متوسط ، موهای خرمایی پشت سر بسته ، بفهمی ــ نفهمی آرایش کرده، شلواری جین به پا ، با پیراهنی آبی آسمانی که یقه اش کمی باز بود و گردن بند مروارید مانندی که چشم را می نواخت.
مسافر جوان خوش چهره تقریبا قد بلندی بود ، با کت و شلوار خاکستری ، پیراهن سپید یقه باز ، کرواتی قرمز، گرهاش شُل و کلاه شابگاه بر سر، که به خوبی دیده می شد ، زیر کلاه موهای بلندی مخفی شده است.
راننده در حال رانندگی به صورت مسافر در آینه نگاه می کرد و لبخند می زد و می دید که مسافر چشم از او بر نمی دارد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|