تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

 این ارابه چندین هزار ساله را ،

زمانی  شیر،

زمانی خورشید،

زمانی عقاب،

زمانی شتر،

زمانی ستاره ،

زمانی ...

زمانی داس و چکش به دستان

در زمانی و مکانی، به نامی ،

            سرکشانه می کشند.

 

ما در این ارابه،

زمانی چرخی،

زمان دگر،چرخی پوسیده،

زمانی باری،

زمان دگر ، بار زیادی،

به دور انداخته می شویم

فراموش می شویم،

با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،

خیال می کردیم،

نقشی داریم ،هستیم،

 نمی‌دانستیم،

                بازیچه‌ای هستیم !!             19 امرداد 1387 ــ 2008-08-09 بروکسل

  نوشته شده در  2008/8/10ساعت 9:15  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

*[در حدود ده دقیقه پس از تلفن]... تاکسی مرسد‌‌س220 ث ایستاد، راننده پیاده شد،پس از سلام به مسافر در سمت راست عقب ماشین را باز کرد.مسافر پاسخ سلام را داد، در جایش نشست و کمربند ایمنی اش را بست. راننده پشت فرمان قرار گرفت و تاکسی متر را به کار انداخت. پیش از اینکه راننده مقصد را بپرسد، مسافر گفت: گاراژ ولوو، خیابان ام... ماشین ام را آنجا برای سرویس گذاشته ام.

 

راننده زن جوان زیبایی بود با قد متوسط ، موهای خرمایی پشت سر بسته ، بفهمی ــ نفهمی آرایش کرده، شلواری جین به پا ، با پیراهنی آبی آسمانی که یقه اش کمی باز بود و گردن بند مروارید مانندی که چشم را می نواخت.

 

مسافر جوان خوش چهره تقریبا قد بلندی بود ، با کت و شلوار خاکستری ، پیراهن سپید یقه باز ، کرواتی قرمز، گره‌اش شُل و کلاه شابگاه بر سر، که به خوبی دیده می شد ، زیر کلاه موهای بلندی مخفی شده است.

 

راننده در حال رانندگی به صورت مسافر در آینه  نگاه می کرد و لبخند می زد و می دید که مسافر چشم از او بر نمی دارد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/8/8ساعت 0:51  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است