تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

سپید و سیاه !

مردی سپپید پوست، با توله سگ سیاهش در جنگل گردش می کرد. توله سگ زمین را بو می کشید، گاهی جلو می رفت، گاهی عقب می ماند و گاهی با صاحبش بازی می کرد. در این حال به سر دو راهی رسیدند و به مردی سیاه پوست با توله سگی سپید برخوردند. توله سگ ها به هم رسیدند. آغاز به بازی با یکدیگر کردند، از سر و کول همدیگر بالا می رفتند، همدیگر را به شوخی گاز می گرفتند، با هم کشتی می گرفتند. مردها در حالیکه سگ هایشان را صدا می کردند، به طرف راهی که آمده بودند برگشتند. سگ ها همچنان بی خیال با هم بازی می کردند.

۲۳ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸ بروکسل

  نوشته شده در  2008/9/13ساعت 11:3  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

استکان لب پریده(از اینجا دانلود کنید.)

من دیوانه با وجودیکه زنده ام ، دنیا  را از دید مردگان می بینم. برای مرده چه تفاوت که شما در باره اش چگونه بیاندیشید؟ بدین جهت هرچه به اندیشه ام رسوخ  می کند، هر نقشی که از تاریخ  و جامعه دارم،بدون پرده پوشی، به نمایش می گذارم. مردگان توهین ناپذیرند، مرده را ترسی نیست!

هر کسی پیرو  کسی است و یا از کسی الهام می گیرد. نه پیرو کسی هستم و نه کسی الهام دهنده من است. تنها زندگی ، تجربه‌ها و خاطرات الهام دهنده ام می باشند. و پیرو احساس و اندیشه خودم هستم.

هدف  من از نوشتن این داستان این است که بگویم؛ زمانی که نگاه ما مردها به بانوان مان انسانی نیست واز پیشرفت آنان جلوگیری می کنیم،  نه تنها از پیشرفت خودمان جلوگیری کرده ایم، بلکه سبب عقب ماندگی فرزندان مان هم می شویم . نمی دانم برداشت شما  پس از خواندن  این داستان چه خواهد بود؟ نمی دانم آیا  توانسته ام به هدف‌ام  برسم؟ داوری را به عهده شما می گذارم!

اصل این داستان بلند را از اینجا دانلود کنید.

  نوشته شده در  2008/9/9ساعت 9:8  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

متکا و بالش !

 حسین اقا خانه هوشنگ خان مهمان بود . داشتند با هم چایی می خوردند و حرف از همه جا و هیج جا می زدند. صحبت رسید به مهرداد، برادر هوشنگ خان که چهل سال دارد، ولی هنوز زن نگرفته.

حسین آقا از خوبی تشکیل خانواده گفت تا که رسید به خوبی زنش! که آره ، پونزده ساله زن گرفتم. قبل از اینکه زن بگیرم هر شب دنبال الواتی بودم، ولی از وقتی که زن گرفتم یک شب هم دنبال الواتی و عرق خوری نرفتم. به خدا قسم زنم یک پارچه خانمه. یک چیزی هم داره که خیلی از زنهای دیگه  ندارن؟! اونم باسن بزرگشه!!  یه وقت ها به پهلو می خوابه و کتاب یا مجله می‌خونه. من میرم پشتم رو به باسن اش تکیه میدم ، یک چیزی هم دستم می گیرم می خونم. میشه پشتی من! وقتی خسته میشم، میگم: عزیزم ممکنه دمر بخوابی که متکای من بشی؟ اونم بدون اینکه حرفی بزنه با خنده، این کار رو می کنه!

هوشنگ خان گفت: یک بالش کوچولوی نازک دارم، به جون دو تا بچه هام نوکرشم. جون بخواد ازش دریغ نمی کنم!

یکشنبه 17 شهرویر 1387 ــ 7 سپتامبر 2008 بروکسل. این طنز آمد تو مخم و نوشتم.

  نوشته شده در  2008/9/7ساعت 19:8  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

شهر ما

 شهر ما، شهر کوران است، کورانِ کر،
به جای عصای سپید،
گرز خونینی در یک  دست،
گرگ درنده ای، به قلاده کشیده در دست دگر.

بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
آنچه می بینند فریاد می کنند.
آنچه که می شنوند ، باز می‌گویند.
ناله ای سر می‌دهند،
سزای ایشان ، چماق است و دندان گرگ درنده.

 شگفتا، بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
فریاد کنان و ناله کنان هم
تازه که به دوران می‌رسند،
آنچه می دیدند و می شنیدند، فراموش می کنند،
 کور و کر می شوند،
گرزی  در یک  دست می‌گیرند،
قلاده گرگ های درنده در دست دگر.

۹ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۳۰ اوت ۲۰۰۸ بروکسل

 

  نوشته شده در  2008/8/30ساعت 9:59  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است