
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
خفه شو!
کودکی بودم،تا کمی حرف میزدم،
یکی میگفت:خفه شو!
در کلاس، سوالی داشتم،تا دست بلند می کردم،
یکی میگفت: خفه شو!
سرِ کارم، تا شکوه می کردم،
یکی می گفت: خفه شو!
گاهی که با خودم حرف می زنم ،یا آواز می خوانم،
یکی در درونم می گوید:خفه شو!
در این دنیای پر از هیاهو ،همه فریاد می زنند،
یکصدا به من می گویند: خفه شو!
به تنهایی پناه می برم،در سکوت می نویسم،
تا یکی به من نگوید: خفه شو...
تنها کاغذ و قلم اند،هرچه می گویم!
نمی گویند: خفه شو!
۲۷ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل
علفم !
علفی هستم خود رو، سرفراز به آنچه که هستم. اگر در مزرعه ی گندم یا نیشکر برویم، علفی هرزه ام. مرا می کنند و به دورم می اندازند.
هی! خوشه ی گندم مغرور، ساقه ی نیشکر خود پرست، می دانید که زمین شما را یکی شخم می زنند و کود می دهند؟ شما را از بهر خود کاشته اند.
می دانید که از بی آبی می میرید و از پر آبی می گندید؟ محتاج آب اید، نه کم و نه زیاد! در سرما یخ می زنید و از گرما خشک می شوید.
تو، ای گندم! دستهایی تو را باید درو کند، سوار بر دوشی به آسیاب برد. آرد کند، نانوایی بپزد. تا کسی نانی به کف آرد و بدون اینکه نظری به تو بیاندازند، یا بوسه ای بر تو زند، به غفلت بخورد.
هی نیشکر! تو هم سرنوشتی دردناک تر از گندم داری. باید آنقدر تو را بکوبند، تا شیره از ساقهات جدا کنند. آن شیره را باید بپزند و بپزند، تا تو را از ذات وجودت جدا کنند.
اما من، همان علف هرزه کنار شما! دانه ی مرا، باد از دشتی به دشت دگر می فشاند. پرندگان مرا به منقار می گیرند و بر فراز دریا ها پرواز می کنند، از قاره ای به قاره دیگر می برندم. دشتی را سبز و خرم می کنم. در سرمای زمستان ، به زیر برف آرام می خوابم. در گرمای تابستان شبنم صحری مرا سیراب می کند. جولانگاه هزاران جاندارم. شاهد رقص و آوازشان؛ گلی اینجا، گلی آنجا؛ پروانه ای از روی این گل به روی آن دیگری. لانه پرنده ای اینجا، بیشه درنده ای آنجا. بوسه غزالی بر من. شاهد چشمک ستاره و دلفریبی ماه.
دست هایی که مرا از میان شما می کند، در دشت کوتاهاند. و سر فرازم به اینکه همچو شما دست نشانده نیستم.
۲۶ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۷اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل
کاروان رفته!
من همیشه دیر می رسم،
کاروان رفته!
زمان حرکت کاروان،
تا زمان من،
جایگاه کاروان ،
تا جای من،
این زمان، این فاصله را
تند و تند می شمرم و می دوم،
وقتی می رسم،
کاروان جای دیگریست،
زمان، زمان دگر.
من همیشه دیر می رسم ،
کاروان رفته!
چهارشنبه 24 مهر 1387 ــ 15 اکتبر 2088 بروکسل
دوری و دوستی!
وطنم ! نمی دانم،
من از تو گریختم،
یا تو مرا رها کردی؟
اکنون که از تو دورم،
بیش از پیش دوستت دارم.
وجبی از خاک تو ندارم،
تو مالک روان منی.
حکایتی از،
دوری و دوستی!
۲۱ مهر 1387 ــ 12 اگتبر 2008 بروکسل
باز نیامدنی!
کفشهایم روی هم سوارند
مسافرم! به سفر میروم.
از روز، زاد روزم،
پیش از اینکه کفشی به پا کنم،
کفش هایم روی هم سوار بودند،
ندا می دادند: مسافرم!
به مسافرتی می روم،
باز نیامدنی!
۲۰ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸
نخواهم بود!
پشت پایم می زنند،
بیش از همه،
خودم به خودم.
میافتم، بر میخیزم،
آخرین پشت پا،
آخرین افتادنم را،
به یاد نخواهم آورد!
چرا؟
دیگر نخواهم بود.
19 مهر 1387 ــ 10 اکتبر 2008بروکسل
بیگانه ام!
از خود بیگانه،
با دست و پایم بیگانه
با چشم و قلب ام بیگانهتر
با روح و اندیشهام بیگانهِ بیگانه.
از این بیگانه مرا رهایی نیست
هر کجا می روم ،
هرکجا هستم، با من است.
من از این بیگانه دوری می کنم
بیگانه مرا بازجویی می کند
پرسشی، پس از پرسشی،
سرزنشی پس از،
پرسش های بی پاسخ.
با این بیگانه می جنگم
شکست می خورم،
من از بیگانه بیزار،
گویی در بند این بیگانه ام.
17 مهر 1387 ــ 6 اگتبر 2008 بروکسل
با واژه نمی دانم آشنایی ندارم!
من همه چیز را می دانم. با واژه ی "نمی دانم" آشنا نیستم. خیال کنید در شهر پکن در مقابل مجسمه مائوهستم. پس مائو مائو کردن مثل گربه به روانشاد مائو (گربه تنها موجود وفادار به مائو است که بعد از مرگ او هنوز هم مائو مائو می کند.) سرگردان به چپ و راست نگاه می کنم و به دنبال خیابانی می گردم. ناگهان یک ایرانی دیگر جلوی من سبز می شود و پس از پرسیدن اسم، فامیل، شغل، تعداد فرزندان، آیا ازدواج کرده ام یانه، اسم مادر زن، و اینکه اینجا چکار می کنم، می گوید: می دانید خیابان "چانگ وانگ" کجاست؟ من می گویم: فکر می کنم اگر این خیابان سمت چپ را مستقیم ادامه بدهید ، بعد بپیچید دست راست، بعد دست چپ ، اولین دست راست بعد ... شاید هم این خیابان سمت چپ بعد ... یا این خیابان روبرو، اگر پیدا نکردید از کس دیگری بپرسید. راستی خیابان "چولینگ پونگ" کجاست؟ او هم تقزیبا همین پاسخ را به من می دهد.
من یک "روشنفکرم". همه چیز را می دانم . در مورد مسایل ایران و خاومیانه ، چین، ژاپن ، آمریکا و ... صاحب نظرم . هشت ام، گروی نه ام است، هزار جور گرفتاری مالی وخانوادگی و ارتباطی با دیگران دارم، اما در مورد اقصاد، تعلیم و تربیت، راهنمایی رانندگی، بنایی، لوله کشی، نجاری و ... حرف های صد تا صنار می زنم.
آیا من یک ایرانی اصیل مشتی از خروار نیستم، که با واژه "نمی دانم" آشنایی ندارد؟
۱۵ مهر ۱۳۸۷ ــ ۶ اگتبر ۲۰۰۸ بروکسل
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|