
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
خر چه داند قیمت نقل نبات!
چند سال پیش دوستی به خانه ام آمد. وقتی به مستراح رفت و آفتابه مسی مرا دید ، پرسید این به چه درد می خورد و در مستراح چکار می کند؟ من خجالت کشیدم که بگویم استفاده آن چیست و برای چه آن را در مستراح گذاشتم، گفتم برای تزیین است. دوستم از زیبایی آفتابه تعریف کرد. من هم مطابق سنت باستانی مان گفتم قابلی ندارد! می خواهی بردار و ببر... او هم بدون اینکه تعارف کند پذیرفت!(این اروپایی ها تعارف سرشان نمی شود.)
مدت کوتاهی بعد، به خانه دوستم رفتم. دیدم آفتابه مسی را گوشه اتاق نشیمن گذاشته! لیوانی درون سر آن جای داده و یک دسته گل زیبا هم درون لیوان گذاشته است. با ذوق به طرف آفتابه رفتم، گفتم: آفتابه عزیزم حالت چطوره؟ دلت برای من تنگ نشده؟! آفتابه پشت اش را به من کرد و گفت: حالم خیلی بهتر از سابق است، می خواهم سر به تن ات نباشد، دلم اصلا برای تو و ماتحتات تنگ نشده! اقلا وقتی در ایران بودم ،
آفتابه مشکل من!
بدبختی ما ایرانی ها یکی دوتا نیست. یکی از آنها مشکل مستراح رفتن است و آفتابه.(یَستَرِحُ، مسترح، استراح-عربی!) مستراح که محل استراحت و آرامش است، برای من دردسری است. مشکل اساسی بردن آفتابه بود که با نبوغ خود این مشکل را آسان کردم.
تصور کنید! آفتابه مسی اصیل ایرانی وزنش پنج-شش کیلو است. و جای زیادی را در چمدان می گیرد و امکان اینکه چیز دیگری درون آن چپاند کم است. (یکی از افتخارات من این است که از آفتابه پلاستیکی هر گز استفاده نکردهام.)
برای بر طرف کردن این مشکل، یک کیسه آب گرم گرفتم. کنارش را سوراخ کردم. یک لوله محکم پلاستیکی به قطر یک سانتی متر و نیم توی سوراخ گذاشتم. دورش را با سیلیکون خوب آب بندی کردم، و
کاشکی سنگ بودم!
که می گوید سنگ دل ندارد، دل داری ندارد؟عاشق نمی شود. به سنگ های درون رودخانه، به سنگ های درون چشمه نظر کنید، ببنید چگونه همدیگر را در آغوش گرفته اند.
که می گوید سنگ دل ندارد، دل داری ندارد؟ به نوای سنگی که از کوهی به پایین می غلطد گوش کنید. به او خوب نگاه کنید. ببینید چگونه از میان هزاران قطعه سنگ می گذرد. به هر کدام که می رسد می گوید: معشوق من تو نیستی، تو نیستی... تا کنار سنگی بیایستد و بگوید معشوق من تویی، تو! در میان هزاران تورا خواهانم.
که می گوید سنگ دل ندارد، اشک نمی ریزد؟ سحر نگاهی به سنگ مزاری کنید، چگونه تمام شب را اشک ریخته، این شبنم سحری نیست! این اشک اوست بر مزار.
معشوقم! کیستی؟
معشوقم! اگر بگویم سوگلی حرمسرای منی، شرم بر من، بوی شهوت و برده داری از آن می آید.
بگویم گلِ گلستان منی، تصور زرد شدن برگهایت در پاییز، عریان شدن و لرزیدنت در سرمای زمستان برایم درد آور است.
بگویم ستاره زیبا، ماه تابنده ، خورشید درخشنده منی. خیال لحظه ای که ابری سیاه روی تو را از من بپوشاند برایم غمگین است.
بگویم دریا! کدام دریا صیادان پر از امید را به درون خود نکشیده؟
معشوقم! تو را در آغوش می گیرم ، ذرّه به ذرّه ی وجودت را عاشقانه می نگرم. هر لحظه، به هر ذرّه ی تو که نگاه می کنم، جز آن ذرّه در اندیشه و روان من نیست. آن ذرّه تمام وجود مرا در خود محو می کند. و آن لحظه که چشمم از دیدن خسته می شود، روانم سیراب نمی شود. با خیال تو به خواب می روم، خواب تو را می بینم، با ذرّه ذرّه ی وجود تو، دوباره عشق بازی می کنم.
به کدام زیبایی، به کدام خوبی تو را تشبیه کنم؟ تو خوبترین و زیباترینی. نه شمعی که بسوزی، و نه پروانه که بال بسوزاند. نه گلی که پر پر شود، و نه بلبل چهچه زن. در سکوت، جاودان هستی. و دریغا که من رهروی زود گذر. با زمانی کوتاه برای عشقبازی...
معشوقم! کیستی؟
تو کتـــــــابی!
15 آبان 1387 ــ 5 نوامبر 2008 بروکسل
با وجودیکه بیش از چهل سال است دور از وطنم، جهان وطن نیستم، هنوز ایرانیام. هنوز با به یاد آوردن ترانه های کوچه- پس کوچه های تهران، قیل و قال مردمش، آب و هوایش قلبم تند می زند و دلم برای شان تنگ می شود. هنوز هم روحم در شهرهای وطنم، (از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب) می گردد. و با خاطراتش دل خوش می دارم. هنوز هم آنجا را دوست دارم و تحمل اینکه کسی بدش را بگوید ندارم. "معشوق من وطنم" خوب است. اندیشه بد از او دور باد.
(از اینجا گوش کنید.) این گل ابوالفضل زرویی نصراباد طنزپرداز نابغه ماست که در حضور آیت الله خامنه ای با طنزی ظریف ناگفته ها را در قالب شعر بیان می کند. دریغ دانستم که ایرانیان بیرون از کشور او را نشناسند. (از اینجا گوش کنید.)
ابوالفضل اردوخانی-بروکسل
با پیروزی اوباها، امریکا
چهره دمکراتیک خود را به جهان نشان داد.
اوباها! نوید دمکراسی برای جهان...
دمکراسی خریست لنگان.
نه چشم دارد، نه دندان
دمکراسی خریست پالان کج
که با ما و شما دارد سر لج
دمکراسی اگر دوای درد بود
برای ما تنها یک درد سر بود
دمکراسی خری جفتک پران است
لولوی سر خرمنِ صاحب خران است.
اگر برای دیگران می کند تب
به ما حتی نمی دهد یک گوشهِ از لب.
دمکراسی ما عمامه دار است
به جای ما، او بر ما سوار است
دمکراسی ما دارد دندان تیز
دو چشمانش را می کند هیز
دمکراسی که عزیز دنیاست
برای ما تپاله اش بر جاست.
پیش کش به کاکا تیغون. 15آبان 1387 ــ5 نوامبر 2008 برکسل
فرهنگ ایرانی یا چاله میدانی
دوران نوجوانی و جوانی که در ایران( تهران، کوچه دردار) بودم. وقتی با کسی رفیق می شدم و به خانه اش رفت و آمد می کردم و با آنها سر یک سفره غذا می خوردم ، هیچ وقت به خواهر او نگاه نمی کردم. در فرهنگ من، خواهر رفیق ام ناموس او بود و برای من مقدس. حق نداشتم به رفیقم خیانت کنم. خیلی از مادران و مادر بزرگهای دوستانم به من بیشتر از بستگان ام مهر می ورزیدند. به یاد دارم وقتی یک بار زیر کرسی پایم به پای خواهر یکی از دوستانم خورد، تا مدتها خجالت می کشیدم به او نگاه کنم. این را هم در یکی از داستان هایم نوشته ام.
با این فرهنگ که خواهر رفیقم ناموس اوست، ومن حق ندارم نگاه بد به مال و ناموس دوستم داشته باشم، و این کار را خیانت می دانستم ، به بلژیک آمدم.
با ماشین آهسته از خیابان اصلی شهر”Tervuren” (12 کیلومتری بروکسل) می گذشتم. یکباره چشمانم به این پیر زن نقلی افتاد، که در پیاده رو با کیف و عصایی در دست کلاهی بر سر "تاتی کنان" راه می رفت. (در حدود یکی دو ماه می شد که او را ندیده بودم.) چند قدمی او ماشین را نگه داشتم. پیاده شدم و به طرفش رفتم. دو دستش را بلند کرد، همدیگر را در آغوش گرفتیم. خم شدم، پیشانی اش را بوسیدم. پیشانیام را بوسید. در حالی که زیر بغلش را گرفته بودم، تاتی کنان همراهی اش کردم. پرسیدم کجا می روی؟ گفت: پیش چشم پزشک، در همین نزدیکی است. با هم با مطب چشم پزشک رفتیم. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که پزشک او را خواست. من همانجا منتظرش ماندم.با پسر این خانم من از همان سال اول که در بلژیک بودم آشنا شدم، و سپس با او. در همان روزهای اول ، او و روانشاد همسرش به من مانند فرزند خودشان علاقمند شدند، و هنوز هم رابطه دوستی من با تمام خانواده آنها ادامه دارد. یک نکته را هم یاد آوری کنم! این خانم با وجودیکه نزدیک به نود سال دارد، علاوه بر کتاب ، هر روز دوتا روزنامه یکی به زبان فلاما و یکی به زبان فرانسه می خواند.
فاسد «ترین»!
همت بلند دار که مردان روزگارــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند
بنا به گزارش "تایمز لندن" در بین فاسدترین دیکتاتورهای دنیا نام"محمد رضا پهلوی" نیز دیده می شود. اکثر دیکتاتورهایی که "تایمز لندن" نام برده، دولت مردان غربی، با کودتا یا انقلاب (از گمنامی) به ریاست جمهوری یا سلطنت رساندهاند.
این رییس جمهورها یا سلطان ها ملیاردها دلار ثروت ملت خود را به بهای فقر ملت از کشورشان خارج و به بانکهای غربی می سپارند. غربی ها نیز با دادن رشوه های کلان به این اشخاص و دولت مردان (مزدوران) شان، تا زمانی که منافع شان ایجاب کند، سیاست استعماری خود را به پیش می برند، و از ذخیره های نفت، تا معادن «پشم» این کشورها را غارت می کنند. ولی به محض آنکه این دیکتاتورها پایشان را از گلیم شان درازتر کردند، به نام دفاع از حقوق بشر با یک کودتا یا انقلاب او را با سر به زمین می کوبند، و یکی دیگر را جانشین اش می کنند!
از: ابوالفضل اردوخانی 3 آبان 1387 ــ 24 اکتبر 2008
به: دفتر تبلیغات حوزه های علمیه
موضوع: درخواست فتوا!
با درود،
از علمای جمهوری اسلامی(از آیتالله تا طلبه) خواهش می کنم، هیچ گونه حرفی یا فتوای دیگری در باره سلیمان رشتی ایرانی خودمان، که پس از فرار به انگلستان نامش را تبدیل به سلمان رشدی کرده، ندهند.( مانند خیلی از ایرانی های دیگر! جعفرــ جفری. حمید ــ هانری. مرتضی ــ موتون. رمضان ــ رمزی. و ...)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|