
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
دیوانه است!
گاهی در هوای آفتابی،
آفتابی نه چندان گرم،
در نبش کوچه ای،
چترم را باز می کنم،
به امید آنکه،
آسمان را ابری سیاه بپوشاند،
باران تندی ببارد،
رهگذری بگذرد،
و به زیر چتر من پناه آورد.
اما، هوا همچنان آفتابی می ماند!
رهگذران ازکنارم می گذرند،
سر بر می گردانند،
لبخندی می زنند،
هیچ کس به زیر چتر نمی آید،
در دل می گویند:بیچاره،
دیوانه است.
28آذر 1387 ــ 18 دسامبر 2008 بروکسل
دریاچه منم!
دریاچه ای آرام، میان دشتی،
پر از ماهی های رنگارنگ
آسمانش، مرغان در پرواز
اطرافش سبز و خرم
جولانگاهِ جانداران
سقفش آسمان آبی
گاهی ابری و بارانی.
دریاچه همچنان آرام
در اندیشه
گاهی شاد،
گاهِ دگر غمگین.
زمانی دور، در کوهستانی دور، دور
آسمانی سیاه غرید
سیلی خروشان براه افتاد
سخره ها از بن بَرکند
درختان کهن ز ریشه بَرکند.
چندی، سیراب کرد چند نهال تازه را
با خار و خاشاک
سنگ و سنگ ریزه.
بدین دشت که رسید
آرام شد،
دریاچه ای آرام.
تا آرام ، آرام
خشک شود.
دریاچه منم!
9 آبان 1387 ــ 30 اکتبر 2008 بروکسل
شیتلیِ ما چی میشه!
خیلی از معلم های ما انسانهای شریفی بودند. با هزار جورفقر و بد بختی می ساختند و به ما درس می دادند ، و می خواستند ما را آدم های وطن پرست و خدمت کاری برای آینده مملکت تربیت کنند.
سر پیری، چند روزی است که یاد آقای ... معلم ادبیات مان افتادم. همانطور که پیش تر گفتم، من برای بچه ها نامه عاشقانه می نوشتم، و از یک ریال، دو ریال، تا پنج و شش ریال، گاهی هم بیشتر می گرفتم. دوسه تا بچه پسر حاجی در مدرسه ما بودند. هر وقت نمره بیشتر از دوازده می گرفتند، پدرو مادرشان، علاوه بر پول تو جیبی برای هر نمره یک ریال به آنها می داد. برای مثال اگر نمره دوازده می گرفتند، چیزی نمی گرفتند. ولی اگر نمره شان چهارده می شد چهارده ریال می گرفتند. من برای اینها انشا می نوشتم، و اغلب نمره پانزده، شانزده، هفده و هیجده می گرفتند. و قرار ما این بود که هرچه از پدر مادر گرفتند با من نصف کنند.( نمره شانزده =شانزده ریال. سهم من هشت ریال)
دریغ از، آزادی!
در قفسی بودم،
فریاد می زدم،
پر و بال به در و دیوار قفس می زدم.
به امید آزادی،
درِ قفس را شکستم،
به قفسی تنگ تر، گریختم!
در این قفس، دهانم دوختند و
پر وبالم شکستند...!
دریغ از آزادی!
18 آدر 1387 ــ 8 دسامبر 2008 بروکسل
آدم باید غیرت داشته باشه!
ما ملت بی غیرتی هستیم، هرچی به سرمون میاد از بی غیرتی ماست! مرد باید غیرت داشته باشه! البته من غلط بکنم به خودم اجازه بدم چنین حرفی بزنم. این حرف را حاج ابراهیم میزد، در حالیکه زن و دختر پسرش به او می خندند.
حاج ابراهیم یک سگ آلمانی داشت به اسم "شیرنژاد" کسی جرات نداشت به این سگ نزدیک شود. نه از ترس سگ، اتفاقا سگ بیچاره خیلی مهربان بود، برای همه دم تکان میداد، خیلی دلش می خواست همه دست به سر و گوشش بکشند، ولی به محض اینکه سگ دم برای کسی تکان می داد و به طرفش می رفت، حاج ابراهیم داد میزد: شیرنژاد خجالت بکش بیا اینجا! سگ بیچاره می رفت کنار حاجی و آهسته زوزه می کشید.
حاجی و زنش توی دو تا اتاق، از هم جدا می خوابیدن، آخر سکینه خانم حاضر نبود در یک اتاق با یک سگ بخوابد.
سکینه خانم می گفت: ما یک گربه داشتیم، گاهی میامد رو تخت دم پای ما می خوابید. حاجی چشم دیدن این گربه رو نداشت. می گفت: گربه وفا و غیرت نداره. این سگ آلمانی غیرت داره! حالا با این سگ توی یک اتاق می خوابه. من نمی گم سگ نجس است، سگ هم حیوان خداست. وقتی حاجی می ره ایران خودم بهش غذا می دم، حتی مریض بود بردمش دامپزشک. البته به سفارش حاجی دامپزشک زن. در صورتیکه خودم و دخترم پیش پزشک مرد میرویم. ولی آدمی گفتن، سگی گفتن!
سه چهار سال این سگ خانه حاجی بود. تا اینکه آخرین بار که خانه حاجی رفتم سگ را ندیدم. پرسیدم: حاجی شیر نژاد کجاست؟ حاجی با عصبانیت گفت: جنده شد! آدم اگر یک جو غیرت داشته باشه با یک جنده زندگی نمی کنه، حتی اگه سگ باشه، بردم ولش کردم. گفتم حاجی سگ که جنده نمیشه؟! حاجی گفت: چطور جنده نمیشه؟! نمی دانم چطور شد، در خانه باز بود، من نفهمیدم آز خانه بیرون رفت. یک هفته تمام هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم، تا اینکه خودش آمد. سه-چهار ماه بعد هفت توله زایید، هر کدوم شان یک رنگ، معلوم نبود چند تا سگ نرّ ِخر را روی خودش کشیده! نتوانستم تحمل کنم، بردمشان دویست-سیصد کیلومتری دورتر، انداختم شان توی یک چاله و بر گشتم.
این حرف را حاجی در حالی میزد، که زن و پسر و دخترش، اشک در چشم به ریش حاجی می خندیدند.
14 آذر 1387 ــ 4 دسامبر 2008 بروکسل
تنها یکبار!
به یاد می آورم، آخرین بار که مرا از پشت سر سه بار صدا کردی، اولین بار خیال کردم که خیال می کنم. دومین بار حس کردم که خیال نمی کنم. سومین بار روی برگرداندم و تو را دیدم. در چشمان هم با ذوق نگاه کردیم. در حالیکه با آغوش باز به طرف ات می دویدم، تو با آغوش باز در جای خود ایستادی. همدیگر را در آغوش گرفتیم. گونه بر گونه، از زمین بلندت کردم. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. زمانیکه سرمان گیج می رفت، از چرخیدن باز ایستادم. دست در دست هم، نزدیک بود زمین بخوریم، اشک در چشم، خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. دوباره آغوش در آغوش. خنده بر لب چندی از رهگذران، فشردن دست دختران در دست پسران، نگاه پرافسوس پیران.
هر کجا که هستم، با این خیال که پشت سر منی، سر بر نمی گردانم، به این امید که مرا صدا کنی!
تنها یکبار...!
14 آبان 1387 ــ 4 نوامبر 2008 بروکسل
با عشق می سازم!
باد، خاک را به بازی می گیرد.
گرچه از خاکم،
بازیچه باد نیستم.
من از خاک، گِل می سازم،
خشت می سازم،
از خشت، خانه می سازم.
از گِل یکی چون خود می سازم.
آنچه پروردگار با گل ساخت،
من نیز با عشق می سازم!
6 آذر 1387 ــ 26 نوامبر 2008
قمارباز !
یکی از خاطرات دردناک من، بر خورد با مردانی بوده که با قمار در کازینو علاوه بر باختن تمام هستی خود، امضای همسر و فرزندان شان را نیز جعل کرده اند. این دسته از افراد علاوه بر خالی کردن حساب پس انداز خانواده شان، چک جعلی هم از سوی آنها کشیده اند، که نه تنها سبب بدبختی خود شده، بلکه مشکلات بسیاری هم برای همسر و فرزندان شان به وجود آورده اند. در تمامی این موارد، خانواده از هم پاشیده شده و زن با کوشش و کار توانسته خود و فرزندانش را از این جهنم نجات دهد.
این مردان چون دلیل قانع کننده ای برای دفاع از عمل شرم آور خود نداشته اند، با داد وبیداد و کتک، بدترین تهمت ها و ناسزاها را به همسر و فرزندان خود نسبت داده اند. (قماربازان در این گونه مواقع پس از دست دادن تمام زندگی شان، شروع به قرض گرفتن از دیگران به امید برد در کازینوها می کنند. و هیچ گاه برنده نمی شوند و به فلاکت می افتند.)
حکومتهای استبدادی نیز چون با سرمایه و سر نوشت ملت قمار می کنند و می بازند، چنین رفتاری با ملت خود دارند. آنها چون دلیلی قانع کننده ای برای مشکلات بیشمار مردم مانند: افزایش نرخ بیکاری، بالا رفتن بی رویه قیمت مواد غذایی، دارو، مسکن، رشوه خواری، دزدی ها و...، ندارند، در نتیجه کمترین صدای اعتراض مردم را، با تهمت به جاسوسی برای کشورهای دشمن( خیالی) پاسخ می دهند. و آنها را دستگیر، محکوم، به زندان و یا اعدام می کنند.
5 آذر 1378 ــ 25 نوامبر 2008 بروکسل
به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان؛وگر صدای من شیطنت انگیزست
از بس که روان و چشم تو هیزست
انسان تو نه ای، که کمتر از حیوانی
وقتی که مرا کمتر ز خودت
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|