
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
داستان دو موش !
آه، صدای در همسایه آمد. گوشم را به دیوار می چسبانم. بوسهای و بوسهای. صدای خنده ی دختر. صدای مرد. احوالپرسی می کنند. دختر مرتب حرف می زند. مرد گوش می کند. گاهی هم چیزی می گوید. صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بعد...! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود. دیوار موش دارد. موش گوش دارد. من موشم!
صدای در خانه آمد. آه، دخترم آمد. بوسهای و بوسهای. او خندان یک بند حرف می زند. می خواهم به دخترم بگویم: آهسته صحبت کن، دیوار موش دارد. موش گوش دارد. مرد همسایه موش است. اما با لبخندی چیزی نمی گویم...! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار. خدا نگهدار. در بسته می شود. من غمگین، بر روی صندلی راحتی ام می افتم. و با بی حوصلگی کتابی در دست می گیرم و ورق می زنم...!
مرد دو بطری شراب ناب "بوردو"می آورد. یکی از آنها را باز می کنم. یکی همیشه برای مهمانان دیگرم می ماند. سال هاست که من شراب نخریده ام، اما همیشه شراب خوب در خانه دارم. به سلامتی، به سلامتی. او غذای ایرانی را دوست دارد. به ویژه گرمه سبزی(قرمه سبزی)، سالاد شیرازی، کشک بادمجان و...، دخترش هم به همچنین. بدین جهت من مقداری برای دخترش می گذارم، تا او با خودش ببرد. او از دخترش می گوید. می دانم چه می خواهد بگوید. گلهای هم می کند.
از دخترم می گویم. او می داند من چه می خواهم بگویم. گلهای هم می کنم. حرف های دیگر هم می زنیم...، پاسی از شب گذشته. یکدیگر را صمیمانه در آغوش می فشاریم. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود.
من خسته به تخت خواب می روم. در دل می خندم. دیوار موش دارد. موش گوش دارد . ما دو موشایم.
30 آذر 1387 ــ 20 دسامبر 2008 ــ بروکسل
گربه کوچولو و دخترک
من عروسک ها را دوست دارم. داستانهای زیادی هم درباره آنها نوشته ام. بدون شک تاریخ عروسک، با تاریخ انساانها همزمان است. عروسک گِلی، سنگی، چوبی، پارچهای، کاغذی و ...
عروسک، نشانی از آرزوی مادر شدن دخترکان است. دخترکان برای عروسکشان قصه می گویند، برایش لالایی میخوانند، میبوسندش، به او اخم می کنند. عروسکها برای دخترکان جان دارند، روان دارند. برای من هم همینطور. تعجب نکنید اگر به خانهام آمدید و عرسکی دیدید.
پسرکان هم، در غیاب دخترکان، با عروسک آنها یواشکی بازی میکنند. شرم دارند عروسک بازی کنند. مرا با این سن و سال شرمی نیست. شما ای پسرکان! از اینکه آرزوی پدر بودن را دارید، چه شرم؟! شرم بر آنانکه عروسک بازی را برای پسرکان شرمآور میدانند!
اگر !
اگر خود را...
وجدانم را، به خواب نزنم.
اگر سر گرم نباشم،
با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.
اگر به گرسنگان بیاندیشم،
وقتی غذا می خورم.
اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،
زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.
اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،
گاهی که پیش پزشک می روم.
اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.
و صد ها اگر دگر...!
از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.
۶ بهمن ۱۳۸۷ــ ۲۵ ژانویه ۲۰۰۹. بروکسل .اردوخانی
آخ جون، خانم دکتر جون!
تلفن کردم به پسرعموم جمشید، تهران. در ضمن احوالپرسی، حال زنش مهشید رو پرسیدم. باخنده گفت: بگو خانم دکتر! گفتم: تبریک می گم، زن تو هم دکتر شد! دکتر چی؟
ــ دکتر دیگه، مگه این همه دکتر تو این مملکته، کسی ازشون می پرسه دکتر چی!
ــ از کی دکتر شده؟
ــ از یک ماه پیش. تو نمایشگاه اتومبیلِ دست دوم نزدیک خونه مون بودم، داشتم با فروشنده سر یک ماشین که تو ویترین بود حرف می زدم، یکدفعه فروشنده از نمایشگاه پرید بیرون و به خانمی که رد می شد گفت: سلام عرض می کنم خانم دکتر. خانمه هم یک نگاه به سر تا پای ایشون انداخت و با حالت تعجب سرش رو انداخت پایین و رفت! فروشنده با قیافه خوشحال برگشت و گفت: ماشین این خانم دکتر بودآ...! راهی باهاش نرفته، از مطب تا خونه، یا تا بیمارستان! ماشین نویِ نویِ، انگار هفت هشت سال تو گاراژ بوده.
ــ عجب، از کی تا حالا زن ما دکتر شده که نمی دونستیم؟
ــ مطمئنی که زن شما بود؟
ــ آره به جون شما.
ــ خاطر جمعی که دکتر نیست؟
ــ خاطر جمع، خاطرم جمع!
ــ خوب! شما که آقای دکتر باشید، خانمتون میشه خانم دکتر!
ــ منم دکتر نیستم.
ــ مهندس چی؟
ــ نه به جون شما.
ــ شاید خانمتون دکترشده و نمی خواسته به شما بگه! اگه اینطوره، پس من اشتباهی گرفتم، ببخشید! به جون شما نباشه، به جون سه تا بچه هام، مال یه خانم دکترِ..!
وقتی اومدم خونه، گفتم: مهشید جون سلام. مهشید با خنده گفت: مهشید جون و زهر مار! هر بی پدر مادری من رو خانم دکتر صدا می کنه، تو هم من رو خانم دکتر صدا کن! گفتم باشه.
شب که رفتیم تو تختخواب گفتم: آخ جون، خانم دکتر جون، آخ جون، خانم دکتر جون. یواشی زد تو صورتم و گفت: خفه شو، من رو دیگه خانم دکتر صدا نکن! ابوالفضل جون! تو این مملکت، یه روزه خیلی ها، خانم یا آقای دکتر و مهندس میشن و همه کاره!
۲۵ دی ۱۳۸۷ ــ۱۴ ژانویه۲۰۰۹ ــ بروکسل اردوخانی
جواب منِ خرِ خدا بدین!
اول! نمی دونم کی هستم؟ یکی می نویسه: جیره خور خاک بر سر جمهوری اسلامی! یکی دیگه؛ کمونیست کثافت! یکی دیگه؛ نوکر آمریکا واسراییل و...!، البته اغلب با بدترین ناسزاها. با این حرف ها احساس بی هویتی پیدا می کنم. والا، به خدا، به پیر، به پیغمبر من خودم هستم. هرچی تومُخَمِه، هرچه فکر می کنم، هرچی احساس می کنم، می نویسم و میگم. اونوقت چوب از همه طرف می خورم! چون اگه به یک گروه، یا دسته ای وابسته بودم، دست کم از طرف اونها چوب نمی خوردم و حمایت می شدم. دیگه پیر شدم واسه اینکه فکرم رو به کسی با هر قمیتی بفروشم! تازه چیز ارزش داری هم برای فروش ندارم.
دوم، این چند روزه همه اش فکر مردم غزه بودم و در باره شون نوشتم. پیش خودم فکر می کنم! نکنه این جنس تر و تازه دکونم باشه؟ راستی حاضرم خرج یک روزم رو برای مردم فلسطین بفرستم؟ (بگذریم در دهه هفتاد واسه فلسطین خون دادم! جوونی بود. کجایی جوانی که یادش به خیر..؟) راستی اگه سگ داشتم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|