
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نترسید اعتراف کنید!
گاهی با ایرانیانی بر خورد می کنم که وقتی از آنها می پرسم؛ "فلانی را می شناسی؟" با دو خروار چس افاده می گویند: "ما با ایرانیها رفت و آمد نمی کنیم." (برای من توسری بهتر از این حرف است) در پاسخ می گویم: پس خوش به حال ایرانی ها! اغلب این اشخاص با مردم سرزمینی که در آن زندگی می کنند هم تماس ندارند، چون نه به فرهنگ آنها آشنایی دارند، و نه زبان آن کشور را خوب می دانند.
اما من محتاجم! با وجودی که به چند زبان اروپایی سخن می گویم، محتاجم به اینکه در جمع ایرانیان باشم. سر به سر پیر و جوان و بچه بگذارم. با طنز و هجوی همه را به خنده و شادی وادارم. همیشه چیز خنده داری برای گفتن دارم. وقتی هم سکوت می کنم، هموطنانم منتظرند کسی جمله ای بگوید، تا من آن را"بَد" تعبیر کرده و به هجو بکشم. از اینکه مرا مسخره کنند ترسی ندارم. از اینکه دیگران را شاد کنم، شادم. من اعتراف می کنم محتاج شما هموطنانم .
دو دیوار، در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم، رو به حیاط.
گاهی سایه این بر آن می افتاد،
گاهی سایه آن بر این.
گاهی دری باز می شد، از این به روی آن،
گاهی دری باز می شد ، از آن بروی این.
گاهی صدای پای رهگذران،
قیل و قال کودکان،
گنجشکی، کلاغی بر این و آن،
سایه کبوترها و قرقی در آسمان.
گاهی باران بر هر دویشان می بارید،
برف بر هر دویشان می نشست،
باد بر هردویشان می وزید.
دو دیوار در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم رو به حیاط.
پس از سال ها ، یک دیوار خراب شد،
خاک شد، غبار شد،
دیوار روبرو، غمگین،
عزا دار، سیاه پوشید،
سر بر گرداند، گریان گفت:
گم کردم، یک همنشین.
پنج شنبه 27 اسفند 1377 ــ 18 مارس 1999. از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر. نوشته خودم
مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم!
پدرم فریاد می زد. مادرم روی فرش افتاده بود و گریه می کرد. پدرم با گفتن رکیک ترین ناسزاها با عصبانیات به او لگد می زد. از ترس گوشه اتاق صورتم را گرفته بودم و اشک می ریختم و از لای انگشتانم به این صحنه دردآور نگاه می کردم. پدرم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. مادرم اشک ریزان از جایش بلند شد و به سوی من آمد و گفت: چیزی نیست تمام شد. صورتش کبود بود و موهایش آشفته. از بینی اش خون می آمد. این اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه ای بودم.
سیزده ساله بودم. همیشه آرزو می کردم، وقتی پدرم از خانه خارج می شود، زیر ماشین برود و دیگر بر نگردد. برای من خوش ترین خبر، خبر مرگ پدرم بود. مادرم مهرش را حلال کرد و جانش را آزاد. و به هر قیمتی میخواست که من با او باشم. پدرم مرا نمی خواست.(شاید برای اینکه دختر بودم) ولی مدتها بهانه می کرد، تا مادر از او برای من خرجی نخواهد. یک روز هم با وانتی آمد و وسایل خانه را که بیشتر
مادرم می گفت: این کار را پدرت دوست ندارد، آن کار را پدرت دوست دارد! حق نداشتم چیزی دوست داشته باشم، یا نداشته باشم. مادرم چنان محو در وجود پدرم بود، چنان عاشق او بود، که گویی من به دنیا آمدهام تا مادرم خواستهای معشوق اش را بهتر برآورده کند. به پدرت نمی گویم که درس نمی خوانی. به پدرت نمی گویم که شیشه را شکستی، و...! خاطر معشوق مادرم به هیچوجه نمی بایستی آزرده میشد. این غذا را پدرت دوست دارد، آن غذا را پدرت دوست ندارد...! من حق نداشتم غذایی را دوست داشته باشم. باید هرچه پدرم دوست داشت، می خوردم. پدرت از این دوست ات خوشش نمی آید، آن یکی، اسمش چه بود؟ آه، می گوید پسر خوبی است! حتی حق نداشتم دوستانم را انتخاب کنم. من حق نداشتم خوب و بد را تشخیص بدهم.
هنوز شاشم کف نکرده بود. مادرم گفت: پدرت می گوید، دختر فلانی جلف و بی شخصیت است. دختر فلانی، نجیب و سر به زیر! حتی پیش از اینکه به ازدواج فکر کنم، پدرم دخترهایی را برایم انتخاب کرده بود...! من حتی حق انتخاب همسر آینده ام را هم نداشتم.
روزی مادرم خبردار شد که پدرم عاشق زنی دیگر شده! از هم جدا شدند. یکباره من معشوق مادر شدم. یکباره نامم به عزیزم، پسر خوبم، فرزندم ،عشق من و...، تبدیل شد. او پرونه وار به دور من میگشت. یکبار احساس کردم که تازه متولد شده ام. خواست من، خوست او شد. می پرسید تو چی دوست داری تا برایت بپزم؟ زمانی نگران در انتظار پدر بود. اکنون با دلهره منتظر من می شد. برای کار خلافم دلیل می آورد و با مهربانی نادیده می گرفت. دوستانم، دوست داشتنی و دوستانش شدند. آن دختر جلف هم، دختری شاد و خندان و باشخصیت امروزی شد!
فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم، مادرم از غصه می میرد. فکر کردم افسوس که پیرتر از آن است که بار دیگر عاشق شود. اما پیش از آنکه معشوق و عاشق آن دختر جلف شوم، مادرم عاشق و معشوق مردی شد! مردی هم سرنوشت او... آری! این حادثه پیش آمد.
6 اسفند 1387 ــ 24 فوریه 2009 بروکسل. اردوخانی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|