
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
آخرین آرزوی محمد رضا شاه !
در کافه رستوران هتل امپریال با "Oleg Popov" قرار ملاقات داشتم. نیمساعت پیش از وقت ملاقات وارد شدم. در انتهای رستوران و در کنجی پیرمردی را با موهای سپید، خیلی شیک و با وقار درحالیکه لیوانی شراب جلویش بود و مشغول خواندن روزنامه "لوموند" دیدم، که مرتب زیرچشمی به اطراف نگاه می کرد. به نظرم پیرمرد آشنا آمد. هرچه فکر کردم او را کجا دیدهام، به یاد نیاوردم. در حالیکه آرام به طرفش می رفتم، او هم زیر چشمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، به من نگاه می کرد.به کنار میزش رسیدم و به زبان فرانسه سلام کردم، بدون اینکه منتظر جوابش باشم، ادامه دادم: "پوزش می خواهم آقا! من شما را جایی دیده ام، ولی نمیدانم کجا؟!"
بدون اینکه کمترین حرکتی به سرش بدهد یا حتی نگاهی کند، گفت:"اشتباه می کنید."
خسته نباشین!
تلفن زنگ میزند. گوشی را بر میدارم.
ــ الو! بله بفرمایید؟
ــ سلام عرض میکنم، خسته نباشین، حالتون خوبه؟ (بدون اینکه طرف بگذارد من یک کلمه پاسخ بدهم!) خانم خوبند؟ بچه ها خوبند؟ الحمدالله...! از قول من به ایشون سلام برسونین، ممکنه خواهش کنم تلفن حسین آقا رو بدین! تلفن کردم به آقا رضا. گفتم تلفن حسین آقا رو میخوام، گفت ندارم! ولی گفت با شما دوسته، تلفن شما رو داد تا ازتون بگیرم.
ــ ممکنه خواهش کنم اسمتون رو بگین؟
ــ من، من، من محمودم!
ــ محمود چی؟
ــ محموده، محموده، محمودم دیگه!
ــ من تلفن دوستانم رو به کسی که نمی شناسم نمیددم. اگه می خواین شماره تلفنتون رو بدین، بگم حسین آقا بهتون زنگ بزنه.
ــ نه مزاحمتون نمیشم، خودم یک کاریش می کنم!
اینجاست که عصبانی میشم، میگم: مرتیکه الاغ پفیوز. اول اینکه از کجا می دونی من خسته ام؟! خسته نباشین و زهر مار! وقتی آدم تلفن می کنه، اول خودش رو معرفی می کنه، بعد میگه برای چی تلفن کرده! تو که نه من رو می شناسی و نه می دونی که زن و بچه دارم، حال و احوال زن و بچه ام چرا میپرسی و سلام می رسونی؟! بعد، آقا رضا شکر خورد که تلفنم رو بی اجازه خودم به تو الاغ داد. بعد از آن، تو نفهم بی شعور که نمی خوای اسم فامیلت رو بگی و شماره تلفنت رو بدی، چطور جرات می کنی، تلفن کس دیگری رو از من بخوای؟ آخه مرتیکه بعد از چند سال تو اروپا، دستکم راه و رسم تلفن کردن رو یاد بگیر...! خواهش می کنم نگید من بی ادبم...!
27 فروردین 1388 ــ 16 آوریل 2009 ازروخانی. بروکسل
ایرانی = تروریست+دیوانه
شاید باور نکنید، کسی من رو آدم حساب نمی کنه. نمی دونم چرا. همین پریشب یکی از رفقا خونه ام بود. ساعت یازده بردم خونه اش برسونم، وقتی بر می گشتم، تعداد زیادی پلیس با ماشین ایستاده بودند و اتومبیل ها رو کنترل می کردند. همچین که به من رسیدند، تند ــ تند دست تکان دادند که زود برو بگذار باد بیاید!
چند ماه پیش خطر بمب گذاری در فرانسه بود. سر مرز بلژیک فرانسه ژاندارم های فرانسه، ماشین هایی که از بلژیک می امدند کنترل می کردند. نوبت به من که رسید، یکی از ژاندام ها نگاه دانا به ابلهی به من کرد و گفت: برو، برو بذار به کارمون برسیم. از ماشین اومدم پایین گفتم: من ایرانی هستم. گفت باش! گفتم ممکنه تروریست باشم. گفت: به من چه! همکارش رو که قلاده سگ سیاه گردن کلفتی دستش برای بو کشیدن ماشین ها و پیدا کردن مواد منفجره، یا مواد مخدر بود، صدا کرد گفت: به این دیوونه ایرانی بگو بره. سگه تا به من رسید به جای اینکه به طرف ماشینم بره، شروع کرد به دم تکون دادن وپرید سرو کولم و من لیس زدن. انگار صد ساله با هم دوستیم. به خدا من سگه رو نمی شناختم. سگ باز هم نیستم و هیجوقت هم سگ نداشتم. بازم گفتم من ایرانیم و ممکنه تروریست باشم. به زور سگه رو مثل عاشقی که از معشوق جدا کنند، از من جدا کرد و با مهربونی دستی زد به پشتم و گفت: رفیق برو، برو ما مشتریمون رو خوب میشناسیم. برو دیوونه!
پسر کوچولو!
من دوازده سالم بود، با انوشیروان، همکلاس، رفیق و بچه محل بودیم. بردار انوشیروان، افرسیاب که هیجده ساله بود، پیش پدرش که در خیابان استانبول آجیل فروشی داشت، کار می کرد. یک روز اوایل تابستان رفتم خانه انوشیروان. افراسیاب روی پشت بام خانه شان مشغول کبوتر بازی بود. ما هم رفتم نزد او...
افزاسیاب یکباره دست کرد یکی از کبوترها را از درون قفس گرفت و سرش را گذاشت بین انگشت میانه و اشاره دست چپ اش، با یک حرکت سریع سر کبوتر را از تنش جدا کرد. من ماتم برد و اشک در چشمانم جمع شد. پرسیدم چرا این کار را کردی؟ خیلی خونسرد جواب داد: "پیر شده بود و کون گشاد، نه می پرید، نه تخم می ذاشت. کاری نمیکرد جز خوردن و ریدن. مریض هم بود. اگه نمی کشتمش، خودش دو–سه روز دیگه می مرد و حروم می شد. حالا حلالش کردم. فردا می برمش دم دکون، تو پستو پرش رو می کنم، میذارمش تو یه قابلمه با یخورده نخود و لوبیا و گوجه فرنگی، آبگوشتش می کنم، ظهر با بابام می خوریم." دوباره دست کرد درون قفس، یک جوجه کبوتر چهار پنج روزه را در آورد و گفت:
غبار گذشته !
چه سود، غبار گذشته را گرفتن و
بر رخ یکدیگر پاشیدن؟!
من، این لحظه و لحظه های دگر را،
فردا و روزهای دگر را،
ماه ها و سال های دگر را
به غبار گذشته، به انزجار و حسادت آلوده نمی کنم.
با عشق به تو می اندیشم و می نگرم.
من، تو را به غبار گذشته آلوده نمی کنم!
۴ فرودین ۱۳۸۸ ــ ۲۴ مارس ۲۰۰۹ ــ اردوخانی بروکسل
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|