
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
آتش بیار معرکه
زمانی که آلوده شود هوا
به دروغ و ریا
به حسادت و تنفر،
به نیرنگ و چاپلوسی،
به رشوه خواری و دزدی،
چشم خوکان زیبا می شود،
همچون چشم آهوان.
گل خرزهره،
زیبایی گل سرخ می گیرد،
و عطر یاس،
عجوزه، دلربا
قاتل، دادگر،
دزد، امانت دار،
چاپلوسان، در خدمت،
ریا کارن، زاهد،
کاسه لیسان،
آتش بیارِ معرکه!
25 اردیبهشت 1388 ــ 15 مه 2009 . بروکسل . اردوخانی
یک چیزی بگن بگنجه !
این ایمیل را کسی برای من فرستاده . دروغ شاخدار
زمانی که سرنوشت را بپذیریم، آرمان را کشته ایم!
حکایت زندگی از نگاه اسکندرمقدونی
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه میدادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش میشدند و بقیه به خانهها و دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم.
مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم.
اسکندر با خشم فریاد میزند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی
مگر با من دشمنی دارند؟
این ساعت با من دشمنی دارد، من از او گله دارم. زمانی که در انتطارم، زمانی که از درد می نالم ،زمانی که غمگینم،عقربه کوچک سد راه عقربه بزرگ می شود. نمی دانم چرا شتاب نمی کنند، مگر با من دشمنی دارند؟
و آن زمان که محو زیبایی طبیعتم. کودکانه با کودکان بازی می کنم. مستِ مستم از شعر یا داستانی. من و معشوق، جذب وجود یکدیگریم. واژه ها نسیمی دل انگیز است و نگاه ها نوازشی. عقربه بزرگ، عقربه کوچک را هرچه تندتر به دنبال خود می کشد.
نمی دانم چرا شتاب دارند، مگر با من دشمنی دارند؟
20 اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 ــ اردوخانی . بروکسل
روانشان شاد! هدیه به مادران
بیژن پس از جدایی از همسرش، مرتب از مادرش حرف می زد و ضرب المثل هایی از او می گفت. وقتی به او می گفتم: امشب شام بیا خانه ما، می گفت: نمی توانم ، مادرم منتظرم است.
ــ با مادرت بیا.
ــ مادرم حال ندارد.
این پیراهن را مادرم برایم خریده. دیروز ناهار را با مادرم به رستوران ... رفتیم .
با مادرم چند روزی رفتیم مسافرت. رفتیم سینما، فلان فیلم را دیدیم. مادرم خیلی خوشش آمد. خیلی خندید. قرمه سبزی مادرم، شاه قرمه سبزی هاست. مادرم خیلی وسواسی است.
با مادرم باید بروم پیش دندان پزشک. عینکش را هم باید عوض کنم.
مادرم عدس و گندم خیس کرده برای سال نو. این قلم را مادرم به من عیدی داد.
دیروز مادرم مریض بود، بردمش دکتر. دکتر گفت: چیزی نیست، چند روز استراحت کند خوب می شود.
مادرم ... مادرم... مادرم ... روزی نبود که از مادرش حرف نزند. درباره هر موضوعی که صحبت می کردیم، او به مادرش ربط می داد.
بیژن وصیت کرده بود، او را کنار مادرش به خاک بسپارند. وقتی به خاک سپاری اش رفتیم، تاریخ مرگ مادرش را دیدیم. مادرش بیست سال پیش از او به رحمت ایزدی پیوسته بود! رونشان شاد.
۲۰ اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 . اردوخانی . بروکسل
جاسوس !
برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند: از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستانهای شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.
در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.
منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و ... حرفی برای گفتن نداشتم.
این مرده پرستان کیستند؟
جمعی، مره ای را در تابوت می بردند. عملهها و بنایان یکباره نخستین سنگ بنا را رها کردند و رفتند، تا زیر تابوت را بگیرند. معمار کنار سنگ بزرگ تنها ایستاده، از خود می پرسید؛ "که این مرده پرستان چرا با شتاب به سوی تابوت روانند تا هر کدام، برای آنی هم که شده زیر تابوت را بگیرند؟! مرده که به گورستان می رود. چه بر دوش چند نفر، چه بر دوش چند هزار نفر. چرا از آن جمع یکی نیامد زیر این سنگ عظیم را بگیرد؟! کیستند این مردمان، که نخستین سنگ بنای خانه این دیار نگذاشته، در اندیشه خانهای در دیار ابدیاند؟!"
معمار کنار اولین سنگ بنا، تنها و غمگین از خود می پرسید، این مرده پرستان کیستند؟!
10 اردیبهشت 1388 ــ 30 آوریل 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
بعضی زنها شیطان را هم درس می دهند!
آنتونی (پسر یکی از دوستانم) و همسرش با فرزند سه ساله شان مهمان من بودند. حرف از همه جا و همه کس پیش آمد تا رسید به آشنایی زنان و مردان و سپس ازوجشان.
در ضمن اینکه کارولین با لبخند زیرکانه ای به حرف های همسرش گوش می کرد، آنتونی درباره چگونگی آشنایی اش با او می گفت: [شش سال پیش در حدود ساعت شش مانند اغلب روزهای آفتابی، در جنگل می دویدم.
ــ کارولین حرفش را قطع کرد و گفت: "نه، شش سال دو ماه سه روز پیش. اول اوت..."
آنتونی با خنده گفت: "بله، همانطور که خانم گفتند. و ادامه داد؛ "می دویدم، که ناگهان صدای زنی را شنیدم، (اشاره به همسرش) که صدا می کند؛ "آنتونی، آنتونی...بیا." من لحظهای ایستادم، سپس به طرف خانم رفتم. و گفتم: "مرا صدا کردید؟"
بابای بی غیرت!
جای محسن تو عروسی خواهرش شهره خالی بود. در عوض پدرش حاج مصفی می گفت و می خندید و سر به سر مهمان ها می گذاشت. حتی چند دفعه هم رقصید. جای شما خالی عروسی خوبی بود!
چند روز بعد، محسن رو با قیافه یُبس دیدم، کاردش می زدی، خونش در نمیاومد. پرسیدم چرا عروسی خواهرت نبودی، مریض بودی؟ گفت: من مثل بابام بی غیرتم نیستم که ناموسم رو دو دستی بدم به یکی و خوشحال هم باشم. شنیدم می گفت و می خندید. حتی خیلی رقصیده. این کسی که از جاش بلند نمیشه آب بخوره، دم دکون همه اش تسبیح میندازه، به شاگرداش همه اش دستور میده،(باباش تو بازار فرش فروشی بزرگی داشت.) حالا بلند میشه تو عروسی دخترش می رقصه. واقعا که آبروی ما رو برد. نمی دونم دیگه چطوری میتونه تو بازار سر بلند کنه. یه خورده طول کشید تا دوزاریم افتاد. گفتم: خوب هر پسری باهاس زن بگیره، هر دختری باهاس شوهر کنه. پس بابا بزرگت، بابای ننه ات هم بی غیرت بود. چون اگه اون دخترش و به بابات نمی داد، تو پس نمی افتادی، پس بی غیرتی تو خونواده شما ارثیست.
گفت: بی معرفت ، تو منتطری ما یه چیزی بگیم، تا چند تا متلک بارمون کنی.
چند سال گذشت. محسن زن گرفت. سر یک سال صاحب یک دختر شد. باید می دیدین چطور دور این بچه می گشت و قربون صدقه اش می رفت. بهش گفتم: از حالا باهاس طوق بی غیرتی رو به گردنت آویزون کنی.
گفت: چطور؟ گفتم دخترت هم یه روز شوهر میکنه. دو سه سال بعدش خدا یه دختر دیگه بهش داد.
گفتم کارت دراومد، باهاس دو تا طوق بی غیرتی به گردنت آویزون کنی.
چند سال بعدش یک دختر دیگه. این دفعه تا من رو دید، با خنده گفت: نوکرتم، چاکرتم، چقدر می گیری ما رو؟ ول کنی!
گفتم: بگو غلط کردم، گه خوردم.
گفت: جوون بودیم و نفهم، غلط کردم، گه خوردم، حالا ول می کنی؟
گفتم: آره، به روی دو چشم.
گفت: ولی دختر خیلی شرینه، دختر بلاست. خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه.
31 فروردین 1388 ــ 20 آوریل 2009 ــ بروکسل. اردوخانی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|