تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

 اکثریت و اقلیت

خوشبخت ام  از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران  در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی  و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم  ، ولی  از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.  

 

من سرافرازم از اینکه دوستان کلیمی مرا به جشن های عروسی فرزندان ، یا جشن سال نو و سایر جشنهای سنتی خود دعوت می کنند. همچنین دوستان مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، بهایی . ..

نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم  با تمام وجود شریک هستم.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/3ساعت 15:1  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

چند تا شمع روشن کردم !

در جاده پر پیچ خم و سرازیر و سر بالای شمازه " د  558" به طرف " سن ترومپه" در فرانسه با ماشین می رفتم. در حدود 40 کیلومتر تا سن ترومپه فاصله داشتم. در حالیکه آهسته می راندم به موسیقی آرامی هم گوش می دادم ، و به تاکستان های اطراف نگاه می کردم که یکباره احساس کردم ماشین مرسدس خاکسترس آخرین مدل جیپ 4x 4 پشت سر من است و میخواهد از من سبقت بگیرد، و چون جاده تنگ است امکان برایش نیست. من به سرعت ام افزودام ، او همپنان با فاصله کوتاهی پشت سر من میراند . سر پیچ تندی ترمز کردم . او به عقب ماشین من زد و ماشین من از جلو درون چاله ای کنار جاده افتاد. لحظاتی طول کشید تا موقعیت خودم را درک کردم، با زحمت پیاده شدم. ماشین پشت سر من ایستاده بود، مردی مسن تر از خودم ( من 63 سال داشتم ) قد بلندتقزیبا چاق با شلوار کوتاه خاکستری و پیراهن سفید استین کوتاه ، با زنی لاغر یک کمی جوانتر از او ، شلوار سفید، تی شرت آستین رکابی از ماشین پیاده شدندو مرد با لهجه غلیظ آمریکایی به زبان فرانسه مرتب پوزش می خواست. زن زیر بغلم را گرفت و از من پرسید جایتان درد نمی کند. من در ذهن ام به دنبال رکیک ترین واژها می گشتم تا به آنها بگویم ،ولی در مقابل پوزش مرد و


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 15:14  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

فقط شنیدیم

اگر اشتباه نکنم اواخر تیر ماه بود. شهریور به کلاس چهارم می رفتم . شاشم هنوز کف نکرده بود،  به حمام زنانه نمی اگذاشتند بروم، ولی در عروسی ها لای  زنها می پلکیدم . برای اینکه زنها لخت نبودند ، و بیشتر خودی بودند.

شب عروسی دختر حاج رضا بود. مردها توی حیاط بودند، و زن ها توی اتاق پنج دری . من و ناصر  با چند تا بجه هم   سن و سال خودمان بین خانمها می پلکیدم و  شیطانی می کردیم، گاهی هم می رفتیم از جلوی مردها سیب و گلابی خیار بلند می کردیم و تو سری می خوردیم ، گاهی هم از جلوی خانمها . آن هم همراه با توسری و الهی ذلیل شی و بترکی ، چقدر میخوری شنیدن.

 مادرم دست مرا گرفت و نشا ند کنار خودش و گفت: یخورده بتمرگ . پروانه خانم همسایه یهودی امان گفت : ای خانم پسر بچه است ، نمی تونه بشینه.  توسری و نفرین خوراک روزانه ما بود.

 

شیرینی ها و میوه ها دور تا دور اتاق به ما چشمک می زدند. شکم امان پر بود، ولی چشم امان سیر نبود.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 15:8  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

ما که ندیدیم

می گفتن جهودا خسیس ان . شاید اون قدیما، ما که ندیدیم . اصلا دنیا عوض شده .  ما یک همسایه جهود داشتیم به اسم پروانه خانم ، خدا بیامرزتش . پسر کوچکش ناصر با من رفیق همکلاس بود. مادرم به من می گفت : برو پیش پروانه خانم دوتا کونه پیاز بگیر بیار. من می رفتم می گرفتم ، هر کد ومش دوسیر بود. چند روز بعد مادرم دو تا پیاز به من می داد، دوتاش یک سیر نمیشد ، من می بردم پس میدادم. یک دفعه دیگه مادرم من رو می فرستاد با یک کاسه ماست خوری لعابی واسه لپه، نخود، لوبیا ، یا یخورده روغن . وقتی می خواست پس بده ، پروانه خانم با قسم و آیه قبول نمی کرد ، می گفت : ای قدسی خانم قابل نداره. ولی مادرم به زور پس میداد، آخه اگه پس نمی داد بعدش روش نمیشد دوباره بگیره.  اون موقع ها خونه ها کنار هم بود و دراشون باز، نه مثل حالا آپارتمان و قفس قفس. من مرتب میرفتم پیش ناصر و ننه جونی خدا بیامرزش . ناهار شام ، وقت و بی وقت . همیشه خونه اشون مهمون بود، جهود ، مسلمون، ارمنی . ننه جونی به من یک تومن عیدی می داد. عید جهودا بین شهریور و مهر ( سپتامبر و اکتبر) هم ننه جونی عیدی من رو یادش نمی رفت. ناصر هم یک تومن  می گرفت.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 15:3  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

دکتر یوسف کلیمی

معصومه خانم تلفن کردو گفت : ابوالفضل خان بلند شو بیا این جا که این شوهر من سه چهار روزه خواب و خوراک نداره، ماتم زده یک گوشه نشسته.

حاج محمد شوهر معصومه خانم از رفقای من بود، همدیگر را از زمان نوجوانی می شناختیم . بلند شدم رفتم خانه اشان.  در زدم معصومه خانم در را باز کرد. پس از سلام و احوالپرسی گفت: دگتر یوسف کلیمی چند روز پیش فوت کرد، از اونوقت تا حالا حاجی یک گوشه نشسته و اشک می ریزه و با خودش حرف می زنه. انگار جن رفته تو جسم اش. خندیدم و گفتم : چند تا بسم اله می گفتین جن فراری می شد.

رفتم تو اتاق  ، دیدم حاج محمد  روی یک تشکچه و تسبیح در دست سر به زیر غمگین نشسته . من را ندید. بلند گفتم سلام محمد جون. سرش را بلند کردو گفت : سلام ابوالفضل جون ، خوش اومدی .

نشستم کنارش و گفتم : خدا بد نده ، چته اگه مریضی چرا دکتر نمیری. اشک در چشمانش جمع شد و گفت اون کسیکه دکترم بود فوت کرد ، خدا بیامرزتش ، دنیا وفا نداره حتی به آدمهای خوب خودش.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 14:53  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

باید مواظب جهودا بود!

 آن سال تابستان مانند هر سال ، من و پدرو مادرم به دهمان رفتیم. وقتی برگشتیم  یک هفته  به شروع مدرسه مانده بود.  به کلاس سوم  دبستان می رفتم .

منوچهر رفیق جون جونی و همکلاسی ام که پدرش استوار ارتش بود، با خواهر و کوچک تر از خودش و مادرش خانه حاج حسین می نشست اند که سه تا زن داشت و بچه هم نداشت اند.

یک هفته از آغاز مدرسه گذشت. از منوچهر خبری نشد. رفتم در خانه حاج حسین را زدم. حاج حسین خودش در را باز کرد.گفتم : منوچهر اینا از اینجا اسباب کشی کردن و رفتن؟ گفت : مگه خبر نداری ؟ گفتم خبر چی رو. گفت شما رفته بودید دهتون نبودید،  یروز من از تو خیابون سیروس رد می شدم ، دیدم هفت هشت نفر جهود منوچهر رو گرفتن می کشن می برن، تا اومدم به دادش برسم انداختنش توی یک ماشین بردن.گفتم : بردنش واسه چی ؟ گفت : مگه نمی دونی جهودا بچه مسلمونا رو می گیرن می برن ، اول محمدیش می کنن ، بعد خونش رو می گیرن ،

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 14:39  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 ستم اکثریت بر اقلیت

خوشبخت ام  از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران  در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی  و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم  ، ولی  از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.  

 من سرافرازم از اینکه دوستان کلیمی مرا به جشن های عروسی فرزندان ، یا جشن سال نو و سایر جشنهای سنتی خود دعوت می کنند. همچنین دوستان مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، بهایی . ..

نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم  با تمام وجود شریک هستم.

من با همان احساس پاکی که  به  مسجد میروم ،  به کلیسا ، و کنیسه هم میروم. من ایمان دارم انسان هایی که بدین مکان ها میایند با قبلی پاک در آنجا جمع می شوند. و این انسانها برای من ارجمند می باشند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/6/2ساعت 13:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است