
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
قهرو آشتی!
گفت: با تو قهرم، هر آنچه به من دادهای، پس می گیری.
آغوش باز کرد. با نگاهی پر مهر در آغوشم گرفت. نوازشم کرد، نوازشم کرد. بوسهها و بوسهها و بوسهها... دستم را گرفت و برد و برد و برد...
گفتم: بیا آشتی کنیم! شاد و خندان به رقص در آمد و گفت: بهتر از این نمی خواهم، بیش از آن نمی خواهم! هر آنچه به من بازگردانده بود، به او بر گرداندم.
این چنین با هم، قهرو آشتی می کنیم!
5 مرداد 1388 ــ 26 ژوییه 2009 ـ بروکسل اردوخانی
چه کسانی در تظاهرات بروکسل شرکت می کنند؟ و هزینه مالی آن را می پردازند؟
چند روز پیش، سه ـ چهارنفر نفر از جوانان هموطن مهمان من بودند، روی صفحه کامپیوتر (مانیتور) دیدیم که یک پلیس با باطون توی سر جوانی در تهران می زند. دختر خانمی که کنار من بود، در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود، بی اختیار فریاد زد؛ بی شرف چرا می زنی، مگر ایرانی نیستی...؟! و شروع کرد به زار زار گریه کردن.
جوانان ایرانی مقیم بلژیک و کشورهای همسایه (آلمان، فرانسه ، هلند و...) که در این گردهمایی ها شرکت می کنند، کسانی هستند که با تمام وجود درد کسانی که باطون می خورند یا آنهایی که لباس شخصی ها به خانه هایشان ریخته، و درد آنهایی که دستگیر یا زخمی می شوند و...را در وجود خود احساس کرده و اشک می ریزند. اینها به هیچ گروه و گروهکی وابسته نیستند. به هیچ وجه و هیچ زمان در تظاهرات آنان شرکت نمی کنند و تنها و تنها به خاطر همدردی و همبستگی با ملت ایران، جلوی سفارت ایران، یا پارلمان اروپایی جمع می شوند، تا با فریادشان، صدای ملت ایران را به گوش جهانیان برسانند. و به مردم ایران هم بگویند، شما تنها نیستید.
علاوه بر جوانان، زنان و مرداان مسن هم زیادند. خیلی از بانوان جوان با کالسکه ای که درون آن نوزادی خوابیده، همراه با همسرانشان که بچه دو ــ سه ساله بر دوش دارند، در بین تظاهر کنندگان دیده می شوند.
چه کسانی هزینه مالی این گردهمایی هایی را می پردازند؟
دوستانی که تعدادشان از شمار دو دست بیشتر نمی شود، مجریان این گردهمایی ها هستند، وقت و نیرویشان را برای این کار می گذارند. این دوستان علاوه بر کمک مالی، زمانی که سرگرم برنامه ریزی تظاهرات ها هستند، از کار و زندگیشان عقب می مانند. اینها کسانی هستند که اگر یک ماه کار نکنند، دچار مشکلات مالی و خانوادگی بسیاری می شوند.
در بلژیک (و در سایر کشورهای اروپایی) تعداد زیادی ایرانی تاجر، پزشک و ... هستند که وضع مالی بسیار خوبی دارند، و در گفته هایشان هم کاسه داغ تر از آش هستند. (خیر سرشان) با دلسوزی فراوان مرتب صحبت از وضع خراب ایران می کنند، ولی حاضر به پرداخت یک سانتیم نیستند!
من در برخوردم با این اشخاص، پس از شنیدن دلسوزی هایشان، آنچه نمی خواهم اینجا بنویسم (چون بی ادبی می شود) به آنها می گویم. ولی پاسخ آنها خنده است و مغلطه، و در دل می گویند: چقدر تو خری!
در پایان از پلیس بروکسل که با نهایت ادب و اخترام ما را همراهی می کردند،سپاسگزازای کنم، و امیدوارم روزی پلیس ایران نیز، چنین به آزادی و حقوق شهروندی مردم احترام بگذارد.
6 تیر 1388 ــ 27 ژوییه 2009 بروکسل ــ اردوخانی
مقیاس ها عوض شده
به یاد دارم از زمان کودکی که می خواندیم: "درشکه برو گم شو، درشکه برو گم شو! اگر تاکسی گرونه، اتوبوس یه قرونه!" ( تاکسی برای هر مسیری یک تومان بود.) یا! "پپسی کولا وارد بازار شد، پپسی کولا وارد بازار شد. لیموناد بیچاره غزا دار شد." (پپسی کولا پنج ریال بود.)
موقع امتحان نذر می کردم، اگر قبول شوم ده شاهی به گدا بدهم. آخوند برای روضه خوانی یک تومان حد اکثر، اگر خیلی معروف بود و خوب گریه مردم را در می آورد، پنج تومان می گرفت. مهریه دختری از دو هزار تومان تجاوز نمی کرد.قیمت یک خانه تقریبا خوب 25000 تومان می شد. زمین های تهران پارس و تهران نو متری دو-سه تومان بود... اگر راننده ای خلافی می کرد، با یکی دو تومان به آژان پست قضیه حل می شد.
حالا اتوبوس برای هر کورس 50 تومان تا پانصد تومان.
تاکسی بین دو 2000 تا 5000هزار تومان.
پپسی کولا 650 تومان به بالا.
به گدا اگر کمتر از 500 تومان بدهید نمی گیرد.
آخوند ها آنقدر پولدار شده اند که در مراسم خانوادگی شرکت نمی کنند.
مهریه به صدها ملیون تومان می رسد.
قیمت زمین به متری 7-8 ملیون تومان، و خانه با ملیارد تومان رسیده.
می بینید که معیارها عوض شده؟!
وقتی شورای نگهبان که پاسدار قانون اساسی نظام است، می گوید: 3.000.000 رای تقلب شده، و در نتیجه انتخابات تاثیری نمی گذارد، راست می گوید، رقم بزرگی نیست! جلوی رهبر و رئیس جمهور بگذارید، قهر می کنند.
آقای خامنه ای! وقتی شما می گویید: امکان تقلب در 11.000.000 رای نیست! البته با مقیاس های امروزی رقم بزرگی نیست و می شود به راحتی آن را به نفع کسی، و به ضرر دیگری جا به جا کرد. پس تقلب هم امکان پذیر است!!
2 تیر 1388 ــ 24 ژوئن 2009 ــ بروکسل اردوخانی
تبر خلاص بر استبداد!
حکومت های استبدادی همه شبیه یکدیگرند. حاکم مستبد برای حفظ مقام خود ار ریختن خون هزاران نفر، شکنجه و زندانی کردن چند هزار نفر اِبایی ندارد. آقای خامنه ای با پشتیبانی از احمدی نژاد در پی اثبات مقام خود است. او برای حفظ مقام ولایت فقیه چاره ای جز این نداشت. چرا؟
با باطل کردن انتخابات او تایید می کرد که اشتباه کرده است، چرا که او پیش از اظهار نظر شورای نگهبان به احمدی نژاد شادباش گفت. (در واقع رهبر یک نظام باید قانونمدار باشد نه قانونگریز!) این موضوع برای یک رهبر ضعف بزرگی است، البته در جوامع استبدادی مثل ایران!
دوم، او طی پیام های بعدی بر عدم تقلب در انتخابات و پیروزی احمدی نژاد(دست معجزه الهی!) تاکید کرده بود، چنانچه امروز حرفی غیر از این می زد، شرط عدالتش نیز زیر سئوال می رفت. یعنی اقدام غیرقانونی او برای تبریکهای پیاپی به احمدی نژاد راه برگشت را به روی او بست. (با این فرض که او از تقلبی به این بزرگی بی خبر بوده است!)
نامه سرگشاده به آقای خامنه ای!
کاکایِ خاکستری!
آقای خامنه ای! به یاد میآورید روزی که طلبه ساده ای در مشهد بودید، تنها و آزاد در آن شهر می گشتید، عده ای شما را به خاطر خودتان دوست داشتند و مورد احترام آنها بودید؟ به شما سلام می کردند، دست شما را با گرمی می فشردند، با فروتنی سر خم کرده، پاسخ سلام آنها را می دادید؟ هیچ کس انتطاری از شما نداشت. گاهی سه تار می زدید، شعری می خواندید، گاهی شعری با آهنگی زمزمه می کردید. راستی به آن دوران حسرت نمی خورید؟
امروز مگسان دور شیرینی، جمعی چاپلوس به خاطر مقامتان، برای حفظ مقام خود، و به دست آوردن هرچه بیشتر ثروت، دست بوس و پای بوس شما شده اند. نمی توانید قدمی در کوچه و بازار بگذارید. هر کجا بروید، صدها محافظ، باید شما را همراهی کند. هرکس به شما می رسد، انتطاری دارد،
تن دادن به سرنوشت، خیانت به آرمان است.
این اولین باری است در تاریخ ایران و بعد از مشروطه که هشتاد و پنج در صد ملت ایران، حتی آنها که در خارج از کشور هستند و هرگز به سفارت ایران نرفته بودند تا رای بدهند، در انتخابات شرکت کرده و به موسوی رای دادند، نه به خاطر اینکه موسوی را دوست داشتند، بلکه به خاطر انزجارشان از احمدی نژاد.
و باز در تاریخ همین دوره هیچ دولتمردی، با دزدی، دروغ *و بی خردی به ملت ایران ضررهایی اینچنین جبران ناپذیر، به اندازه دوران چهار ساله احمدی نژاد نزده است.
ول میگردم
در کوچه پس کوچه های اندیشهها، در میان کتاب ها ول می گردم. در جستجوی خویشم. در جستجوی دانایی. زمانی این اندیشه و زمان دگر آن اندیشه مرا به اندیشیدن وامیدارد.
گاهی دست گدایی به سوی رهگذران پر مدعا (روشنفکران) دراز می کنم. اندیشهدانشان خالی است، یا پُرند از اندیشههای کهنه و پوسیده. با افاده و با نگاهی دانا به ابله مقداری از دانششان را به من صدقه می دهند. وقتی نیک به آنچه گرفتهام میاندیشم، حالم به هم می خورد و از اندیشدن بیزار می شوم. غمگین و نا امید، صدقهشان را به دور میاندازم.
در کوچه پس کوچه های اندیشهها، به دنبال اندیشه ای تازه، ول می گردم.
4 دی 1386 ــ 25 دسامبر 2007
سرگردانیم!
مشکل تاریخی ما( رای) دادن، یا ندادن!
بینِ کردنِ (انتخاب)،
دادنِ ( رای)،
سرگردانیم.
چندی می گویند؛ بده (رای)،
برخی، بکن (تحریم).
اینان خود نیز نمی دانند،
باید داد ( رای)،
یا کرد (تحریم).
گویی، تاریخ تکرار می شود،
میان دادن و کردن،
باز هم سرگردانیم!
13 خرداد 1388 ــ 3 ژوئن 2009 اردوخانی ـ بروکسل
جلوی خانه خودم را جارو کردم !
یک ضربالمثل فرانسوی می گوید: نخست باید جلوی خانه خود را جارو کرد ،بعد به جلوی خانه دیگران نگاه کرد.
پیر مردهمیشه جلوی خانه اش را جارو می کرد. یک بند انگشت هم با جارویش جلوی خانه همسایه ها یش نمی رفت. گویی آشغال جلوی خانه دیگران را نمی دید. اصلا جلوی خانه دیگران تمیز است، فقط جلوی خانه خودش را جارو می کرد. با لبخندی به رهگذران ، گذشته اش را جارو می کرد. خودش را جارو می کرد. من که همیشه جلوی خانه همسایه را پر از آشغال و کثیف می دیدم، جاروئی برداشتم. جلوی خانه خودم را جارو کردم. از آن پس من هم آشغال جلوی خانه دیگران ندیدم.
پیشنهاد به نامزدهای وکالت در مجلس شورای اسلامی !
بنا به گفته دوست و دشمن ، حجت الاسلام محود دعائی ، مدیر مسئول نشریه اطلاعات ؛ خودش در خانه اجاره ای می نشیند، ولی برای اکثر کارمندن اطلاعات خانه خریده. وهمان ماشین پیکان قبل از انقلابش راهنوز سوار می شود. ایشان از نظر اخلاقی و مالی هم دچار هیچگونه لغزشی نشده!
حجت الاسلام محود دعائی بدون تبلیغ در هیچ نشریه ای ، حتی در اطلاعات خود را نامزد وکالت در مجلس شورای اسلامی نموده. برای تائید صلاحیات او ، وزارت کشور، وزارت اطلاعات، قوه قضائیه ، شورای نگهبان ( کمیته بررسی صلاحیت ها) در مورد او به بررسی پرداختند و از در و همسایه اش پرسیدند، نماز خواندن حاج آقا را دیده اید؟!
نامزدهای محترم وکالت در مجلس شورای اسلامی، چنانچه می خواهید صلاحیت شما از طرف "کمیته بررسی صلاحیت ها" پذیرفته شود. اگر به صدها فساد مالی و اخلاقی آلوده هستید نگرا ن نباشید . ولی در خانه تان جلوی یک میکروفون با صدای بلند نماز بخوانید . و بلند گوی آن را در کوچه بالای تیر چراغ برق محکم نصب کنید. تا در و همسایه بفهمند که شما نماز می خوانید. در ضمن چاپلوسی از مقامات بالا را هم فراموش نکنید. در این صورت خاطر جمع باشید وکالت شما پذیرفته خواهد شد.
این چند روزه !
درود به دوستان و خوانندگان نوشته هایم. شب 4 دی 1386ــ 26 ژانویه 2007 به مدت یک هفته به دیدار دوستان در لندن رفتم . جای شما خالی، خوش گذشت. به ویژه شبی که با دوستان نازنین ام اسماعیل خویی و عسگر آهنین گذراندم.
در این مدت می خواستم به مخ ام مرخصی بدهم ، ولی او مانند خری پر کار و چموش لگدپرانی می کرد و مرا راحت نمی گذاشت. هر ساعت موضوعی پیدا می کرد و من یاد داشت می کردم.
در این چند روز یک بیست چهار ساعت تب شدید داشتم. خواب به چشمانم را پبدا نمی کرد، در رویا بودم. در این حالت، دلنشین ترین صدای نی ، همرا با آواز ، بشنو از نی چون حکایت می کند. و زیباترین رقص در مکانی که تنها در خیال می گنجد دیدم. و اکنون هم که مشغول به نوشتن هستم صدای آن نی و آواز و اگر لحظه ای چشم بر هم بگذارم آن رقص در نظرم مجسم می شود. و فکر نمی کنم هرگز آن را فراموش کنم. کوشش می کنم تا آنجا که نیرو دارم آن صحنه را بنویسم و شما را در این لذت با خود شریک کنم. مطالب دیگری یاد داشت کرده ام؛
اطلاعیه
هموطنان عزیز داخل ایران آسوده بخوابید و ازبرگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی هیچ گونه نگرانی به دل راه ندهید که ما مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور بیداریم ، و گوش به زنگ فرمان ما باشید تا بگوئیم رای بدهید یا ندهید. و، به چه کسانی رای بدهید. چون ما روشنفکران هر چند ده ها سال است که از آنجا دوریم ، ولی بهتر از شما به اوضاع ایران و جهان آگاه هستیم. لنگش کن...
سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور. بازماندگان انقلاب با شکوه بیست هشت مرداد.رئیس و پایه گذارسازمان . ابوالفضل اردوخانی
آه پزشک نازنین ام . شعری از خر پیری به پزشک معالج خود.
چرا یکی از سران اکثریت که نامش را نمی خواهم بیاورم به نام " علی پورنقوی "پیشنهاد کرده که هفتصد هزار نفر خود را نامزد وکالت در مجلس شورای اسلامی نمایند؟
سپاسگزاری از مجاهدین خلق
مشکل زن و چپ و فمینیست بودن !
در خواست من از آمریکا !
من آدم بدبختی هستم . چون هیچ کس مرا آدم حساب نمی کند !
آیا در کشوری با حکومت استبدادی می تواند روشنفکر بپروراند ؟
ولگرد
مهر ورزی ، نوشته است !
راستی می دانستی
هیچ سگی ولگرد نیست
چرا مهربانم ، ولگرد است،زمانی که هدفی ندارد، وظیفه ای ندارد.لانه ای ندارد،کسی به او توجه نمی کند،وجودش نادیده گرفته می شود،سنگ اش می زنند،حتی با نگاه ،تحقیرش می کنند،از او دوری می جویند،گرسنه و تشنه می گردد، ولگرد است.
و زمانیکه دولت در اندیشه مردم نباشد و فقر و فحشا و رشوه و زور... بی اندازه گردد، و اضافه بر آن آینده ای نداشته باشیم . ماهم مانند سگ ! ولگردیم .
4 دی 1386 ــ 25 دسامبر 2007
مرده پرستی!
دخترکی بر مزار پدرِ ندیده، «تاریخ»،اشک می ریخت، گریه و زاری می کرد ،نوحه سر داده، یاد خاطرات پدر ، از دهان دیگران شنیده، زنده می کرد .
با تحقیرگفتم اش : مرده پرستی را ببین!
دخترک گفت : به کدام زنده، دل خوش کنم؟ به کدام آینده امیدوار باشم؟ کدام پدری دست مهر بر سر من کشیده؟
اگر به مرده هم دل خوش نکنم؛ اگر مرده را هم نپرستم، از نا امیدی خواهم مرد!
دستی بر سر دخترک کشیدم...
یک پرسش بدون پاسخ
اگر ابزار کار فلسفه را عقل و خدا را عقل کل ، یا عقل اول بدانیم. و عقل را اندیشه بدون وابستگی فرض کنیم. اگر قبول کنیم که عقلی که تغیر و تحول پیدا نکند مرده است، در این صورت اگر ما چنان بیاندیشیم که هزاران سال پیش خدا گفته. پس خدا را نکشته ایم؟ این یک پرسش بدون پاسخ است.
از ما بر او نباشد !
نمیدانم آیا درست گفته ام ، اگر بگویم : یکی از جنبه های لیبرالیسم ، یعنی هر کس حق دارد ، آنگونه که می اندیشد و احساس می کند ، احساس واندیشه خود را باز گو کند.( به جنبه اقتصادی آن کاری ندارم)
در گشورهایی با یک مردم سالاری تقریبی که آزادی بیان وجود دارد، طنز نویسان با ظرافت خاصی نقاط ضعف جامعه که شاید از دید دولت مردان نادیده مانده بازگو می کنند، ولی در کشورهایی با حکومت استبدادی که آزادی بیان وجود ندارد، دولت مردان همیشه در ترس و نگرانی از شورش مردم به سر می برند، طنز نویسان مانند همه آزاد اندیشان ، (به جز چاپلوسان )زیر فشار حکومت هستند، و به زندانی شدن و شکنجه دیدن و مرگ محکوم اند. بستن دهان و هر انسانی به معنی کشتن او ، و یا زندانی کردن احساس و اندیشه آن آنسان می است.
دریغا اگر عقابی که جولانگاه اش آسمان ها است ، در قفسی جایش دهیم
و، غمگین و درد آور است انسانی آزاد اندیش را در قفس اندیشه خودمان به بند بکشیم.
این کوی و این میدان
چندی از دوستا ن پس از خواندن بعضی داستان هایم از سر مهر، بر من ایراد می گیرند: اگر من جای تو بودم ، این چنین ، یا آن چنان این داستان را می نوشتم. این سخن ایشان مانند این می ماند که به پدرو مادری بگویند: اگر من جای شما بودم ، فرزنداتان را ، این گونه یا آن گونه می ساختم ، یا اینکه این چنین ، یا آن چنان تربیت می کردم.
در پاسخ اشان می گویم :
این کوی و این میدان ، من این چنین نوشتم شما خواندید، شما آن چنان بنویسید تا من بخوانم .
ادامه ندارد
در سر بینه حمام ها عمومی نوشته شده بود؟
هر که دارد امانتی موجود بسپارد به من به وقت ورود
غمگینم
غمگینم برای کودک مردگان
کودک درون خود مردگان
بی ریایان
مال و مقام پرستان
خود شیفتگان
غمگینم
خانه من مانند خشتک من می ماند، همه می دانند در آن چیست ، ولی هیچ کس حق دخالت در آن را ندارد .
برای کسانی که متوجه نشدند: فضولی در زندگی من (کسی ) نکنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فضول واقعی کسی است که شب عروسی از داماد بپرسد: راستی امشت چکار می کنی .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|