
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
مادرم می گفت: این کار را پدرت دوست ندارد، آن کار را پدرت دوست دارد! حق نداشتم چیزی دوست داشته باشم، یا نداشته باشم. مادرم چنان محو در وجود پدرم بود، چنان عاشق او بود، که گویی من به دنیا آمدهام تا مادرم خواستهای معشوق اش را بهتر برآورده کند. به پدرت نمی گویم که درس نمی خوانی. به پدرت نمی گویم که شیشه را شکستی، و...! خاطر معشوق مادرم به هیچوجه نمی بایستی آزرده میشد. این غذا را پدرت دوست دارد، آن غذا را پدرت دوست ندارد...! من حق نداشتم غذایی را دوست داشته باشم. باید هرچه پدرم دوست داشت، می خوردم. پدرت از این دوست ات خوشش نمی آید، آن یکی، اسمش چه بود؟ آه، می گوید پسر خوبی است! حتی حق نداشتم دوستانم را انتخاب کنم. من حق نداشتم خوب و بد را تشخیص بدهم.
هنوز شاشم کف نکرده بود. مادرم گفت: پدرت می گوید، دختر فلانی جلف و بی شخصیت است. دختر فلانی، نجیب و سر به زیر! حتی پیش از اینکه به ازدواج فکر کنم، پدرم دخترهایی را برایم انتخاب کرده بود...! من حتی حق انتخاب همسر آینده ام را هم نداشتم.
روزی مادرم خبردار شد که پدرم عاشق زنی دیگر شده! از هم جدا شدند. یکباره من معشوق مادر شدم. یکباره نامم به عزیزم، پسر خوبم، فرزندم ،عشق من و...، تبدیل شد. او پرونه وار به دور من میگشت. یکبار احساس کردم که تازه متولد شده ام. خواست من، خوست او شد. می پرسید تو چی دوست داری تا برایت بپزم؟ زمانی نگران در انتظار پدر بود. اکنون با دلهره منتظر من می شد. برای کار خلافم دلیل می آورد و با مهربانی نادیده می گرفت. دوستانم، دوست داشتنی و دوستانش شدند. آن دختر جلف هم، دختری شاد و خندان و باشخصیت امروزی شد!
فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم، مادرم از غصه می میرد. فکر کردم افسوس که پیرتر از آن است که بار دیگر عاشق شود. اما پیش از آنکه معشوق و عاشق آن دختر جلف شوم، مادرم عاشق و معشوق مردی شد! مردی هم سرنوشت او... آری! این حادثه پیش آمد.
6 اسفند 1387 ــ 24 فوریه 2009 بروکسل. اردوخانی
اگر !
اگر خود را...
وجدانم را، به خواب نزنم.
اگر سر گرم نباشم،
با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.
اگر به گرسنگان بیاندیشم،
وقتی غذا می خورم.
اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،
زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.
اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،
گاهی که پیش پزشک می روم.
اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.
و صد ها اگر دگر...!
از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.
۶ بهمن ۱۳۸۷ــ ۲۵ ژانویه ۲۰۰۹. بروکسل .اردوخانی
مرد خوب !
شکم بالا آمده زنی درد گرفت. خواهرش را صدا کرد و روی تشک خوابید، به بچه در شکمش گفت: بیا بیرون. انگار بچه منتظر دستور مادرش بود، به راحتی از شکم مادر خارج شد. بدون اینکه گریه کند خاله اش نافش را گره زد و کنار مادرش خواباند. مادر شیرش داد.
پسر بچه ای بود. اگر جایش را خیس می کرد، عربده نمی زد. اگر مادرش او را بغل نمی کرد، هرگز بغل او نمی رفت. هیچ وقت نمی رفت روی زانوی پدرش بنشیند. مگر اینکه پدر می خواست. هیچ وقت ابراز گرسنگی نمی کرد. هرچه به او می دادند می خورد. از او می پرسیدند گرسنه ای ؟ پاسخ بله بود. گرسنه نیستی ؟ جواب نه بود. هیچ وقت احساس خستگی نمی کرد. با اشاره مادرش می خوابید. هر لباسی که می دادند می پوشید، هیچ وقت اسباب بازی نمی خواست، با هرچه به دستش می رسید بازی می کرد. دستورات پدرو مادرش را با دقت انجام می داد. اگر دستورها ضد و نقیض بود هر دو را اجرا می کرد. با بچه ها کم بازی می کرد، اگر هم بازی می کرد، نقش نخودی را داشت. گاهی که از بچه ها کتک می خورد گریه نمی کرد، به کسی هم شکایت نمی کرد. بچه سر به زیر و خوبی بود.
انگار دیروز بود. کودکی بودم . تما دارایی ام تعدادی فیلم و مشتی هسته هلو و هسته تمیر هندی و ته مداد و ده ها تیله قلقلی بود که تعداد زیادی از آنها را برده بودم. یک تیله قلقلی چینی سفید با رگه های سیاه ، به اندازه نصف سر انگشت کوچکم داشتم که تیل دست( تیله دستی ام) بود. با این تیله سر تیله های دیگر بازی می کردم. می بردم می باختم ، اما هرگز حاضر نبودم این تیله را ببازم . این تیله آنقدر ضربه خوده بو که تمامش لک برداشته و زخمی بود. با این وجود من این تیله را دوست داشتم. با همه تیله ها عشق می کردم ، با این یکی عشق بازی می کردم . می ترسیدم گم اش کنم ، تا اینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم.اکنون با واژها عشق میکنم. ده ها واژه را در نطر می گیرم،چندی اشان را کنار هم می گذارم ، هر بار که احساس و اندیشه ام تغیر کند، واژه ها را تغیر مکان می دهم تا به بهترین گونه گویای دل من باشد.
من با واژها عشق می کنم ، اما با واژه عشق ،عشق بازی می کنم . این واژه در وجودم ضربه ها خورده ، لکه ها برداشته، زخمی شده، با این حال من این واژه را دوست دارم .می ترسیدم گم اش کنم، تا آینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم .من با واژها عشق می کنم ، با واژه "عشق" هنوز هم عشق بازی می کنم .۱۷ دی 1385 ــ 7 ژانویه 2007 . از کتاب اوآ ادامه ندارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|