
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
شما بار دگر،غم و درد و گریه برای ملتی آفریدید
آقای خامنه ای! من از اینکه خود را مسخره کنم و دیگران را بخندانم، نه تنها شرمی ندارم، بلکه با تمام وجود شادم که جمعی را حتی برای لحظه هم شده شاد کرده و خندانده ام. من دلقکم،هر چند کوچک، ولی دلقکی سرافراز که خنده می آفرینم. اما از مسخره کردن دیگران و توهین به آنها رنج می برم، حتی تصورش هم برایم دردناک است.
آقای خامنه ای! شورای نگهبان! شما که پیشاپیش، احمدی نژاد را به ریاست جمهوری انتخاب کرده بودید، چرا هشتاد و پنج درصد مردم را پای صندوق های رای کشیدید؟ و زمانی که نتیجه رایشان به ضرر احمدی نژاد بود، مردم را به گلوله بستید، چماق بر سرشان کوبیدید، خانه شان را خراب کردید و زندانی شان کردید؟! آیا این کار اهانت و تمسخر به ملت ایران نبود؟ اگر این چنین می اندیشید، اشتباه می کنید! دیدید نه تنها خودتان، به خصوص احمدی نژاد را مسخره دنیا کردید. شما بار دگرغم و درد و گریه برای ملتی آفریدید.
۱۸ تیر ۱۳۸۸ ــ ۹ ژوییه ۲۰۰۹ ـ بروکسل ـ اردوخانی
مگر با من دشمنی دارند؟
این ساعت با من دشمنی دارد، من از او گله دارم. زمانی که در انتطارم، زمانی که از درد می نالم ،زمانی که غمگینم،عقربه کوچک سد راه عقربه بزرگ می شود. نمی دانم چرا شتاب نمی کنند، مگر با من دشمنی دارند؟
و آن زمان که محو زیبایی طبیعتم. کودکانه با کودکان بازی می کنم. مستِ مستم از شعر یا داستانی. من و معشوق، جذب وجود یکدیگریم. واژه ها نسیمی دل انگیز است و نگاه ها نوازشی. عقربه بزرگ، عقربه کوچک را هرچه تندتر به دنبال خود می کشد.
نمی دانم چرا شتاب دارند، مگر با من دشمنی دارند؟
20 اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 ــ اردوخانی . بروکسل
روانشان شاد! هدیه به مادران
بیژن پس از جدایی از همسرش، مرتب از مادرش حرف می زد و ضرب المثل هایی از او می گفت. وقتی به او می گفتم: امشب شام بیا خانه ما، می گفت: نمی توانم ، مادرم منتظرم است.
ــ با مادرت بیا.
ــ مادرم حال ندارد.
این پیراهن را مادرم برایم خریده. دیروز ناهار را با مادرم به رستوران ... رفتیم .
با مادرم چند روزی رفتیم مسافرت. رفتیم سینما، فلان فیلم را دیدیم. مادرم خیلی خوشش آمد. خیلی خندید. قرمه سبزی مادرم، شاه قرمه سبزی هاست. مادرم خیلی وسواسی است.
با مادرم باید بروم پیش دندان پزشک. عینکش را هم باید عوض کنم.
مادرم عدس و گندم خیس کرده برای سال نو. این قلم را مادرم به من عیدی داد.
دیروز مادرم مریض بود، بردمش دکتر. دکتر گفت: چیزی نیست، چند روز استراحت کند خوب می شود.
مادرم ... مادرم... مادرم ... روزی نبود که از مادرش حرف نزند. درباره هر موضوعی که صحبت می کردیم، او به مادرش ربط می داد.
بیژن وصیت کرده بود، او را کنار مادرش به خاک بسپارند. وقتی به خاک سپاری اش رفتیم، تاریخ مرگ مادرش را دیدیم. مادرش بیست سال پیش از او به رحمت ایزدی پیوسته بود! رونشان شاد.
۲۰ اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 . اردوخانی . بروکسل
جاسوس !
برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند: از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستانهای شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.
در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.
منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و ... حرفی برای گفتن نداشتم.
این مرده پرستان کیستند؟
جمعی، مره ای را در تابوت می بردند. عملهها و بنایان یکباره نخستین سنگ بنا را رها کردند و رفتند، تا زیر تابوت را بگیرند. معمار کنار سنگ بزرگ تنها ایستاده، از خود می پرسید؛ "که این مرده پرستان چرا با شتاب به سوی تابوت روانند تا هر کدام، برای آنی هم که شده زیر تابوت را بگیرند؟! مرده که به گورستان می رود. چه بر دوش چند نفر، چه بر دوش چند هزار نفر. چرا از آن جمع یکی نیامد زیر این سنگ عظیم را بگیرد؟! کیستند این مردمان، که نخستین سنگ بنای خانه این دیار نگذاشته، در اندیشه خانهای در دیار ابدیاند؟!"
معمار کنار اولین سنگ بنا، تنها و غمگین از خود می پرسید، این مرده پرستان کیستند؟!
10 اردیبهشت 1388 ــ 30 آوریل 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
بابای بی غیرت!
جای محسن تو عروسی خواهرش شهره خالی بود. در عوض پدرش حاج مصفی می گفت و می خندید و سر به سر مهمان ها می گذاشت. حتی چند دفعه هم رقصید. جای شما خالی عروسی خوبی بود!
چند روز بعد، محسن رو با قیافه یُبس دیدم، کاردش می زدی، خونش در نمیاومد. پرسیدم چرا عروسی خواهرت نبودی، مریض بودی؟ گفت: من مثل بابام بی غیرتم نیستم که ناموسم رو دو دستی بدم به یکی و خوشحال هم باشم. شنیدم می گفت و می خندید. حتی خیلی رقصیده. این کسی که از جاش بلند نمیشه آب بخوره، دم دکون همه اش تسبیح میندازه، به شاگرداش همه اش دستور میده،(باباش تو بازار فرش فروشی بزرگی داشت.) حالا بلند میشه تو عروسی دخترش می رقصه. واقعا که آبروی ما رو برد. نمی دونم دیگه چطوری میتونه تو بازار سر بلند کنه. یه خورده طول کشید تا دوزاریم افتاد. گفتم: خوب هر پسری باهاس زن بگیره، هر دختری باهاس شوهر کنه. پس بابا بزرگت، بابای ننه ات هم بی غیرت بود. چون اگه اون دخترش و به بابات نمی داد، تو پس نمی افتادی، پس بی غیرتی تو خونواده شما ارثیست.
گفت: بی معرفت ، تو منتطری ما یه چیزی بگیم، تا چند تا متلک بارمون کنی.
چند سال گذشت. محسن زن گرفت. سر یک سال صاحب یک دختر شد. باید می دیدین چطور دور این بچه می گشت و قربون صدقه اش می رفت. بهش گفتم: از حالا باهاس طوق بی غیرتی رو به گردنت آویزون کنی.
گفت: چطور؟ گفتم دخترت هم یه روز شوهر میکنه. دو سه سال بعدش خدا یه دختر دیگه بهش داد.
گفتم کارت دراومد، باهاس دو تا طوق بی غیرتی به گردنت آویزون کنی.
چند سال بعدش یک دختر دیگه. این دفعه تا من رو دید، با خنده گفت: نوکرتم، چاکرتم، چقدر می گیری ما رو؟ ول کنی!
گفتم: بگو غلط کردم، گه خوردم.
گفت: جوون بودیم و نفهم، غلط کردم، گه خوردم، حالا ول می کنی؟
گفتم: آره، به روی دو چشم.
گفت: ولی دختر خیلی شرینه، دختر بلاست. خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه.
31 فروردین 1388 ــ 20 آوریل 2009 ــ بروکسل. اردوخانی
آخرین آرزوی محمد رضا شاه !
در کافه رستوران هتل امپریال با "Oleg Popov" قرار ملاقات داشتم. نیمساعت پیش از وقت ملاقات وارد شدم. در انتهای رستوران و در کنجی پیرمردی را با موهای سپید، خیلی شیک و با وقار درحالیکه لیوانی شراب جلویش بود و مشغول خواندن روزنامه "لوموند" دیدم، که مرتب زیرچشمی به اطراف نگاه می کرد. به نظرم پیرمرد آشنا آمد. هرچه فکر کردم او را کجا دیدهام، به یاد نیاوردم. در حالیکه آرام به طرفش می رفتم، او هم زیر چشمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، به من نگاه می کرد.به کنار میزش رسیدم و به زبان فرانسه سلام کردم، بدون اینکه منتظر جوابش باشم، ادامه دادم: "پوزش می خواهم آقا! من شما را جایی دیده ام، ولی نمیدانم کجا؟!"
بدون اینکه کمترین حرکتی به سرش بدهد یا حتی نگاهی کند، گفت:"اشتباه می کنید."
ایرانی = تروریست+دیوانه
شاید باور نکنید، کسی من رو آدم حساب نمی کنه. نمی دونم چرا. همین پریشب یکی از رفقا خونه ام بود. ساعت یازده بردم خونه اش برسونم، وقتی بر می گشتم، تعداد زیادی پلیس با ماشین ایستاده بودند و اتومبیل ها رو کنترل می کردند. همچین که به من رسیدند، تند ــ تند دست تکان دادند که زود برو بگذار باد بیاید!
چند ماه پیش خطر بمب گذاری در فرانسه بود. سر مرز بلژیک فرانسه ژاندارم های فرانسه، ماشین هایی که از بلژیک می امدند کنترل می کردند. نوبت به من که رسید، یکی از ژاندام ها نگاه دانا به ابلهی به من کرد و گفت: برو، برو بذار به کارمون برسیم. از ماشین اومدم پایین گفتم: من ایرانی هستم. گفت باش! گفتم ممکنه تروریست باشم. گفت: به من چه! همکارش رو که قلاده سگ سیاه گردن کلفتی دستش برای بو کشیدن ماشین ها و پیدا کردن مواد منفجره، یا مواد مخدر بود، صدا کرد گفت: به این دیوونه ایرانی بگو بره. سگه تا به من رسید به جای اینکه به طرف ماشینم بره، شروع کرد به دم تکون دادن وپرید سرو کولم و من لیس زدن. انگار صد ساله با هم دوستیم. به خدا من سگه رو نمی شناختم. سگ باز هم نیستم و هیجوقت هم سگ نداشتم. بازم گفتم من ایرانیم و ممکنه تروریست باشم. به زور سگه رو مثل عاشقی که از معشوق جدا کنند، از من جدا کرد و با مهربونی دستی زد به پشتم و گفت: رفیق برو، برو ما مشتریمون رو خوب میشناسیم. برو دیوونه!
غبار گذشته !
چه سود، غبار گذشته را گرفتن و
بر رخ یکدیگر پاشیدن؟!
من، این لحظه و لحظه های دگر را،
فردا و روزهای دگر را،
ماه ها و سال های دگر را
به غبار گذشته، به انزجار و حسادت آلوده نمی کنم.
با عشق به تو می اندیشم و می نگرم.
من، تو را به غبار گذشته آلوده نمی کنم!
۴ فرودین ۱۳۸۸ ــ ۲۴ مارس ۲۰۰۹ ــ اردوخانی بروکسل
نترسید اعتراف کنید!
گاهی با ایرانیانی بر خورد می کنم که وقتی از آنها می پرسم؛ "فلانی را می شناسی؟" با دو خروار چس افاده می گویند: "ما با ایرانیها رفت و آمد نمی کنیم." (برای من توسری بهتر از این حرف است) در پاسخ می گویم: پس خوش به حال ایرانی ها! اغلب این اشخاص با مردم سرزمینی که در آن زندگی می کنند هم تماس ندارند، چون نه به فرهنگ آنها آشنایی دارند، و نه زبان آن کشور را خوب می دانند.
اما من محتاجم! با وجودی که به چند زبان اروپایی سخن می گویم، محتاجم به اینکه در جمع ایرانیان باشم. سر به سر پیر و جوان و بچه بگذارم. با طنز و هجوی همه را به خنده و شادی وادارم. همیشه چیز خنده داری برای گفتن دارم. وقتی هم سکوت می کنم، هموطنانم منتظرند کسی جمله ای بگوید، تا من آن را"بَد" تعبیر کرده و به هجو بکشم. از اینکه مرا مسخره کنند ترسی ندارم. از اینکه دیگران را شاد کنم، شادم. من اعتراف می کنم محتاج شما هموطنانم .
جواب منِ خرِ خدا بدین!
اول! نمی دونم کی هستم؟ یکی می نویسه: جیره خور خاک بر سر جمهوری اسلامی! یکی دیگه؛ کمونیست کثافت! یکی دیگه؛ نوکر آمریکا واسراییل و...!، البته اغلب با بدترین ناسزاها. با این حرف ها احساس بی هویتی پیدا می کنم. والا، به خدا، به پیر، به پیغمبر من خودم هستم. هرچی تومُخَمِه، هرچه فکر می کنم، هرچی احساس می کنم، می نویسم و میگم. اونوقت چوب از همه طرف می خورم! چون اگه به یک گروه، یا دسته ای وابسته بودم، دست کم از طرف اونها چوب نمی خوردم و حمایت می شدم. دیگه پیر شدم واسه اینکه فکرم رو به کسی با هر قمیتی بفروشم! تازه چیز ارزش داری هم برای فروش ندارم.
دوم، این چند روزه همه اش فکر مردم غزه بودم و در باره شون نوشتم. پیش خودم فکر می کنم! نکنه این جنس تر و تازه دکونم باشه؟ راستی حاضرم خرج یک روزم رو برای مردم فلسطین بفرستم؟ (بگذریم در دهه هفتاد واسه فلسطین خون دادم! جوونی بود. کجایی جوانی که یادش به خیر..؟) راستی اگه سگ داشتم
آیا باید سکوت کرد؟
خواننده ای به نام کاسپین (در بالاترین)نطر داده:به قول فردوسی پور فرافکنی نکنید .درهمون روزهای اول حمله المان به لهستان کشور های بریتانیا و فرانسه به المان نازی اعلان جنگ دادند،منتها یک سال بعد فرانسه به تصرف المان ها در امد . از توجه این خواننده با اطلاع سپاسگزارم.ناسزای منطقی را ترجیح می دهم ، به تشویق بی جهت.و امیدوارم این خواننده باز هم اشتباهات مرا یاد آوری کند.خواننده دیگری، به نام کوروش، در بالاترین نطر داده:Tv نگاه می کنی غزه ، تو خیابون می ری غزه ، روزنامه می ری بخری غزه ، شب می خوابی خواب غزه می بینی ، پریود می شی یاد غزه می افتی ، آب آلبالو می خوری یاد غزه می افتی ، رادیو روشن می کنی غزه ، سس قرمز می خوری غزه میاد جلو چشمت ، اسهال خونی می گیری یاد غزه می افتی ، شب زفاف خون و می بینی بی اختیار اشک از چشمت راه می افته و یاد غزه می افتی ... بابا یهو اسم ایران و بردارید بزارید غزه تمام کوچه و خیابونارم با اسم شهداری غزه نامگذاری کنید و به ثبت احوالم دستور بدین برای تمام اسم های ثبت شده باید یه پسوند غزه ایان بذارن و خلاص
کشتار مردم غزه توسط دولت اسراییل، با کشتار شش میلیون کلیمی به دست نازی ها، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند. عکس العمل دولت های غربی نیز در هر دو مورد یکسان است! تا قبل از اینکه آلمان نازی به سایر کشورهای اروپایی حمله کند و منافع آنها را به خطر بیاندازد، افکار عمومی و این دولت ها با آگاهی از جنایت نازی ها، در برابر قتل عام کلیمی ها خاموش، بی تفاوت، حتی راضی و خوشحال بودند.
در مجالس شب نشینی در لندن و پاریس و ...، وقتی کسی در باره کشت و کشتار کلیمی ها در اتاق های گاز، و بعد اتاق های آدم سوزی به وسیله نازی ها حرف می زد، جنتلمنی می گفت: " عزیزم در باره اش صحبت نکن!" [Don’t talk about it!]
آلمانی ها هم خوشحال بودند که پلیس با زور، زن و مرد و بچه و پیر و جوان کلیمی ها را از خانه و محل کسب شان بیرون می کشند، و هرچه دارند به حراج می گذارند و آنها نیز با ولع می توانند به قیمت ارزان بخرند! آنها می دانستند که این مردمی که تنها گناهشان کلیمی بودن است، به کجا می روند.
قابل توجه هموطنان کلیمی!
دیشب، سرزده دوستی مراکشی، "محمد" به خانه ام آمد. پس از سلام واحوال پرسی، حال دوست مشترک کلیمیمان "ژان" را از او پرسیدم. «گفت: "چند وقت بود که خبری از او نداشتم، روز یکشنبه در تظاهرات برضد جنایات اسراییل دیدمش. در آغوشاش گرفتم وحال و احوال خود و خانواده اش را پرسیدم؟ گفت: خوباند. گفتم خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. گفت: گرفتار بودم، ولی می خواستم برای سال نو، مانند اغلب سال های گذشته تو و همسرت را به خانهمان دعوت کنم، ولی با حمله اسراییل به فلسطین به عنوان یک یهودی خجالت کشیدم، و حتی رویم نشد به تو تلفن کنم. گفتم: حمله اسراییل به فلسطین نباید بین ما جدایی بیاندازد...، همدیگر را بوسیدیم، و قرار گذاشتیم به زودی یکدیگر را بینیم."»
نمی دانم شما در باره مسئله فلسطین چگونه می اندیشید؟
نمی خواهم دروغ بگویم! من، مانند خیلی از ایرانیان، احساسی ضد عرب دارم. به ویژه پس حمله ناجوانمردانه صدام حسین به ایران و شرکت چند صد فلسطینی در ارتش عراق. اما...!
اما وجدانم بر احساسم چیره می شود و می گویدم: که هزار و چهارصد سال پیش به ایران حمله کردند، مگر دلیلش جز ضعف حکومت ساسانیان بود؟! این بار هم چون صدام حسین خیال کرد که پس از انقلاب اسلامی، ارتش ششصد هزارنفری ایران از هم پاشیده شده، خواست جنگ قادسیه را تکرار کند، و پس از قرنها تحقیر اعراب، که مستعمره عثمانی و انگلستان بودند، با فتح ایران، سبب سربلندی ملت عرب شود، و رهبری آنها را به دست گیرد. ولی فراموش کرده بود، همان ارتش از هم پاشیده، به کمک هزاران جوان ایرانی، که جان شان را برای حفظ آب و خاک میهنشان در دست گرفته بودند، جلویش خواهند ایستاد. غیر از نیروهای دیگر کشورهای عرب، مبارزین فلسطینی نیز به دستور رهبرشان، یاسر عرفات به کمک برادر او! (صدام) آمدند...! اما...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|