
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
جای دوست و دشمن
از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها و سگ کُـرد. 19 دی 1370 – 9 ژانویه 1991
حمزه فرزند کوچک خانواده اش ، پسر حاج عزیزاله روز عید قدیر به دنیا آمده بود، برای همین هم حاج حمزه صدایش می کردند.
حاجی عزیزاله پدر حاج حمزه وضع مالیش خوب بود، یک خانه بزرگ در خیابان نایب السلطنه داشت با مقداری ملک و املاک که وقتی فوت کرد پسرهای دیگرش ، حسن و حسین وقتی اموال پدر را تقسیم کردند ، تنها یک دکان و خانه ای که همه اش صد متر می شد، در کوچه دردار، نبش کوچه درختی به حاج حمزه رسید که با مادر پیر زمین گیرش زندگی می کرد.
بی ادبی نشه ، بی رودرواسی حقیقت رو می گم . شایدم باور نکنید: اولین حرفی که تو کوچه یاد گرفتیم سه تا "ک " بود که برای همه کس و همه جا صرف می شد ، قبل از اینکه معنی اش رو بفهمیم .
تا بچه بودیم باهاس مواطب پسمون بودیم ، وقتی بزرگ شدیم پیشمون بوال گردنمون شد
اولین اسباب بازی مون قوطی خالی کبریت بود که باهش ماشین دودی درست می کردیم. یک ذره نخ ، یک تکه چوب
یک وجب سیم ، چند تا قلوه سنگ، یک طوقه دوچرخه آروزی خیلی از بچه ها بود که یک چوب بذارن پشتش و قلش بدن . سه چرخه که خیلی از بچه ها،اونم شاید خوابش رو می دیدن.
نداشتن همه نبود ،ولی از اینکه می دیدیم بعضی ها اسباب بازی و دوچرخه دارن و باهاش بازی می کنن زجرمون می داد، یعنی میشه داشت.
خیلی از پدر مادرها امکانش رو داشتن واسه بچه هاشون بخرن ، ولی شعورش رو نداشتن که بچه به اسباب بازی احتیاج داره ، فکر می کردن بچه باهاس فقط شکمش سیر باشه تا چشم و دلش ندوه.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|