
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
بعضی زنها شیطان را هم درس می دهند!
آنتونی (پسر یکی از دوستانم) و همسرش با فرزند سه ساله شان مهمان من بودند. حرف از همه جا و همه کس پیش آمد تا رسید به آشنایی زنان و مردان و سپس ازوجشان.
در ضمن اینکه کارولین با لبخند زیرکانه ای به حرف های همسرش گوش می کرد، آنتونی درباره چگونگی آشنایی اش با او می گفت: [شش سال پیش در حدود ساعت شش مانند اغلب روزهای آفتابی، در جنگل می دویدم.
ــ کارولین حرفش را قطع کرد و گفت: "نه، شش سال دو ماه سه روز پیش. اول اوت..."
آنتونی با خنده گفت: "بله، همانطور که خانم گفتند. و ادامه داد؛ "می دویدم، که ناگهان صدای زنی را شنیدم، (اشاره به همسرش) که صدا می کند؛ "آنتونی، آنتونی...بیا." من لحظهای ایستادم، سپس به طرف خانم رفتم. و گفتم: "مرا صدا کردید؟"
پسر کوچولو!
من دوازده سالم بود، با انوشیروان، همکلاس، رفیق و بچه محل بودیم. بردار انوشیروان، افرسیاب که هیجده ساله بود، پیش پدرش که در خیابان استانبول آجیل فروشی داشت، کار می کرد. یک روز اوایل تابستان رفتم خانه انوشیروان. افراسیاب روی پشت بام خانه شان مشغول کبوتر بازی بود. ما هم رفتم نزد او...
افزاسیاب یکباره دست کرد یکی از کبوترها را از درون قفس گرفت و سرش را گذاشت بین انگشت میانه و اشاره دست چپ اش، با یک حرکت سریع سر کبوتر را از تنش جدا کرد. من ماتم برد و اشک در چشمانم جمع شد. پرسیدم چرا این کار را کردی؟ خیلی خونسرد جواب داد: "پیر شده بود و کون گشاد، نه می پرید، نه تخم می ذاشت. کاری نمیکرد جز خوردن و ریدن. مریض هم بود. اگه نمی کشتمش، خودش دو–سه روز دیگه می مرد و حروم می شد. حالا حلالش کردم. فردا می برمش دم دکون، تو پستو پرش رو می کنم، میذارمش تو یه قابلمه با یخورده نخود و لوبیا و گوجه فرنگی، آبگوشتش می کنم، ظهر با بابام می خوریم." دوباره دست کرد درون قفس، یک جوجه کبوتر چهار پنج روزه را در آورد و گفت:
مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم!
پدرم فریاد می زد. مادرم روی فرش افتاده بود و گریه می کرد. پدرم با گفتن رکیک ترین ناسزاها با عصبانیات به او لگد می زد. از ترس گوشه اتاق صورتم را گرفته بودم و اشک می ریختم و از لای انگشتانم به این صحنه دردآور نگاه می کردم. پدرم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. مادرم اشک ریزان از جایش بلند شد و به سوی من آمد و گفت: چیزی نیست تمام شد. صورتش کبود بود و موهایش آشفته. از بینی اش خون می آمد. این اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه ای بودم.
سیزده ساله بودم. همیشه آرزو می کردم، وقتی پدرم از خانه خارج می شود، زیر ماشین برود و دیگر بر نگردد. برای من خوش ترین خبر، خبر مرگ پدرم بود. مادرم مهرش را حلال کرد و جانش را آزاد. و به هر قیمتی میخواست که من با او باشم. پدرم مرا نمی خواست.(شاید برای اینکه دختر بودم) ولی مدتها بهانه می کرد، تا مادر از او برای من خرجی نخواهد. یک روز هم با وانتی آمد و وسایل خانه را که بیشتر
سگ کُرد
دوسه هفته مانده به ماه محرم، اوس رحیم نجار دکانش را زودتر بست، و با پسرش رسول آمد به قهوه خانه تا با اوس رمضون و حاج ماشااله و یکی دو نفر دیگر راجع به مقدمات عزاداری محرم، و راه انداختن دسته، علم و کتل صحبت کنند. گرم صحبت بودند که صادق کُرده وارد شد، رویش را به آنطرف کرد، مثل اینکه آنها را ندیده، رفت پیش حسین ترکه، سلام احول پرسی کرد و سفارش چایی داد و نشست. اوس رحیم و رفقایش نگاهی به هم کردند و به صحبت شان ادامه دادند.
خدا پدر شاه را بیامرزد !
فرزین دوستم سپاهی دانش در یکی از دهات اطراف دماوند بود. یک روز تعطیل که من و حمید و حسین نزد او بودیم، هوس شکار کردیم. یک تفنگ قراضه از یکی از روستاییان گرفتیم ،با مقداری نان، پنیر، سبزی و گوشت صبح زود راه افتادیم. چند بار دیگر هم این کار را کرده بودیم . گاهی هم دو-سه تا کبوتر هم می زدیم.
نزدیک ظهر رسیدیم سر یک چشمه، در میان دره ای. کنار چشمه چند تا درخت توت و گردو هم بود. سفره مان را پهن کردیم . مقدار چوب جمع کرده و آتشی برپا کردیم ، بساط چایی و کباب را هم به راه انداختیم. بعد از غذا، فرزین شروع به نواختن فلوت کرد، محمود هم که ته صدایی داشت با آوازی او را همراهی می کرد. در این حال دیدیم که یک گله گوسفند به همراهی چوپان جوانی از دور پیدا شدند.
چوپان وقتی به ما رسید سلام کرد و یک رادیو ترانزیستوری کوچک از کول پشتی اش در آورد و به ما گفت: این خراب شده، کار نمی کنه. شما می تونید درستش کنین؟ حسین که همه کاره و هیچ کاره بود، با رادیو یک کمی ور رفت و رادیو شروع کرد به کار کردن.
دالی دخترک ، دالی !
هدیه کوچک نوروزی
کاشکی ، جان همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی ، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای میراث خوارت به یادگار بگذاری . آرزوی ترک جان داشتم.
روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری ، جان برایت سربار است و می خواهی به دورش اندازی و از چنگالش رها شوی، روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به اینده داری . آرزوی ترک جان داشتم.
می خواستم هم چو ماری زخمی همه را بگزم، به سوراخی عمیق بخزم و آن جا تنها بمیرم . با چنین حالی غمگین و دردمند سر به زیر آرام به سوی لانه ام می رفتم تا تنها بمیرم که یکباره پاهای کوچکی ، در کفش های کوچک سیاهی نگاهم را به سوی خود کشید. جوراب سفید ، پیراهن آستین بلند سفید با خال های سیاه، چهره ای هم سپید همچون برگ گل یاس ، موی سیاه بر شانه ، دست چپ اش در دست زنی از لای چادر بیرون آمده ، چشمان براق سیاه . بر خود لرزیدم .
چند روزی است که من چنین چشمانی به خاک سپرده ام .
هنوز آرمانگرایم !
نزدیک به هفت دهه از عمرم میگذرد. هنوز آرمانگرایم. خواهید گفت: آرمانگرایی کار جوانان است. پیرها خردمندند. نمیدانم، ممکن است! دیوانهای سرگردانم به دنبال سراب. گاهی خودم را کودکی شش هفت ساله، نه! شش هفت ماهه خیال میکنم در آغوش مادری فلسطینی. گرمای آغوش او وجودم را گرم میکند. نمیدانم چه میگوید، ولی صدای لالاییاش به من آرامش میدهد. به خواب میروم و در خواب می بینم این دیوار خاکستری فرو ریخته. مادر کلیمیای را میبینم. او هم با نوزادش چنین میکند. مادرم مرا با اطمینان و لبخندی به او میسپارد. او هم با خاطری آسوده، کودکش را در آغوش مادر من میگذارد. من از سینهاش، شهد جانش را مینوشم. نوازشم میکند. یک حرف و دو حرف به دو زبان به من میآموزد. میگوید: «تاتی کن فرزندم، تاتی کن.» وقتی به زمین می خورم و به گریه میافتم، بلندم میکند، در آغوشم میگیرد و غرق بوسهام میکند. شبها، میان او و همسرش به خواب میروم. سحر که از خواب برمیخیزم، خود را در تختخوابم میبینم. با مهر فراوان، در این این خانواده بزرگ میشوم و بزرگ میشوم.
یک درد دل؛ معرکه گیر و میمونش
جرج بوش و سرگوزی
این چند روز یک فکر تو مخم مرا رنج می دهد و تا ننویسم راحتم نمی گذارد ونمی توانم به موضوع دیگری بیاندیشم .
از زمانی که نیکلا سر گوزی رییس جمهور فرانسه شده، و بعنوان اولین کار به دست بوسی مرشدش ، جرج دو تا و بوش رفته، و از آن سوی پذیرائی شاهانه ای از معمر قذافی کرده است. یاد دوران کودکی، فیلم تارزان و میمون اش و همچنین یاد معرکه گیران با میمون شان در تهران افتادم .
خانه ما کوچه دردار ، خیابان ری نزدیک میدان شوش و سینما دماوند بود. این سینما فیلم تارزان و با ارتیست معروفش جانی ویس مولر ، و فیلم صاعقه ، ساموسون دلیله، لورل و هادری را اغلب نشان می داد. این دست تان باشد!
زندگی با یک گاو!
گفت : اردوخانی ، از او جدا شدم . از دست اش راحت شدم. یک عمری را با یک گاو زندگی گردم .بچه هایم دیگر بزرگ شده اند . سروسامان پیدا کر دند . دکتر فیزیک بود. استاد دانشگاه . فرق ذبیح االله منصوری و ذبیح الله صفا را نمی دانست. می گفت: ادبیات ایران را نمی شناسم به این دلیل که من در اروپا تحصیل کردم . از نویسندگان اروپا هم کسی را نمی شناخت. به سینما و تاتر هم علاقه نداشت. به سیاست هم کاری نداشت. از زیبائی لذت نمی برد. زشتی هم رنجش نمی داد. تا دلت بخواهد حسود بود ، به پسر و دخترش هم حسودی می کرد. دیگران که جای خود داشتند.
عشق بازی دو کبوتر هم رنجش می داد و به آنها هم حسودی می کرد.نه مادر و نه پدرش اینگونه نبودند. با نگاهش بدترین ناسزا ها را به ما می گفت. با بهترین واژه ها بدترین تهمت ها را به ما می زد . پشت سر نزدیک ترین بستگانش بد می گفت. پس از مدت کوتاهی که با او آشنا شدم فهمیدم که یک حیوان است . ولی به خود گفتم : کسی که در فیزیک نابغه باشد می تواند خیلی چیز ها را بیاموزد. مثل حیوانی گرسنه غذا می خورد. فکر نمی کرد که بقیه هم سر این میز آدم هستند. غذایش را تند می خورد بلند می شد. خسیس بود خسیس . اصولا مردهای ایرانی خسیس نیستند. اگر برای خانواده خود خسیس باشند، برای رفقایشان دست و دل وبازند. ولی این نه ،خدای ناکرده اگر یک قهوه به کسی می داد. صد بار تکرار می کرد.
چندین بار خواستم رهایش کنم . پیش بچه ها ، آن موقع که کوچک بودند، به گریه می افتاد و التماس می کرد. بچه هایم به گریه می افتادند. دفعات آخر وقتی به گریه می افتاد، بچه ها می خندیدند. آخرین بار گفتم گریه ات مانند شرشر دوش ، یا صدای باران از ناودان است. دیگر اثری روی من ندارد.
دوسه ماه بعد از جدایی مان رفت ایران زن گرفت. معلوم است آقای دکتر ... استاد دانشگاه . بعد از اینکه با زنش به اینجا آمد. خیلی پز می داد . خانم ... همسر مرحوم فلانی. خواهر فلانی ، دختر فلانی. زنش یک سال بیشتر تحمل اش را نکرد و به بهانه دیدن بردارش که در آمریکا زندگی می کرد ، رفت و دیگر هم نیامد. یک روز هم به من تلفن کرد و گفت: خانم ! تلفن کردم که فقط بپرسم ، چگونه توانستید عمری با یک گاو زندگی کنید؟ من شما را تحسین می کنم. نزدیک خانه برادرم مزرعه ای است با چندین گاو . من پیش از این گاوها را دوست داشتم . یا دست کم به آنها نمی اندیشیدم ، حالا من از گاوها بیزارم . به ویژه از گاوهای نر.
22 دسامبر 2007 ــ اول دیماه 1386
به فلاکت میوفته
مدت کوتاهی پیش در جمعی از جوانان ایرانی بودم. یکی از جوانان که اگر اشتباه نکنم سال پنجم پزشکی است، گفت: من اغلب به خانه دوستان همکلاس بلژیکی خودم رفته ام . و دلم می خواست یکبار آنها را به خانه خودمان دعوت کنم. این موضع را به مادرم گفتم. او گفت: اشکالی ندارد هر وقت خواستی آنها را دعوت کن . به من بگو چند نفر هستند،تا من چند نوع غذای ایرانی برای شما تهیه می کنم .
شنبه شبی با دوستانم در حدود ده نفر دختر و پسر قرار گذاشتم که به خانه ما بیایند. مادرم بنا به قولی که داده بود سه-چهار نوع غذا درست کرد،و بعد از سلام احوالپرسی کوتاهی ما را تنها گذاشت. در ضمن خواهرم که دو ـ سه سالی از من کوچکتر است هم بود.
آری ، اما
گل زیبائی در باغی دیدم. باغبان پیر را شادباش گفتم به خاطر زیبائی گلش . باغبان غمگین گفت: این گل دل در گروی باغبان جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم که پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل با عشوه و ناز می گوید: آری ، امَا.
24 اوت 2004 ــ کتاب سلام روسپیان ــ نوشته خودم
هنوز هم عاشقانه می بوسم !
من و پیرمرد شصت ــ هفتاد ساله همسایه با هم دوستیم. گاهی پیش او می روم . شیشه ای شراب کهنه می آورد. یک گیلاس می نوشیم و گپی می زنیم ، از حرفهای روز، از خاطراتش.
یک روز که نزد او بودم . پس از نوشیدن جرعه ای شراب، گفت : زمانی که بیست سال داشتم ، عاشق زنی چهل ساله و بسیار زیبا شدم .به مدت یک سال هم این روابطه عاشقانه برقرار بود. سرنوشت خواست که او راه خودش را برود، من راه خودم. دوسه روز پیش دیدم اش . خیلی پیر و شکسته شده بود. صورت سفید و لاغر و پر از چروک. دست و پای لرزان. بر روی چشمهای زیبایش دوتا ذره بین. موهای طلائی اش نیمی ریخته ، نیم دیگر مانند برف سفید.
نشناختم اش ، او مرا شناخت و صدایم کرد. یک کمی فکر کردم و از صدایش او را شناختم . دو دستش را گرفتم و بوسیدم. گفت : همچو دست مادری می بوسی؟
گفتم : نه ! هنوز هم عاشقانه می بوسم، عاشقانه . از چشم مرد چند قطره اشک بر رخ اش سرازیر شد.
اول مهر 1371 ــ23 اکتبر 1992 ــ از کتاب گل فروشی پروین، هرگز بدون مادر زنم. نوشته خودم
خر خودتی !
چند روز پیش ، بعد از خوردن غذای خوش مزه ای ( جای شما خالی ) در اخبار تلویزیون چند بچه آفریقائی را با شکم های باد کرده ، همچو اسکلت دیدم که از گرسنگی در حال مرگ بودند. خیلی متاثر شدم و شعر غمگین بلند بالائی ، کم و بیش با این مضمون نوشتم : اینجا کودکان با عروسک بازی می کنند ، با توپ ، با کامپیوتر. با خیال شان به ستاره ها می روند. آنجا کودکان با غبار، با خیال نان. اینجا کودکان در آغوش گرم مادران به خواب نازمی رودند ، خواب خوش می بینند .آنجا کودکان در آغوش خاک، تا خواب تکه ای نان ببینند ، بلکه در خواب یک شکم سیر نان خالی بخورند. خواب نان ندیده می میرند...
همین طور که این مزخرفات را می نوشتم، غمگین اشک در چشمانم جمع شد بود ، یواش یواش تنگ ام گرفت. بلند شدم به مستراح بروم، از جلوی آیینه رد شدم ، تصویرم را در آن دیدم. گلاب به رویتان ً دست به آبم را کردم بر گشتم، دیدم هنوز تصویرم در آینه هست .همچین که خواستم از جلویش رد بشوم صدایم کردو گفت: کجا میری؟ وایسا، کارت دارم. گفتم : چه کارم داری ؟ گفت خر خودتی.
ــ خر خودنی یعنی چه ؟
علت روشنی چراغ
اکبر رفیق همدانی ام می گفت: سالها قبل از انقلاب که مجرد بودم ، اغلب با رفقا می رفتیم به رستورانی در انتهای خیابان بوعلی در همدان که تا ساعت دو ـ سه بعد از نیمه شب بزن و بکوب بود. وقتی نیمه شب مست به خانه برمی گشتیم، چراغ های رنگی اتاق های خانه های بوعلی را می دیدیم ، به هم می گفتیم : خوش به حالشان دارند عشقبازی می کنند.
زد و خودمان زن و بچه دار شدیم . بعد از آن اگر گاه و گداری نیمه شب از خیابان بوعلی می گذشتیم ، و همان چراغ ها را می دیدیم ، می گفتیم : بیچاره ها دارند بچه شیر می دهند، یا کهنه اش را عوض می کنند.
اگر ممکن است به این وب سایت بروید و بگوئید چه چیزی از آن زمان تا به حال عوض شده است .
دکمه ها
راستی فکر کرده اید ! دکمه ها چقدر قشنگ اند. بیش از صد جور دکمه به شکل ها و اندازه های و رنگ های گوناگون وجود دارد ؟ از جنس های گوناگون. از چوب ، استخوان ،سنگ ، صدف ، فلز ، شاخ ، دندان... ، چندی با روکش پارچه ای به رنگ لباس. چندی با نقش نگار ، چندی با نوشته.
دکمه ها ، هی دکمه ها ،چقدر شما قشنگید دکمه ها.
راستی اگر یک روز به شما خیره شدم ، سرزنشم نکنید، دارم به دکمه ها تون نگاه می کنم. یک ماه پیش یک نفر را دیدم که دکمه طلائی کتش آویزون بود ، داشت می افتاد. آخه اگه می افتاد گم می شد، زیر پا له می شد. دکمه به اون قشنگی . رفتم جلو و بهش گفتم : داره دکمه تون میوفته ! اول یک نگاه خشم آلودی به دکمه انداخت و سپاسگزاری کرد ، با یک حرکت سریع دکمه رو کند و گذشت تو جیبش . دلم واسه اون دکمه کباب شد. سه روزپیش باز همون شخص رو با همون کت دیدم ، جای دکمه اش خالی بود ، جای اون دکمه قشنگ . با ترس و شک ، رفتم جلویش و گفتم : پوزش می خوام ، دکمه تون افتاده . خندید و گفت : تو جیبمه یادم رفت بدوزم ، کسی ندارم واسم بدوزه. گفتم : مگه میشه وقتی آدم دکمه های به این قشنگی داره کسی رو نداشته باشه. زد زیر خنده و گفت : دیوونه ای؟ با لبخندی غمگینی شونه هام را بالا انداختم و گفتم : میخوای واست بدوزم. گفت نه خودم میدوزم . نمی خوام مزاحم تو بشم .
امروز صبح دیدمش . دکمه اش رو دوخته بود. تا من رو دید خندید و اومد جلو و گفت: نگاه کن دوختمش . خوشحال گفتم سپاسگزارم . دکمه رو با سر انگشت نشانم نوازش کردم . خندید و گفت: دیوونه ای!
دکمه ها ، آخ دکمه ها شما چقدر قشنگید دکمه ها .
دوایی به اسم دمکراسی
به جون شما ماهی نمی شه که از فک و فامیل در ایران نامه نیاد و انواع و اقسام دارو را نخوان. من هم از دوستان پزشکم می خوام نسخه اش رو بنویسن و میرم از داروخانه می گیرم و براشون می فرستم . خودتون می دونید که هزینه این کار با دعا و قربان صدقه پرداخت می شه.
بعضی وقتها داروهائی می خوان که سال ها است اینجا تشحیص دادن خطرناکه و از رده خارج شده.
( البته تتمه اش را فرستادن آنجا و ممکنه در ناصر خسرو به قیمت گزاف پیدا شه) من هم برایشان می نویسم این دوا دیگر در داروخانه ها پیدا نمی شه. می گویند شبیه اش را بفرست...بگذریم از اینکه کار ما ملت شریف همیشه شبیه سازی است، اصل را فراموش کردیم.
شاید مسئله خاص من نباشه ، شما هم همین مشکل را دارید؟ ولی بعضی وقتها داروهائی از من می خواهند که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود.
کاشکی من هم قورباغه بودم.
خسته ، روی تخت خوابم دراز کشیدم . نمی دانم چرا خواب با چشمان من قهر کرده،با خواب می جنگم. به داستان تازه ای که نوشته ام می اندیشم . داستان دریاچه زیبایی ،با قوهای سپید و نیلوفرهای آبی، اینجا و آنجا... در گوشه ای مرغ ماهی خوار ، پا در آب بی حرکت ایستاده تا یک ماهی شکار کند. ماهیگیری پیردر کنار دریاچه قلاب در آب انداخته و در انتطار صید ماهی است. از دست وز وز این پشه که می خواهد به من نیش بزند، کلافه شده ام. از جایم برخاستم تا او را بکشم . نمیدانم کجا ناپدید شد! دوباره به تخت خواب بازگشتم، باز وز وزش آغاز شد. چراغ را خاموش کردم و خود را زیر ملافه پنهان نمودم ،بلکه برود. نه ! حالا دور سرم پرواز می کند. خسته ام، خسته!
دوباره به داستانم می اندیشم. دریاچه تبدیل به مردابی شد پر از لجن ! ماهی ها مردند، جایشان را قورباغه ها گرفتند. قوها نمی دانم کجا رفتند. نیلوفرهای آبی تبدیل به خزه شدند و تمام مرداب را فرا گرفتند. آه از دست این پشه! ملافه را یک کمی بالا می کشم تا پاهایم لخت شوند و پشه مقداری از خون مرا بمکد، تا شاید برود و من هم بتوانم بخوابم .
خوشا به حال قورباغه ها که هم در آب می توانند زندگی کنند و هم در خشکی. گلوهای باد کرده قورباغه ها را در ذهن مجسم می کنم ، گویی کنار من خوابیده اند. صدای زننده اشان در گوشم می پیچد. آه از دست این پشه، خونم را مکیده ، پایم می سوزد ، باز هم دور سرم می چرخد و وز وز می کند!
خیلی از مردم این دنیا هم مانند قورباغه می مانند، با هر محیطی می سازند. این پشه دست بردار نیست. بر می خیزم .چراغ را روشن می کنم. به دنبال پشه می گردم ،. آه...نشسته است توی دفترچه داستان من ، در همان صفحه که من داستانم را نوشته ام . آهسته دستم را به زیر دفترچه می برم ، یکباره آن را می بندم. پس از لحظاتی دفترچه آرام را باز کرده و چند ورق می زنم . به داستانم می رسم. به آخرین جمله داستانم ، کاشکی من هم قورباغه بودم فراموش کرده بودم پایان داستانم نقطه بگذارم .جای نقطه پایان داستان یک لکه از خون خود دیدم. کاشکی من هم قورباغه بودم.
ایران مثل بهشته !
دوستم ، دکتر الف را سه -چهار روز پیش، بعد از مدت ها در خیابان دیدم. خیلی سرحال بود. بعد از سلام و احوال پرسی ، رفتیم در کافه ای و نشستیم به صحبت کردن.
گفت : از انقلاب به این طرف ایران نرفته بودم. چند وقت پیش رفتم و دو ماهی موندم. جای تو خالی، خیلی خوش گذشت. بهترین جاست برای تعطیلات و خوش گذرونی. ایران مثل بهشته . دلار داشته باش می تونی رو سبیل آخوندها نقاره بزنی. دلار بده بهترین مشروب رو میارن دم خونه ات میدن. اصلا کاری که با دوسه هزار دلار میشه تو ایران کرد ، تو هیچ جای دنیا نمیشه کرد . یه دختره رو گیر آوردم، خیلی خوشگل ، سال دوم دانشگاه ، باباش هم استاد دانشگاه بود. صیغه اش کردم واسه یک ماه ، با هزار دلار. البته دو روز هم زیادتر شد، ولی نجیب بود و هیچی نگفت. با هم رفتیم اغلب شهرهای ایران رو دیدیم، بهترین هتل ها رفتیم ، بهترین غذاها و مشروب ها رو خوردیم . میدونی این جوری خیالم راحت بود، محبور نبودم هر جا برم دنبال ... بگردم البته با خیلی کمترش هم می شد، ولی من عادت کردم انتلکتوئلش رو بکنم.
دیده ام روشن شد !
به کنارش نشستم. جامی شراب نیمه نوشیده، کنارش بود. پرسید: شراب می نوشی؟ خواست بر خیزد. دستش را گرفتم. نشست، گفتم:از همین جام می نوشم. جام شراب را برداشتم و جرعه ای نوشیدم . غمگین گفت: همچو من نیم نوشیده و نیم مانده. نیم آتش و نیم خاکستر. نیم عاشق و نیم معشوق. نیم پیر و نیم جوان . نیم زنده و نیم مرده . نیم هستم و نیم نیستم.
ابلهانه داستان خار کن و شیر* را برایش گفتم . از گفته ام پشیمان شدم. من اغلب حرفهای نامربوط و بی جا می زنم. دستم را در دستش فشرد، دستش را فشردم . با جام شراب، وجود نیم نوشیده اش را با لذت تمام نوشیدم. وجودم را نوشید .دیده اش نور گرفت ، دیده ام روشن شد!
*هر چه همی بود و نبود ای غلام. پیر مرد خارکنی بود که چشمش به زور می دید. هر روز صبح زود ، با زحمت به کوه و دشت می رفت، تا ظهر خار می کند، سپس نمازش را می خواند، ناهارش را می خورد ، بعد
درس انشاء
دیشب خواب دیدم که در مقابل آینه بزرگی ایستاده ام . میان آینه عقربه هائی به بلندی یک متر است، ساعت خوابیده! با کلیدی ساعت را کوک کردم. عقربه ها به حرکت افتادند. در حالیکه به عقب می رفتند ، زمان هم به عقب بر می گشت. در آینه دیدم که موهایم دوباره می رویند. چین و چروک صورتم محو می شوند. دیگر ریش بر صورت ندارم . کوچک و لاغر شده ام ، جوان و جوانتر و نوجوان شده ام. خودم را سر کلاس ششم دبستان بین همکلاسی هایم قیل و قال کنان دیدم، آقای ناظم وارد شد. ما ساکت شدیم! او با صدای بلند گفت: اردوخانی برو سر کلاس خانم زرنگار!
خانم زرنگار معلم کلاس چهارم قرار بود همین روزها بزاید. اگر پسر بود اسمش را بگذارند ابوالفضل. این را از مادرم شنیدم . من این اسم را دوست ندارم.
گربه وقتی تریاکی بشه...
بعد از سالها به ایران رفتم. یک ماهی به دید و بازدید فک و فامیل گذشت. یکباره یاد دوست قدیمی ام "محسن" افتادم.
به خاطرم آمد وقتی از ایران می رفتم مهندس ساختمان شده بود ، و پس از دو- سه سالی در یک شرکت کار کردن برای خودش کار می کرد. آنطور که شنیده بودم ، اوضاع مالیش خوب شده ، با دختر تصیل کرده و زیبایی هم ازدواج کرده بود.
با زحمت فراوان نشانی اش را پیدا کردم و در یکی از کوچه های جنوب شهر به دیدارش رفتم، دیدم که در اتاقی کثیف مشغول تریاک کشیدن است. وقتی وارد شدم ، سلام کردم. در حالیکه داشت وافورش را مهر می کرد، و نفس ا ش در سینه حبس بود به من نگاه کرد. بعد از لحظاتی طولانی با یک پف عمیق دود را از سینه اش بیرون داد و گفت : علیک شلام ، شرکار رو به جا نمی آرم، فرمایشی داشتید ؟
ــ محسن خودتی ؟
ــ نه خیر همشیرشه! پس کی میخوای باشه .
سال ها آشنا بودم
آن روز یک شنبه سرد زمستانی، دلم می خواست مهمان کسی باشم، یا مهمانی داشته باشم. مهمان نا آشنائی باشم، یا مهمان نا آشنائی داشته باشم. هر چه انتظار کشیدم ، نه نا آشنائی مرا به مهمانی دعوت کرد، و نه نا آشنایی به خانه ام آمد. آدم باید دیوانه باشد تا چنین هوسی بکند.( آدم یعنی من) راستش را بگویم : من تنهایی را دوست دارم ، اما از تنها غذا خوردن بیزارم، دلم میخواهد با کسی که غذا را با اشتها می خورد ، و از آنچه میخورد با اشتیاق سخن می گوید، و بین دو چنگال که به دهان می برد حرف بزند و جوکی بگوید و بخندد غذا بخورم . از این کار لذت می برم.
به قول سعدی: اگر خنضر خوری از دست خوش روی / به از شیرینی از دست تروش روی
عشق خود حاشا مکن
رسول ، پسر اوس رحیم نجار،دکان آهنگری، در و پنجره سازی داشت. تازگی یگ ماشین تراشکاری هم خریده بود.
دکان رسول نزدیک دکان پدرش بود، اغلب ظهرها ناهار رو با هم می خوردند. آنروز رسول در دکان پدرش ،یک دیزی دو نفره از قهوه خونه گرفته بود و داشتند با هم می خوردند. تقریبا غذایشان تمام شده بود که رادیو نیرو هوائی این آواز مرضیه را پخش می کرد. عشق خود حاشا مکن ، هی امشب و فردا مکن ، شاید اگر امشب رود فردا نیاید، شاید اگر امشب رود فردا نیاید.
یکباره رسول رو به پدرش کرد و گفت:راستی بابا تو میدونی عشق یعنی چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ همه از عشق میگن، ولی هیچ کس نمی دونه عشق یعنی چی! تو هم یک وقت هایی از عشق میگی، حالا بگو ببینم معنی عشق چیه.
افسوس ! چند تار مو روی شانه ام نبود...
یک روز عصر، خسته غمگین، بی حوصله و دلخور ،آهسته به طرف خانه قدم می زدم. دیدم جلویم مرد جوانی با خانمی مسن با هم حرف می زنند و راه می روند.
جوان، کت و شلوار سرومه ای به تن داشت. خانم ،پیراهن بلند مشکی پوشیده بود ، با روسری سفید بر سر. سه- چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکباره هر دو ایستادند، خانم خودش را یک قدم عقب کشید، کیف اش را از دست راست اش به دست چپ اش داد، با دست راست شانه و پشت کت مرد جوان را تکان داد، سپس چند تار مو از سر شانه مرد برداشت به زمین انداخت، و دوباره به راهشان ادامه دادند.
چند دقیقه بعد جلوی یک "روزنامه و کتاب فروشی" ایستادند. مرد به درون مغازه رفت، خانم، از پشت ویترین کتاب ها را تماشا می کرد. من بدون اینکه بیاندیشم ،تند رفتم شانه راست ام را به دیوار گچی کنار دکان مالیدم، آمدم کنار خانم ایستادم ،و گفتم سلام خانم
کشتم با جفتش
حاج اصغر در بازار، حجره فرش فروشی داشت. حالا دو- سه سالی می شد که در خانه زمین گیر شده بود. پسرش و دامادش حجره رو اداره می کردند. اواسط بهار، یک روز جمعه عصر، حاج اصغر روی تختش کنار پنجره دراز کشیده بود و درخت انار کنار حوض را تماشا می کرد. یادش آمد که به او گفته بودند: این درخت را تو وقتی به دنیا آمدی پدرت کاشت . برای این بود که با این درخت احساس برادری می کرد و دوستش داشت، و به همه این موضوع را گفته بود.
حاج اصغر در دلش گفت: برادر پیرم، من و تو نود و چند سالی داریم. من همین روزها از این دنیا میروم، عمر تو طولانی باشه. راستی برادرم ، من از بچگی ام از تو خیلی بالا رفتم ، از اون انارهای کوچکت چپق ساختم، با زحمت خودش روی تخت یک کمی بالا کشید ودست برد توی سینی کنارش، چپق وکیسه توتون و کبریت را برداشت ، و با دستهای لرزانش چپق را چاق کرد و آهی کشید و دوباره در دل گفت: آره برادرم ، یک عمری خودم، فک و فامیل و دوست آشنا از انارهایت خوردیم، من از وجود تو لذت بردم. خیرت به من
من هم همینطور
امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم! محتاج نوازش ومهر است. من هم همینطور.
این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.
خاطرات ابولی
آخرین باری که مردی توانست از خودش نطفه ای بیرون بدهد، و آخرین باری که رحم زنی توانست
نطفه ای بپذیرد! غلام حسین خان ( جناب سرهنگ ) و خدیجه خانم همسر اش ! ابوالحسن ( طفیلی، ابولی ) را ساختند.
غلامحسین خان ( جناب سرهنگ ) زمان جنگ تیر خورده بود ، و باز نشسته شده بود ، و مختصر حقوقی می گرفت. معلوم نبود در کدام جنگ و کجایش تیر خورده .
این زن و شوهر خانه بزرگی در یکی از کوچه ها که به خیابان ری میخورد داشتند. این خانه شش تا اتاق داشت. دوتا از آنها که آفتابگیر بود خود آنها می نشستند، بقیه اجاره چهار خانواده بود. مستاجرها هیچ وقت ثابت نبودند، هر چند ماه بعد از یک دعوا مرافعه حسابی عوض می شدند. ابولی دو تا برادر داشت، از خودش خیلی بزرگتر که ازدواج کرده بودند. اولی دوتا پسر و یک دختر داشت، دومی یک دختر و یک پسر. ابولی از
برادر زاده هایش کوچکتر بود .
سگ افغان و گربه ایرانی
با کمال دوست افغانیم در خیابان قدم می زدیم . رسیدیم به یک عده پانزده بیست نفری که دور سگی جمع شده بودند. نزدیک شدیم . دیدیم یک سگ افغان است که گویا گم شده . مردم در حالیکه از نگاه اشان مهر می بارید، چیزی می گفتند و سگ را نوازش می کردند. یکی درون گوش سگ را نگاه کرد ، تا شاید شماره ای ببیند که با آن بتواند آدرس صاحب اش را پیدا کتد. یکی دیگر زیر گلوی سگ را دید تا شاید در گردن بنداش اسم و آدرس صاحب سگ باشد. یکی گفت : معلوم نیست چند ساعت است که گم شده ، حتما گرسنه و تشنه است. دیگری گفت: بیچاره ، از قیافه اش پیداست که خسته است،حتما نگران و غمگین از گم کردن صاحب اش است، این امر صدمه روانی جبران ناپذیری به او می زند. برای بهبودیش باید مدتها زیر نظر روان شناس باشد. یکی گفت : فعلا من از او نگهداری می کنم تا صاحب اش پیدا شود. نگاه بقیه مردم چنان غضب الود و خشمگین بود که طرف فهمید او تنها نیست که می خواهد این موجود زیبا و عزیز را مفت و مجانی صاحب شود ، هر کدام از آنها که آنجا هستند آرزوی خدمتکاری این حیوان ( ببخشید ) این اشراف زاده را دارند.
من تب داشتم پیش کش به سگ های کوچه دردار، همبازی های دوران کودی ام
یک روز زمستانی، اواسط دی ماه ،کنار کرسی ، پشت پنجره ایستاده بودم، و بیرون را تماشا می کردم . برف سنگینی آرام می بارید ، هم جا را پوشانده بود. شاخه های خالی از برگ درخت، لب پنجره ، پشت بام، روی حوض و پله های جلوی اتاق، طناب رخت. سکوتی مطلق همه جا حکم فرما بود. کلاغی با قار قارش سکوت را شکست. من او را ندیدم . پنجره را باز کردم، دست بیرون بردم، دانه ای برف بر دست ام نشست. گفتم : برف سپید و زیبا ، اگر زبان داشتی چه می گفتی؟ زبان باز کرد و گفت: سوختم ، سوختم، و آب شد. فراموش کرده بودم ، من تب داشتم .
جمعه 18 دی 1378 ــ 8 ژانویه 1999 / از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر، نوشته خودم
پدرو مُرد همراه با رستم
زمانیکه کودکی بودم ، پدرم داستانهای شاهنامه را ، برایم چنان با هیجان می خواند ، که گوئی خودش ، یکایک قهرمانانش است. رستم ، سهراب ، اسفندیار، گرشاسب، سیاوش ، کیگاوس، گیو ، دیو سپید...
پدرم کامند جزئی بود، خیلی جزء ، ولی در خیال من رستمی. زورش به همه می رسید . به شاه ، به وزیر ، به امیر، به آژان ، به قصاب...
تا اینکه ! تا اینکه : یک روز دیدم ، خودم شنیدم ، رئیس اش سرش داد میزد: مرتیکه ... و ده ها حرف رکیک دیگر. و او در جواب ترسان و لرزان وخجالت زده ، سر به زیر می گفت: بله قربان ، شما درست می فرمایید! بنده غلط کردم، بخشش از بزرگان است، اشتباه به عرض مبارکتان رسانده اند...
آن روز پدرم مُرد همراه با رستم .
و ، مادرم فرشته ماند با چادری گل دار و رنگ رو رفته . آخر او از فرشتگان خوب برایم داستان می گفت.
پنج شنبه 7 بهمن 1378 ــ 26 ژانویه 2000 / از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر . نوشته خودم
هر زمان که به خود می اندیشم ، در دل می گویم : خدایا تو کریمی ، تو رحیمی ، تو نماینده فضلی ، تو سزاوار سنایی ، تو قادر مطلقی ...من به قدرت خدا یک شاهکار در زشتی و بی هوشی هستم . اگر هر کافری مرا ببیند به وجود خدا، نبوغ و قدرت اش پی می برد که توانسته موجودی به زشتی من بیافریند، و خدا پرست می شود.
قدم به گفته پدرم به اندازه میخ طویله پای خروس است. او مرا کره خر صدا می کرد. وقتی برای اولین بار کره خر را دیدم که چقدر قشنگ است ، پی بردم که پدرم نهایت مهر را به من می ورزد. در مدرسه مرا ریغو، قزمیت ، انتری صدا می کردند، در دانشگاه انچوچک. ولی اینجا محل کارم مرا قورباغه می نامند. این اسم به من می آید. کسی که این نام را برای من انتخاب کرده نهایت ذوق را به کار برده است.
گفتگوی دو زن
زن ،غمگین گفت: آرزو می کنم؛ اگر دوباره به دنیا آمدم سنگی باشم .
نه ! ترا بر سر زنی می کوبند.
می خواهم درختی باشم.
نه ! شاخه ات را بر دست و پای کودکی می زنند.
بد نیست رودخانه باشم؟! بروم بروم ، تا به دریا ریزم.
نه ! اگر طغیان کنی همه را خانه خراب می کنی.
چه خوب است نسیم شوم؟! بر گل و گیا بوزم.
نه ! اگر طوفان شوی ویران می کنی.
چطور است آتش باشم؟! گرمی بخشم.
نه ! دنیا را به آتش می کشی.
زیباترین شعر
پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟
گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی...
و،عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را
خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.
و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.
معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.
زیباترین شعر بی پایان!
و ، عشق بازی شعر سرودن.
غمگین به کنجی پناه می برم
بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .
خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از سپاسگزاری من برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.
لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود. ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من به جای منار
زنی در قفس
مرد وارد خانه شد ، مانند هر روز به طرف قفس مرغ عشق رفت و درش را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم ، بیا بیرون قشنگ ام،می دونی که دوست ات دارم، بیا من رو ماچ کن، میدونم که تنهایی، همین روزها یک جفت خوب و قشنگ ما مانی برات گیر میارم.
مرغ عشق از میله درون قفس پرید لب در قفس . مرد دست اش را جلوی مرغ عشق گرفت. مرغ عشق روی انگشت نشان مرد پرید. مرد با انگشت دست دیگرش، زیر گلوو چلیکدان و سر و بال های مرغ عشق را نوازش کرد. پس از آن دست اش را با مرغ عشق نزدیک صورتش برد و چشمهایش را بست . مرغ عشق به صورت و بینی و پشت چشمهانش نوک زد. گویی او را می بوسید. مرد از خود بی خود مست شد.
در داستانی به نام" داستان شیرین " نوشته ام که در زمان نوجوانی ام برای اغلب دوستان و همکلاسی هایم نامه عاشقانه می نوشتم. سالها از آن سالها گذشته ، حالا به جوانی و نادانی ام ، به آن سالها و خاطرات ام با تاسف می خندم. دلکش می خواند :قیل و قال کودکی ( جوانی ) بر نگردد دریغا .
میان آن نامه های عاشقانه که نوشتم خیلی ها را فراموش کردم، اما یکی از آنها را هرگز از یاد نمی برم، نامه عاشقانه ای بود که برای حسن نوشتم.
حسن پسر یک تاجر فرش در بازار بود ، که تا سن پنج - شش سالگی خوب می دید. ولی پس از آن، چشم هایش شروع کردند به کور شدن، هر چه هم پیش این دکتر و آن دکتر بردند، چشم هایش بهتر نشد که هیچ بد تر هم شد. حسن از سه- چهار متری اشخاص را به صورت شبح می دید، از فاصله بیست سی سانتی متری اشخاص و اشیا بزرگ را می شناخت، نوشته برایش به صورت خطی سیاه بود، بدین خاطر نتوانست به مدرسه برود. صبح با پدراش به بازار می رفت، اغلب روزهای تعطیل و عصرها می آمد توی کوچه یک گوشه می ایستاد و بازی کردن ما را تماشا می کرد. ما را از صدای مان می شناخت، با دویدن ما، یا افتادن
باور کنید!
امروز 6 ژوئیه 2007. دیشب خواب دیدم : در محلی مانند کافه یک ایستگاه قدیمی قطار هستم . سالنی بزرگ با کف موزاییک چهار گوش به رنگ کرم رنگ و رو رفته ، بعضی ترک خورده لک برداشته. سقف بلندِ کمی تو رفته با تصویری از یکی از مقدسین ، با دوازده تا فرشته به دورش به رنگهای گوناگون . دیوار کرمِ رنگ باخته ، پیشخوانی چوبی کهنه به رنگ قهوه ایی ، باچند شیر آبجو، شیشه های گوناگون مشروب با تعداد زیادی لیولن خالی در قفسه ای پشت پیشخوان. پنجرهایی به فاصله بیش از یک متر از کف زمین به بلندی سه متر کم و بیش ، بالایشان قوصی، با تصاویری به رنگهای گوناگون از فرشتگان و مقدسین مسیحی ، اسلام ، بودایی، با نوشته هایی به لاتین و فارسی و عربی. به فاصله های دو متر از هم . میانشان آینه های کدر شده لک برداشته ، تقریبا به بلندی پنجرها ، و میز و صندلی فکسنی ، چسبیده به دیوار نمیمکت چوبی . ساعت دیواری به قطر سی سانتیمتر بالای پیشخوان که معلوم نبود چه زمانی به خواب رفته. آکهی های تبلیغاتی پیش از جنک دوم . یکی که توجه مرا جلب کرد آکهی کارخانه Chicoree ( این اگهی را دارم)
آمریکایی ها آمدند !
جعفر بچه یکی از دهات سر مرز عراق با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش را در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون
آری ، امّا
گلی زیبا در باغی دیدم . باغبان پیر را تبریگ گفتم به خطر زیبایی گل اش.
باغبان غمگین گفت: این گل من دل در گروی جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم: پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل باغ همسایه با عشوه و ناز می گوید: آری ، اما.
هدیه به تمام پدران و مادران
سگ والت دیسنی PLOTO
لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه گل نیاندیشی، و از خود نپرسی عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی . باغبان اینگونه میاندیشد .
داستان زندگی انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم که با باغبان شدن نمی خواهم شما را خسته کنم.
محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم،
داستان شیرین
واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم می رفتیم دم مدرسه اش وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.
بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی . مملی کی بود؟ یک پسر لندهور دراز لاغر مردنی که فوتش می کردی غش می کرد . ولی عاشقی به قد و قیافه نیست.اون زمانهای بود که خیلی هاعاشق مهوش و آفت و دلکش و مرضیه وشاپوری می شدن واسه معشوق اشون دست به
خاطره یک روز زمستا نی
من و آزده ، همسرم هر پنج شش ماه بعد از پس از یک دعوای طولانی سر هیچ و پوچ روز دیگر عاشق و معشوق یکدیگر می شدیم. آن نیمه شب زمستانی هم بعد از دعوای مفصلی در حالیکه آزاده زار زار می گرییست، من پالتویم را به تن کردم ، شال گردن پشمی ام را به دور گردنم انداختم ، کلاه بر سر نهادم و از در خانه خارج شدم.
برف تند درشتی می بارید، باد تندی میوزید، هوا خیلی سرد بود. زمین یخ زده بود. من یقه پالتویم را بالا بردم ، کلاه ام را پایین کشیدم ، دست کش هایم را به دست کردم، آهسته با احتیاط از کوچه امان به طرف میدان ... به راه افتادم. پرنده پر نمی زد. من بی اراده در حالیکه با اندیشه های ابلهانه خود دست به گریبان بودم ، به استخر میدان رسیدم .آب استخر یک تکه یخ بود، با احتیاط روی یخ رفتم، چند بار دور فواره یخ زده اش گشتم. یکباره صدای خش خش پایی توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم ، مردی قوی هیکل ،با پالتوی سیاه بلند که یقه اش آن در دست اش بود و زیر گلویش می فشرد نزدیک خود دیدم . به خودم گفتم نکند خیال لخت کردن مرا دارد؟ این موقع شب اینجا چکار می کند؟ شاید او هم با همسرش دعوا کرده و از خانه
کلاه من
در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟
مخصوصا کتابم را طوری گرفتم که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.
همچنان و این چنین ...
پدرم سیگارش را آتش میزد بعد از چند پک ، مادرم به او می گفت: سیگارت رو بده به من هم یک پک بزنم. پدرم پک محکم دیگر به سیگارش میزد ، و آن را به دست مادرم میداد . مادرم یگی دو پک میزد و سیگار را به پدرم پس می داد. پدرم یک پک می زد ، و در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و لبانش را می مکید وچشمانش برق میزد، با لبخندی به مادرم می گفت : خانم باز این سیگار رو خیس کردی، پدر آمرزیده یک سیگار وردار بکش ، بذار ما هم یک سیگار با خیال راحت بکشیم ، ما از وقتی که زن گرفتیم نتونستیم یک سیگار با خیال راحت بکشیم .
مادرم باچهره شاد، نگاه عاشقانه ای به پدرم می کرد و جوابی نمیداد.
بعد از مرگ مادرم ، پدرم سیگار را ترک کرد، ولی غمگین همچنان لبانش را می مکید، گاهی هم گاز می گرفت.
این چنین به عشق بازی با مادرم ادامه میداد.
ادمه ندارد
چهارتا چایی
سه نفر از آقایان فقهای شورای نگهبان با یک وزیر مشغول گفتگو در باره امور مملکت بودند. یکی از آقایان فقها رو کرد به آقای وزیر و با لحن امرانه ای گفت: بلند شو برو سه تا چایی بیار.
آقای وزیر در حالیکه نمی خیز شده بود گفت : آخر من وزیر این مملکت هستم .
یکی دیگر از فقها گفت: حالا که این طور است ، چهار تا بیار.
یکشنبه 9 آبان 1372 ــ مرگ پلنگ
ادامه ندارد
سگ کُرد
دوسه هفته مانده به ماه محرم، اوس رحیم نجار دکانش را زودنر بست، و با پسرش رسول آمد به قهوه خانه تا با اوس رمضون و حاج ماشا اله و یکی دو نفر دیگر راجع به مقدمات عزاداری محرم ، و راه انداختن دسته و علم کتل صحبت کنند. گرم صحبت بودند که صادق کُرده وارد شد، رویش را به آنطرف کرد، مثل اینکه اینها را ندیده، رفت پیش حسین ترکه ، سلام احول پرسی کرد و سفارش چایی داد ونشست . اوس رحیم رفقایش نگاهی به هم کردند و به صحبت اشان ادامه دادند.
صادق کُرده کامند وزارت دارایی بود، در حدود دو سه سال بود که به تهران منتقل شده بود. احمد پسر بزرگش حقوق می خواند،یک پسر هم کلاس چهارم دبیرستان داشت.
اوس رحیم با رفقایش مشغول بحث خودشان بودند. صادق کُرده گوش تیز کرده بود و گوش می داد ، یکباره سرش را به هوا کردو گفت: مارکس میگه دین تریاک ملته.
ما مردیم ، نه نامرد
من و مملی یروز تابستون، طرفای غروب داشتیم از تو لاله زارجلوی سینما رکس رد می شدیم ، دیدیم یک جوون لات بد جوری بنده کرده به یک پسر ژیگول ترو تمیز و آقا که یک خانم هم همراهش بود. پسر لاته هی پر رو گیری می کرد، پسر ژیگوله اول به روی خودش تمیاورد، ولی لاته ول کن نبود،تخم ژاپونی می خورد پوستش فوت می کرد پس گردن پسر ژیگوله.
پسر ژیگوله چند دفعه برگشت و گفت: برو روت رو کم کن ، برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه، من که با تو کاری ندارم ، خواهش می کنم ول کن برو پی کارت، مواظب باش هرچی دیدی از چشم خودت دیدی .
یکی از صدها بدبختی ما
سالهای بعد از کودتای بیست و هشت مرداد رو میگم. در تمام دنیا دولتها مردم رو به دوچرخه سواری تشویق می کنن. یکی از بدبختی های ما این بود که وقتی سوار دو چرخه می شدیم ، پاسبان جلومون رو می گرفت . اول گواهی نامه میخواست .آخه تا حالا دیدید یک جای دنیا واسه دوچرخه هم گواهی بخوان. بگذریم : اگه داشتی کاغذ خرید میخواست. اونم اگه داشتی شناسنامه میخواست. خلاصه دردسرتون ندم، یوقتا هم روراست یک کامیون وایساده بود و دوچرخه ها رو می گرفتن مینداختن توش و می بردن. حالا چرا واسه اینکه جون از کون هفت پشت اشون درآد.
درس ادب
شاپورِ شهریار ، رفیقم می گفت: وزارت فرهنگ دبیر استخدام می کرد، من هم درخواست کردم. چندین ورقه با مشخصات کامل پر کردم با چند قطعه عکس و مدارک تحصیلی ام دادم. بعد از مدتی نامه آمد و با در خواست شما موافقت نشده بود. رفتم پرس جو کردم ، گفتند مسئول عقیدتی وزارت آموزش و پروش با درخواست شما مخالفت کرده. یکی گفت برو پیش اش بلکه عقیده اش تغیر کند.
مقصر اصلی در جنگ
محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد
اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.
محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد
اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی
محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.
اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟
با آهنگ ضربی : خاناجی جون دلم خوشه شوهرم عینک می زنه ، سر شب تا به سحر دایره و دنبک می زنه.
همه چی داشتیم ، همه کارمون درست بود، هیچی کم نداشتیم، جز یکی ، اونم دفترچه کار نیک بود. بعلــــــــه . یک نفر که کودکستان و دبستان و دبیرشتان و کوفت و زهرمارش رو تو سوییس و لندن و لوس انجلش تموم کرده بود این یکی رو از فرنگ واسه ما سوقاتی آورد، ما بچه هایی که کفش پامون نبود باهاس این دفترچه رو پر می کردیم و هر روز یک کار نیک می کردیم و توش می نوشتیم .
ما نون نداشتیم بخوریم باهاس پیاز می خوردیم که اشتهای دیگران واز شه و بگن ماهم به این ملت خدمت کردیم . این دفتر چه رو معلممون نگاه می کردو اگر اشتباه نکنم تو نمره اخلاق و انضباتمون تاثیر می ذاشت. خیلی خوش چس بودیم باهاس دم بادم می شستیم .
به فرزانه معلمانمان که به ما بچه های جنوب شهر ،یا دور افتاده ترین نقاط ایران، با کوشش و گذشت فراوان درس میدادند. به خواهرانم اقداس و اختر که در این راه ازهیچگونه فدا کاری خود داری نکردند.
من گل یا س را بیشتر از همه گلها دوست دارم . برایتان می گویم ؟
خدا را شکر که به کلاس دوم آمده ام. در کلاس اول خانم معلم را دوست نداشتم ، همه اش سر من داد میزد و گوشم را می کشید و تو سرم میزد، ولی در کلاس دوم خانم معلم ما خیلی خوشگل است و من او را خیلی دوست دارم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|