تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

 بازنده ندارد!

قمار بازی می کنم،
می برم، شاد،
دیگری می بازد، غمگین،
پشیمان!

عشق باری می کنم،
می برم، مست،
دیگری هم می برد،
مست تر از من.
عشق بازی پشیمانی ندارد!!

عشق بازی، بازی دگری است،
بازنده ندارد!! 

2۱ مرداد 1388 ـ 10 ا.ت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

  نوشته شده در  2009/8/29ساعت 16:16  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

خونه خدا!؟ 

خداوندا تو خیلی خونه داری،
کنار هر خونه اما بی خونه داری! 

تو هر ده کوره یک خونه داری،
تو هر شهری تو صدها خونه داری.

 اگر هرشبِ سال، تو یک خونه‌ات بخوابی،
بازم چند هزار خونه زیاد میاری!
و هر خونه یه متولی و یک امام داری.
تو خونه‌ات متملق و دروغگو داری.

 خداوندا خونه ات خالیست همیشه،
چرا این خونه هیچوقت پر نمیشه؟!
خونه ات، مسجد و سیناگوگ و کلیساست،
یا اینکه معبد زرتشت و بوداست.
کنار این خونه ها، صدها گرسنه
هرکدومش از زندگیش دست شسته
جایی که فقیره نداره،
زیر سرما و گرما یه لونه،
می‌خوای چکار کنی این همه خونه؟


خداوندا اگر که تو خدایی،
بده به هرکسی یک سرپناهی!

شاید که این حرفا همه اش یکجور دروغه
واسه اینکه دکان مفت خوران برجا بمونه.

 ۲۵ مرداد 1388 ــ۱۴  اوت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
 

  نوشته شده در  2009/8/14ساعت 21:19  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

نکند دروغ می گویند؟! 

من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!

 می گویند: دشتی سر سبز و خرم بوده،
با درختان سر به فلک کشیده،
آهوان زیبا
پرندگان خوش آواز،
پروانه های رنگارنگ،
و گل‌های رنگارنگ
که عطرش مست می کرد.
چشمه های فراوان از کوهساران.
من که ندیدم، تنها شنیدم! 

من، جز شوره زار چیزی نمی بینم،
جز خار، اینجا و آنجا گیاهی نمی بینم.
جز مار، ملخ و عقرب، موجودی نمی بینم.

من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
نکند دروغ می گویند؟!

21 مرداد 1388- 12 اوت 2009- ابوالفضل اردوخانی-بروکسل

  نوشته شده در  2009/8/12ساعت 14:5  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

چه زیباست آزادی

 چه زیباست، از بندی رهاییدن،
در کوچه و خیابان دویدن،
درودی شنیدن،
دستی فشردن.
چه زیباست آزادی.

چه زیباست بر بلند گاهی ایستادن،
آسمان  را دیدن،
همراه با وزش باد،
سفر ابرها را دیدن.
چه زیباست آزادی.

 چه زیباست در دشتی دویدن،
پرندگان از جلوی پا پریدن،
پروانه ها، از روی گلی ،
به روی گل دیگر پریدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست بر ساحلی ایستادن،
فروغ خورشید را، در دریا دیدن،
قایقی بر موج ها لغزیدن،
رقص پرندگان دریایی را دیدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست در انتطار یاری بودن،
روی یار دیدن،
با اشک شوق، به سوی یکدیگر دویدن،
آغوشی در آغوش کشیدن و بوسیدن.
چه زیباست آزادی.  

2 مرداد 1388 ــ 23 ؤوییه 2009 ـ بروکسل ــ اردوخانی

 

  نوشته شده در  2009/7/25ساعت 10:20  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

همه دلسرد و غمگین!! 

سفره خالی زِ نان است.
انکه می خواست نان بیاورد،
نان بر سر سفره بیگانگان برد.
نان بیگانگان در روغن!

 خانه تاریک است.
آنکه می خواست خانه روشن کند،
خانه بیگانگان روشن کرد.
چشم بیگانگان روشن!

 همه در بندیم، زندانی.
آنکه می گفت: آزدای میآورم،
فریاد آزادی بهر بیگانگان زد.
دیگران آزاد! 

سفره خالی است.
خانه تاریک.
همه در بندیم و زندانی.
همه دلسرد و غمگین!! 

21 خرداد 1388 ــ 12 ژوییه 2009 بروکسل ــ اردوخانی

  نوشته شده در  2009/7/12ساعت 13:22  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

خیال می کنی !
با هر ضربه شلاق که به من می زنی
قصری در باغ  بهشت، می خری

با قطره ، قطره خونم
حوض کوثر را پر از آب زلال می کنی،
خود را سیر آب می کنی. 

 خیال می کنی !
با هر زخمی که به من می زنی،
بوسه بر لب حوری بهشتی می زنی!

زمانی که  در حال مرگم،
در بهشت قدم می زنی ،
میوه بهشتی می خوری!

 به تو رشک نمی برم ،
برای تو غمگینم،
       تنها ، خیال می کنی ... !

  نوشته شده در  2009/6/26ساعت 17:11  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

حتی به تو ای خدا!

من اجازه نمی دهم، کسی به جای من بیاندیشد،
حتی به تو ای خدا. 

من با اندیشه ام، شیر تو را به بند کشیدم،
اسب و گاوت به کار کشیدم،
پرنده ات را به لانه بردم،
گرگ وحشی ات را پاسبان گله کردم،
از سنگ و درخت ات خانه ساختم،
میوه بهشتی ات را کاشتم،
یک خوشه گندم را، گندم زار کردم،
با حوای ات عشقبازی کردم،
بوسیدم، نوازش کردم،
سر زمین ات را زیر پا گذاشتم،
دریاهایت را پشت سر گذاشتم،
آسمانت تسخیر کردم،
روزی مالک هستی می شوم،
مالک تو می شوم،
تو یک اندیشه ای،
من هر روز نوع دگر می‌اندیشم،
خواست تو را دگر نمی خواهم،
می خواهم، آنچه خود می خواهم،
شیطان ات را به سجده وا می‌دارم.
تو را به تحسین 

من اجازه نمی دهم کسی به جای من بیاندیشد،
حتی به تو ای خدا. 

3 تیر 1388 ــ 24 زوئن 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

  نوشته شده در  2009/6/24ساعت 17:2  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
یک همنشین !

دو دیوار، در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم، رو به حیاط.

گاهی سایه این بر آن می افتاد،
گاهی سایه آن بر این.
گاهی دری باز می شد، از این به روی آن،
گاهی دری باز می شد ، از آن بروی این.
گاهی صدای پای رهگذران،
قیل و قال کودکان،
گنجشکی، کلاغی بر این و آن،
سایه کبوترها و قرقی در آسمان.
گاهی باران بر هر دویشان می بارید،
برف بر هر دویشان می نشست،
باد بر هردویشان می وزید. 

دو دیوار در کوچه ای تنگ و دراز،
 پشت به هم رو به حیاط.
پس از سال ها ، یک دیوار خراب شد،
خاک شد، غبار شد،
دیوار روبرو، غمگین،
عزا دار، سیاه پوشید،
سر بر گرداند، گریان گفت:
                     
گم کردم، یک همنشین.

 پنج شنبه 27 اسفند 1377 ــ 18 مارس  1999. از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر. نوشته خودم

  نوشته شده در  2009/3/9ساعت 18:53  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 این ارابه چندین هزار ساله را ،

زمانی  شیر،

زمانی خورشید،

زمانی عقاب،

زمانی شتر،

زمانی ستاره ،

زمانی ...

زمانی داس و چکش به دستان

در زمانی و مکانی، به نامی ،

            سرکشانه می کشند.

 

ما در این ارابه،

زمانی چرخی،

زمان دگر،چرخی پوسیده،

زمانی باری،

زمان دگر ، بار زیادی،

به دور انداخته می شویم

فراموش می شویم،

با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،

خیال می کردیم،

نقشی داریم ،هستیم،

 نمی‌دانستیم،

                بازیچه‌ای هستیم !!             19 امرداد 1387 ــ 2008-08-09 بروکسل

  نوشته شده در  2008/8/10ساعت 9:15  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

به دنبال او!

 

یکبار ، دو بار، سه بار، گفت!

اگر ترکم کنی می میرم،

ترکش کردم.

افتاد.

دست به سویم دراز کرد،

دستی از دور، تکان دادم.

برخاست، به دنبالم آمد، گفت؛

اگر ترکم کنی نمی میرم!

به دنبال ات می آیم.

 

زندگی کوره راهی باریک است

دست در دست هم

گهی ، او به دنبال من،

گهی من به دنبال او...

 

10 مرداد 1378 ــ 31ژوئیه 2008 بروکسل

  نوشته شده در  2008/7/31ساعت 16:26  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
مست می کنم!

سرِ خُمِ خاطره‌ها می گشایم،

جام به دستان را فرا می‌خوانم،

جام ها پر ز می، می کنم

 نوش، نوش ، نوش

 

من ساقی‌ام،

ولی، ز می  پرهیز می کنم

تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،

مست می کنم.

 

  نوشته شده در  2008/6/27ساعت 13:17  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

نرنجیدم!

 

میان دو آینه

صدها نقش خود دیدم.

شنیدم،

نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،

ابله ، ابله ،ابله،

به نجوای نقش ها، خندیدم،

ز نجوایشان،

                  نرنجیدم.

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود. 

  نوشته شده در  2008/5/14ساعت 14:45  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

حادثه

 

حاصل حادثه ای هستم،

 نه خود آفریده،

 حتی ،نه شاهد بوده،

حاصل ، شبی حوصله رفته،

دو نفر،

     به هم به هم چسبیدند.

 

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.

  نوشته شده در  2008/5/13ساعت 17:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

خرد شده!

 

خرد شده، وقتی به خود آمد،

به زمان گذشته خود اندیشید،

خرده های خود را دید،

خرده های  پراکنده شده،

چندی واژه ها بر خرده ها محو شده،

 

خرد شده، وقتی به خود امد،

به خود اندیشید،

خرده های خویش کنار هم گذاشت،

آرام ، واژه ها را خواند،

از نو، خود را ساخت،

واژه ها را به داستان ها آورد.

 

خواندند وخندیدند و گریستند،

بر این خرد شده.

 

24 فروردین 1387 ــ 12 آوریل 2008 ــ بروکسل

  نوشته شده در  2008/4/12ساعت 10:33  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
این شعر را دوست فرزانه افغانی ام با الهام از داستان دالی دخترک برایم فرستاده. چون از خواندن آن بسیار لذت بردم، خواستم شما را هم در این لذت شریک کنم.

داستان دخترک با قصه و افسانه ها

درج رویای هواسم گشته آری بی بها 

تا زبان کودکان را آشنا گردیده ام

خوش جلایی داده ام بر قلب های با صفا

کاش هرگز این بزرگی ها بر این دنیا نبود

تاهمان کودک بدیم پر مهر و بی کین ودا

ای بزرگی بر تو لعنت ، کز تو ذلت یافتم

کودکی بس  خوش زمانی بود بی روی و ریا 

در بهار جشن فروردین به یاد کوکیم

زانکه دالی بازی بود است در انتها

داستان زیبایی بود اردوخانی کیف کردم. دوستت دارم ظریفی

  نوشته شده در  2008/3/18ساعت 15:54  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

بر ستون بسته

در میان کتابهای و نوشته های قدیمی به دنبال مقاله ای می گشتم. که چشمم به نشریه " اندیشه و فرهنگ . شماره پائیز ــ زمستان 1372 " افتاد. بی اختیار ورق زدم .شعر " بر ستون بسته " از روان شاد نادر نادر پور ،با توضیحی به صورت زیر توجهم را جلب کرد. چون آن را زیبا یافتم خواستم خوانندگانم را هم بی نسیب نگذارم.

 

لطائف ادبی

نقل قول،نقد تفسیر از شاعران به صورت ، الهام از شاعران و اظهار آن از طریق شعرو یا توضیح و تکمیل از طرف شاعر دیگر، از لطائف ادبی به شمار می آیند ، که با وجود صنعت مشکل در کار شاعری، در آثار شعرای ایران کم و بیش پیداشده، نمایشگر قدرت شعرا و ادبیات ایران می باشد.

« بر ستون بسته » شعری از شاعر عالیقدر، آقای نادر نادر پور نمونه ایست بر این مقال و مثالی است بر مقدمه فوق الذکر ، که از این بیت سعدی الهام گرفته.

یکی  را عسس بر ستون بسته بود      هم شب پریشان و دل خسته بود *

 

بر ستون بسته: ( از مجموعه اشعار سرمه خورشید)

در آن شهر ویران از یاد رفته

 که ویران شد ازفتنه روزگاران،

شبی  «بر ستون بسته ای » دید « سعدی»   

که نامش نپرسید از رهگذاران


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/3/13ساعت 11:20  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

گندیده است

دکان های نانوائی ی، دینی و عقیدتی

چندی صد ها ، بعضی ده ها

سال است که بسته شده

چندی با خاک یکسان

بعضی دیگر درش تخته شده

 

شگفت انگیز است، ما هنوز،

تکه پاره های خشک شده و کپک زده این نان  را

می دزدیم، با آن بر سر هم می کوبیم

 

گاهی به آن آب تجدد می زنیم

بااشتها می خوریم

خیال می کنیم نان تازه است

 

این نان خشک کپک زده

آب تجدد زده اش

گنیدیده است

۲ اسفند ۱۳۸۶ ــ ۲۱ فوریه ۲۰۰۸ 

  نوشته شده در  2008/2/21ساعت 17:52  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

من یک قوطی حلبی خا لیم

جلوی پای کودکی بازیگوش

در کوچه ای سنگی و خاکی

 

پای به من می زند

به دیوارم می زند

خیال می کند توپم

گناهی ندارد

توپ ندارد

 

من درد می کشم

از صدای رعشه آور خود

زجر می کشم


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2008/1/27ساعت 19:55  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

از خواب پریدم !

 

خواب دیدم، در بین جمعی!

در کلبه ای زنی ام

درو دیوار زنی

زمین و آسمان کلبه زنی

پنجره نی

 

همه نی می زنند

من هم نی ای برداشتم

در آن دمیدم

نوای خود شنیدم

هیچ شدم

از خواب پریدم

 

دی 1385 ــ ژانویه 2006 ــ از کتاب استکان لب پریده ، نوشته خودم

  نوشته شده در  2008/1/18ساعت 16:1  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

ما تنها آواره نشدیم !

 

ده ها سعدی وحافظ

خیام و بوعلی و بسیاری دیگر

در هر بقالی و چقالی و کبابی

در این کشور و در آن کشور

در این شهر و آن شهر

در ده کوره های این دنیا

پناهنده و آواره شدند

در این انقلاب

          ما تنها آواره نشدیم !

  نوشته شده در  2008/1/12ساعت 1:5  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

قدر گوهر ، گوهری

 

شمع را به خورشید هدیه می کنم

جرقه  به شعله آتش

شاخه گلی به گلستان

جرعه می به میخانه

قطره به دریا

سنگ ریزه به کوه

 

قدر زر ، زرگر شناسد

             قدر گوهر ، گوهری

 

و ، این به صدرالدین الهی. دوشنبه 17 دی 1386 ــ 7 ژانویه 2008

  نوشته شده در  2008/1/7ساعت 23:35  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم تو با من چه کردی  

تمام درد من را درمان نمودی

کمرم بود چون کمان رستم

تو با یک میله راستش نمودی

شکمِ چون خمره ام می داد عذابم

شکافتی و دوختی و صافش نمودی

دو بیضه بود چون ماست در کیسه

تو بالا بردی و جمع اش نمودی

آه ای پزشک نازنینم

ز بینی و چشم بود آبی سرازیر

تو با لیزر هر دو را خشکش نمودی

دو لوچه بود آویزان روی چانه

تو همچون دو قیطانش نمودی

دندان های سیاه و سبز و زرد را

تو چون مرمر، سپیدشان نمودی

تن و سر من بود چون سر تو گّر

تو با پمادی پر از مویش نمودی

دو زانو دو ارنجم بود کج و خم

نمی دانم  چگونه  راستش نمودی

فلانم که  دائم چرت می زد

تو ویاگرا مرا تجویز نمودی

چو گفتم وصف تو بهر دوستان

همه از من تقاضای نشان تو نمودی

آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم با من چه کردی

سپاس از تو ،مرا جوان نمودی

13 دی 1386 ــ 3 ژانویه 2008

  نوشته شده در  2008/1/3ساعت 15:17  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

اشک خونین من

 

کاشکی مجسمه ای ز فولاد بودم

              در میدان بزرگ شهر

تنها به من سنگ  می زدند

تنها مرا دار می زدند

مرا شکنجه می کردند و

                    شلاق ام می زدند

دشنام ام می دادند و

                   تهمت می زدند

 

تا روز و روزگاری که !

نه دستی می رفت برای سنگ زدن

نه طنابی بود برای دار زدن

نه شکنجه گری بود و

نه شلاقی برای زدن

نه دیگر دهانی باز می شد به دشنام و

                         تهمت زدن

 

آن زمان ، مرا آب می کردند

می دیدند ، در دل  من

                    اشک  خونین من.

 

با پوزش از دوستان ، این احساس رنجم می داد و نوشتم.

19 دسامبر 2007

  نوشته شده در  2007/12/19ساعت 17:37  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

جای دگر دارد

 

در شگفت ام

 که در سر کوچک من

هستی جا دارد

 

کاخی و کلبه ای

یک اندازه جا دارند

قطره و دریائی ،

سنگ ریزه و کوهی سر به فلک کشیده ،

خورشید و شعله شمعی،

برگ گلی و بوستانی،

پروانه و عقابی،

غم و شادی،

یک اندازه جا دارند

 

شادم، که حسادت و تنفر

دیگر جائی ندارند

 

و ،  عشق

در دلم جای دگر دارد

 

در شگفت ام که سر کوچک من

این همه جا دارد

 

و ، عشق

در دلم ، جای دگر دارد

  نوشته شده در  2007/12/8ساعت 13:52  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

من هم دیدم

 

خواب دیدم ، در کنج غاری

ابلیس را ، افسرده،

ترسان و لرزان،

زانوی غم در بغل گرفته

              نالالن و گریان دیدم.

گفتمش : ز چه می ترسی

ز چه می گریی؟

گفت: شرم دارم ز خدا

که در این دنیا

هزاران هزار آدمِ

حیله گرتر ز خود دیدم...!

از خواب برخاستم

هر آنچه که ابلیس گفته بود

                 من هم دیدم

  نوشته شده در  2007/12/8ساعت 13:17  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

اینقدر کلاه

 

نمی دانم این کلاه

زندگی!

برای سر من گشاد است؟

یا سر من کوچک

کلاه فروش می گوید:

سر خالی  چه نیاز به کلاه

              دروغ هم نمی گوید

 

اما نمی دانم چرا

سر من می رود

             اینقدر کلاه!

 

  نوشته شده در  2007/12/3ساعت 0:27  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

آنان دگر

 

آینه ای در برابر آینه دگر

هر یک بی خبر از حال آن دگر

 

من میان آن دو رفتم

هر یک مرا به درون خود کشید

صدها من در این و در آن دگر

نمی دانم کدامینم  من

میان اینان و

          آنان دگر.

 

مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.

  نوشته شده در  2007/12/2ساعت 17:36  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

شاید من هم خیال می کنم !

 

اسب وحشی سر نوشت

به هر کجا که بخواهد مرا می برد

                       خیال می کند

 

افسارش در دستم،

 دهانه اش را محکم می کشم

                      خیال می کند دهانه و افسار ندارد

 

بر پشت اش ، استوار نشسته ام

 پای در رکاب، خروشان

به دشت و صحرا، به تپه و کوه

حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش

                    خیال می کند لگام گسیخته!

 نمی داند لگام ش در دست من است

                    شاید من هم خیال می کنم ؟

 

با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .

  نوشته شده در  2007/11/27ساعت 18:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

من از پرده ها بیزارم

آنها را پس می زنم

پاره می کنم

پنجره را باز می کنم

روانم را عریان می کنم

 

تا هسایه ها و رهگذاران ببینید

تمامی درونم را

که چگونه عاشقانه می نگرم

همسایه ها ، پرده ها را پس زنید

پنجره ها را باز کنید

رهگذران ، سر برگردانید

با لبخندی ، در دل بگوئید

دیوانه است، دیوانه!

 

من از پرده ها بیزارم

          حتی پرده های حریر                      

  نوشته شده در  2007/11/25ساعت 16:15  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

به دخترم گفتم بیا بغلم! نخواست و نیامد

گفتم بنشین ، ننشست

به اتاقت برو ، نرفت

ساکت شو، فریاد زد

گفتم : اگر برادرت تورا زد!

فرار نکن ، گریه زاری نکن

                     تو هم بزن.

 دخترم به  آغوش آن کس می رود که خود می خواهد

آنجا می نشیند که دلخواه اوست

هر چه دل تنگش می خواهد می گوید

می داند، می تواند تو سری  بزند ، نمی زند

همنشین او می داند !

برای اینکه ، تو سری نخورد!

 دست به روی او دراز نمی کند

دخترم ، همچو  مادرش ، مادرم نیست

              دخترم ناموس مردی نیست

              کم ز هیچ مردی ندارد               

             ترس ز هیچ مردی ندارد.

 

  نوشته شده در  2007/10/19ساعت 22:52  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

در درونم جنجال است

جمعی  در درونم

مستانه عربده می کشند

خنجرها زغلاف کشیده!

یکدیگر را نمی کُشند،

زخمی به خویش و یکدیگر می زنند،

 

سیلی بر رخ خویش ومشت به یکدیگر

چندی افتاده بر زمین

ایستادگان، دست افتادگان می گیرند

در آغوش می کشند.

بوسه بر رخ هم می زنند

 

نمی دانم در درونم چیست، کیست!

نمی دانم  کیستم.

  نوشته شده در  2007/10/18ساعت 20:49  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

... افزوده می شود

باران که می بارد

لکه های پنجره را می شوید

و باران که بند می اید

آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک

لکه های دیگری بر جای می مانند

 

اما غم ها چنین نیستند

هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود

غم های گذشته رنگ می بازند

اما فراموش نمی شوند

همچو خطی بر خطی دگر

صفحه ای بر صفحه دیگر

بر دفتر خاطرات غمگین

                 افزوده می شوند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/26ساعت 21:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

جدا از هم ،از دو راه دور آمدیم
بر سر دوراهی ای دگر رسیدیم

 

دست در دست هم

به یک راه قدم نهادیم

گاهی شاد و خندان

گاهی غمگین و گریان

به راه خود ادامه دادیم

 

 بر سر دوراهی ای دگر رسیدیم

هر یک به راه دیگری رفت!

 2007- سپتامبر -26 ــ بروکسل

  نوشته شده در  2007/9/26ساعت 17:43  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

زمان عاشقی!

 

به جای ساعت

ساعتی که زمان را موریانه وار می خورد

عمر را کوتاه می کند

بر چهره چروک میاندازد

و دیده را تار می کند

نقش تو در دل دارم

و ، هر لحظه که به آن می اندیشم

زمان عاشقی است و عشق بازی.

  نوشته شده در  2007/9/11ساعت 18:3  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

تنها خیال می کنی

 

خیال می کنی !

با هر ضربه شلاق که به من می زنی

قصری در باغ  بهشت، می خری

با قطره ، قطره خونم

 حوض کوثر را پر از آب زلال می کنی

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/9/7ساعت 21:12  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

میان من و من دیواری بود

دیوار غم

 خیال می کردم از تنهایی می میرم

نه ! تنها نبودم...

غمم با من بود!

 

من و غمم  سـالهاست همدیگر را می شناسیم

از زمان کودکی ام

از زمان اولین قطره اشکم

 از زمانی که اشک را به نام اشک شناختم

                    میان من و من دیواری بود!
                                  دیوار غم.                          
 نوشته شده در سال 1977

  نوشته شده در  2007/9/5ساعت 23:39  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

دست در کار تو 
اگر ابلیس را مهار کنم

مانند آتش، آتشی خانمان سوز

که نیروی آتش را، به کار عشق  گیرم

عشقی جانسوز،  بسوزم و بسوزانم !

 

از ابلیس ، فرشته دگر

 از من ، منی دگر ساخته ام

 کاری که تو نخواستی کنی ، کرده ام من

                             دست در کار تو...

 

4 دسامبر 1990 ــ فرهنگ بی فرهنگ ها ــ نوشته خودم

  نوشته شده در  2007/9/5ساعت 11:55  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

چون لباس شما

 

خواب دیدم که لختم، لختِ لخت

نه شرمی ، سر افراز

              در میان شما

 فریاد بر آوردید،شرم ، شرم

شرم بر تو ، تو لختی ،

            بی حیا

 

سنگ بارانم کردید

سنگها فانوس گشتند

درون مرا دیدید

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/8/23ساعت 20:57  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

ترسو

 

 پسرک چاقو در دست

هم ز خود

هم ز دیگران می ترسید

           پسرک ترسو بود

 

پسرک مرد شد

قلم در دست

نه ز خود

نه ز دیگران می ترسید

          مرد، دیگر نمی ترسید .    ژانویه 2006 / استگان لب پریده ، نوشته خودم

  نوشته شده در  2007/8/20ساعت 23:21  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

زمان عاشقی

 

به جای ساعت

ساعتی که زمان را

موریانه وار می خورد

عمر را کوتاه می کند

بر چهره چروک می اندازد

دیده را تار می کند

نقش تو در دل دارم

و، هر لحظه که به تو می نگرم

زمان عاشقی است

                   و ، عشق بازی.       خر تو خر، یا جهان بینی خرـــ مهر 1378 / اکتبر 1999

  نوشته شده در  2007/7/27ساعت 13:21  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

زنی که دست اش درد می کرد

 

زنی که دست اش درد می کرد

دو دست اش ، از شانه تا سر انگشتان اش درد می کرد

زنی که دست اش درد می کرد

زنی که کنار مرد، سر بر سینه او می خوابید

دست دیگراش بر نیمه او حلقه  می کرد.

دست دیگراش زیر بدن اش ، خواب می رفت

درد می کرد ، درد می کرد

زمانی که طاقت اش طاق می شد

در خواب و بیداری ، در دل آه می کشید

ناله می کرد


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/7/27ساعت 12:30  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

نگاه رشک بار

 

سالها ، همسایه ام را

در پشت پنجره اش

با چهره ای سرخ و خندان،

با عینک دودی می دیدم

 

یکبار از پشت پنجره اش

صدای چند سیلی شنیدم

ایستادم،، نگاه کردم

همسایه ام ، جلوی آینه

با چهره زرد

           


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/7/22ساعت 21:24  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

غرق لذت پیری بودم

 

پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است

لب پریده ، ترک برداشته و زخمی

دنیا در آن کهنه و کدر

زشت ، غمگیین و دردناک

در انتطار مرگ ،همراه با وحشت

اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/7/13ساعت 20:23  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

کهنه، کهنه

 

در این اطاق تنهایم

با خاطرات نوی دیروز، امروز کهنه

این دیوار، زمانی  نو،کهنه

این پرده ، زمانی نو

               دستهای ظریف زیبا رویی ، بر آن دوخته حلقه، کهنه

دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه

نوی دیروز، کهنه

به تمسخر گفتم اش : خریداری این عکس من و او

               خندید، زمانی نو، کهنه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/7/12ساعت 23:23  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
گاهی از آوای درون خود فراریم
از اندیشه خود بیزار
سکوت ، حتی در سکوت هم
در درونم غوغاست
فریاد، فریاد
خود با خود در جنگم
خود ضربه بر خود می زنم
خود ز خود می گریزم
در جستجوی اندیشه دیگری
آوای دلچسب اشنایی
در این زمان کتاب ، تنها تو کتاب
فریاد رس من می باشی.
  نوشته شده در  2007/6/30ساعت 21:25  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

آرزوی کودکی

 

زمانی آزرو بودم

زمانی که نبودم

زمانی مادرم  ، با کودکی

با کودکی از کرک و نخ

در اندیشه من بود

زمانی که او خود کودکی بود

زمانی آرزوی کودکی بودم

زمانی که نبودم

  نوشته شده در  2007/6/28ساعت 10:47  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

خاطره ها

در میان اقیانوس تنهایی

جزیره کوچک خاطره هاست

تنهایی دردی است

تنها، تنهای تنها می مانیم

 در جزیره کوچک

                    خاطره ها 

  نوشته شده در  2007/6/28ساعت 10:11  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

 

من که هستم در این دنیا؟

ماجرای لحظه ای

از گوشه تاریک ماجرا جویان

                 نه، نه

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/5/18ساعت 17:42  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

گیاه هرزه

 

گیاهی که خود بروید هرزه است

چندی از این خود رویان

گل زیبا و خوش بو می دهند

میوه می دهند، میوه اشان هم شیرین است

 

آیا رهگذری گلشان دیده؟ زیبای اشان را تحسین کرده؟

 میوه اشان را چشیده؟ نه

دستهای هرزه هرزه گران

از ریشه می کنندا شان

چون این گیاهان زیبا، تنها نامشان هست ، هرزه . 4 سپتامبر 2004 سلام روسپیان سلام


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/5/18ساعت 15:30  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

کشته شد

کی کشت اش؟

کم و تو و او

ما و شما و ایشان

باچه ؟

با خنجر دروغ

 

سلام امان دروغ بود

اظهار ارادتمان دروغ بود

قسممان دروغ بود

عیادتمان ، از روی حساب دروغ بود

آرزوی سلامتیمان  دروغ بود

 

بر مزارش اشک می ریزیم

               این هم به تظاهر و دروغ

 

30 اوت 2004 / سلام روسپان سلام

  نوشته شده در  2007/5/13ساعت 23:35  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

همچو پرنده ای

در این قفس که نا مش زنگانیست

زندانی ام

این قفس برای من تنگ است

 

فریاد می زنم

می گویند: آواز می خواند

پرو با ل به دیوار قفس می زنم

می گویند: مست است و می رقصد

اشک می ریزم

می گویند: از شادیست


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/5/13ساعت 23:28  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

جام شراب عشق در دستمان بود

بی خیال می نوشیدیم

مست بودیم زعشق

لحظه ای غفلت

جام افتاد و شکست

شکسته هایش را کنار هم گذاشتیم

دریغا

جام شکسته کی پر شود

         از شراب عشق .

29 اوت 2004 / سلام روسپیان سلام

  نوشته شده در  2007/5/13ساعت 23:22  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin


 

من یک قوطی حلبی خا لیم

جلوی پای کودکی بازیگوش

در کوچه ای سنگی و خاکی

 

پای به من می زند

به دیوارم می زند

خیال می کند توپم

گناهی ندارد

توپ ندارد


من درد می کشم

از صدای رعشه آور خود

زجر می کشم


ادامه مطلب
  نوشته شده در  2007/5/13ساعت 23:17  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin

دیوانه ام، نه دیوانه دیوانه

افسوس یک کمی دیوانه ام

                    دیوانه کوچک

 

شرم دارم، نه ز دیوانگی ام

              ز کم دیوانگی ام، ز کوچکی ام

 

کاشکی دیوانه دیوانه بودم

فریاد می زدم، لگد به در و دیوار می زدم

با سگ های ولگرد، با گربه های گم شده، با پرندگان

با ماهی ها، با درختان، با گلها، با هرچه هست

با صدای بلند حرف می زدم

در کوچه و خیابان، گاهی شیپور

                  گاهی طبل می زدم

 

برهنه می گشتم، به هستی می خندیدم

                     قهقهه می زدم، قهقهه می زدم

 

به من می خندیدند، مسخره ام می کردند

کودکان به من سنگ می زدند

درد می کشیدم، رنج می بردم

ولی همچنان

             قهقهه می زدم، قهقهه می زدم

 
ابوالفضل اردوخانی
۲۴دسامبر۲۰۰۵

  نوشته شده در  2007/5/13ساعت 23:7  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است