
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
بازنده ندارد!
قمار بازی می کنم،
می برم، شاد،
دیگری می بازد، غمگین،
پشیمان!
عشق باری می کنم،
می برم، مست،
دیگری هم می برد،
مست تر از من.
عشق بازی پشیمانی ندارد!!
عشق بازی، بازی دگری است،
بازنده ندارد!!
2۱ مرداد 1388 ـ 10 ا.ت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
خونه خدا!؟
خداوندا تو خیلی خونه داری،
کنار هر خونه اما بی خونه داری!
تو هر ده کوره یک خونه داری،
تو هر شهری تو صدها خونه داری.
اگر هرشبِ سال، تو یک خونهات بخوابی،
بازم چند هزار خونه زیاد میاری!
و هر خونه یه متولی و یک امام داری.
تو خونهات متملق و دروغگو داری.
خداوندا خونه ات خالیست همیشه،
چرا این خونه هیچوقت پر نمیشه؟!
خونه ات، مسجد و سیناگوگ و کلیساست،
یا اینکه معبد زرتشت و بوداست.
کنار این خونه ها، صدها گرسنه
هرکدومش از زندگیش دست شسته
جایی که فقیره نداره،
زیر سرما و گرما یه لونه،
میخوای چکار کنی این همه خونه؟
خداوندا اگر که تو خدایی،
بده به هرکسی یک سرپناهی!
شاید که این حرفا همه اش یکجور دروغه
واسه اینکه دکان مفت خوران برجا بمونه.
۲۵ مرداد 1388 ــ۱۴ اوت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
نکند دروغ می گویند؟!
من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
می گویند: دشتی سر سبز و خرم بوده،
با درختان سر به فلک کشیده،
آهوان زیبا
پرندگان خوش آواز،
پروانه های رنگارنگ،
و گلهای رنگارنگ
که عطرش مست می کرد.
چشمه های فراوان از کوهساران.
من که ندیدم، تنها شنیدم!
من، جز شوره زار چیزی نمی بینم،
جز خار، اینجا و آنجا گیاهی نمی بینم.
جز مار، ملخ و عقرب، موجودی نمی بینم.
من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
نکند دروغ می گویند؟!
21 مرداد 1388- 12 اوت 2009- ابوالفضل اردوخانی-بروکسل
چه زیباست آزادی
چه زیباست، از بندی رهاییدن،
در کوچه و خیابان دویدن،
درودی شنیدن،
دستی فشردن.
چه زیباست آزادی.
چه زیباست بر بلند گاهی ایستادن،
آسمان را دیدن،
همراه با وزش باد،
سفر ابرها را دیدن.
چه زیباست آزادی.
چه زیباست در دشتی دویدن،
پرندگان از جلوی پا پریدن،
پروانه ها، از روی گلی ،
به روی گل دیگر پریدن.
چه زیباست آزادی.
چه زیباست بر ساحلی ایستادن،
فروغ خورشید را، در دریا دیدن،
قایقی بر موج ها لغزیدن،
رقص پرندگان دریایی را دیدن.
چه زیباست آزادی.
چه زیباست در انتطار یاری بودن،
روی یار دیدن،
با اشک شوق، به سوی یکدیگر دویدن،
آغوشی در آغوش کشیدن و بوسیدن.
چه زیباست آزادی.
2 مرداد 1388 ــ 23 ؤوییه 2009 ـ بروکسل ــ اردوخانی
همه دلسرد و غمگین!!
سفره خالی زِ نان است.
انکه می خواست نان بیاورد،
نان بر سر سفره بیگانگان برد.
نان بیگانگان در روغن!
خانه تاریک است.
آنکه می خواست خانه روشن کند،
خانه بیگانگان روشن کرد.
چشم بیگانگان روشن!
همه در بندیم، زندانی.
آنکه می گفت: آزدای میآورم،
فریاد آزادی بهر بیگانگان زد.
دیگران آزاد!
سفره خالی است.
خانه تاریک.
همه در بندیم و زندانی.
همه دلسرد و غمگین!!
21 خرداد 1388 ــ 12 ژوییه 2009 بروکسل ــ اردوخانی
خیال می کنی !
با هر ضربه شلاق که به من می زنی
قصری در باغ بهشت، می خری
با قطره ، قطره خونم
حوض کوثر را پر از آب زلال می کنی،
خود را سیر آب می کنی.
خیال می کنی !
با هر زخمی که به من می زنی،
بوسه بر لب حوری بهشتی می زنی!
زمانی که در حال مرگم،
در بهشت قدم می زنی ،
میوه بهشتی می خوری!
به تو رشک نمی برم ،
برای تو غمگینم،
تنها ، خیال می کنی ... !
حتی به تو ای خدا!
من اجازه نمی دهم، کسی به جای من بیاندیشد،
حتی به تو ای خدا.
من با اندیشه ام، شیر تو را به بند کشیدم،
اسب و گاوت به کار کشیدم،
پرنده ات را به لانه بردم،
گرگ وحشی ات را پاسبان گله کردم،
از سنگ و درخت ات خانه ساختم،
میوه بهشتی ات را کاشتم،
یک خوشه گندم را، گندم زار کردم،
با حوای ات عشقبازی کردم،
بوسیدم، نوازش کردم،
سر زمین ات را زیر پا گذاشتم،
دریاهایت را پشت سر گذاشتم،
آسمانت تسخیر کردم،
روزی مالک هستی می شوم،
مالک تو می شوم،
تو یک اندیشه ای،
من هر روز نوع دگر میاندیشم،
خواست تو را دگر نمی خواهم،
می خواهم، آنچه خود می خواهم،
شیطان ات را به سجده وا میدارم.
تو را به تحسین
من اجازه نمی دهم کسی به جای من بیاندیشد،
حتی به تو ای خدا.
3 تیر 1388 ــ 24 زوئن 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
دو دیوار، در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم، رو به حیاط.
گاهی سایه این بر آن می افتاد،
گاهی سایه آن بر این.
گاهی دری باز می شد، از این به روی آن،
گاهی دری باز می شد ، از آن بروی این.
گاهی صدای پای رهگذران،
قیل و قال کودکان،
گنجشکی، کلاغی بر این و آن،
سایه کبوترها و قرقی در آسمان.
گاهی باران بر هر دویشان می بارید،
برف بر هر دویشان می نشست،
باد بر هردویشان می وزید.
دو دیوار در کوچه ای تنگ و دراز،
پشت به هم رو به حیاط.
پس از سال ها ، یک دیوار خراب شد،
خاک شد، غبار شد،
دیوار روبرو، غمگین،
عزا دار، سیاه پوشید،
سر بر گرداند، گریان گفت:
گم کردم، یک همنشین.
پنج شنبه 27 اسفند 1377 ــ 18 مارس 1999. از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر. نوشته خودم
زمانی شیر،
زمانی خورشید،
زمانی عقاب،
زمانی شتر،
زمانی ستاره ،
زمانی ...
زمانی داس و چکش به دستان
در زمانی و مکانی، به نامی ،
سرکشانه می کشند.
ما در این ارابه،
زمانی چرخی،
زمان دگر،چرخی پوسیده،
زمانی باری،
زمان دگر ، بار زیادی،
به دور انداخته می شویم
فراموش می شویم،
با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،
خیال می کردیم،
نقشی داریم ،هستیم،
نمیدانستیم،
بازیچهای هستیم !!
به دنبال او!
یکبار ، دو بار، سه بار، گفت!
اگر ترکم کنی می میرم،
ترکش کردم.
افتاد.
دست به سویم دراز کرد،
دستی از دور، تکان دادم.
برخاست، به دنبالم آمد، گفت؛
اگر ترکم کنی نمی میرم!
به دنبال ات می آیم.
زندگی کوره راهی باریک است
دست در دست هم
گهی ، او به دنبال من،
گهی من به دنبال او...
10 مرداد 1378 ــ 31ژوئیه 2008 بروکسل
سرِ خُمِ خاطرهها می گشایم،
جام به دستان را فرا میخوانم،
جام ها پر ز می، می کنم
نوش، نوش ، نوش
من ساقیام،
ولی، ز می پرهیز می کنم
تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،
مست می کنم.
نرنجیدم!
میان دو آینه
صدها نقش خود دیدم.
شنیدم،
نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،
ابله ، ابله ،ابله،
به نجوای نقش ها، خندیدم،
ز نجوایشان،
نرنجیدم.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود.
حادثه
حاصل حادثه ای هستم،
نه خود آفریده،
حتی ،نه شاهد بوده،
حاصل ، شبی حوصله رفته،
دو نفر،
به هم به هم چسبیدند.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.
خرد شده!
خرد شده، وقتی به خود آمد،
به زمان گذشته خود اندیشید،
خرده های خود را دید،
خرده های پراکنده شده،
چندی واژه ها بر خرده ها محو شده،
خرد شده، وقتی به خود امد،
به خود اندیشید،
خرده های خویش کنار هم گذاشت،
آرام ، واژه ها را خواند،
از نو، خود را ساخت،
واژه ها را به داستان ها آورد.
خواندند وخندیدند و گریستند،
بر این خرد شده.
24 فروردین 1387 ــ 12 آوریل 2008 ــ بروکسل
داستان دخترک با قصه و افسانه ها
درج رویای هواسم گشته آری بی بها
تا زبان کودکان را آشنا گردیده ام
خوش جلایی داده ام بر قلب های با صفا
کاش هرگز این بزرگی ها بر این دنیا نبود
تاهمان کودک بدیم پر مهر و بی کین ودا
ای بزرگی بر تو لعنت ، کز تو ذلت یافتم
کودکی بس خوش زمانی بود بی روی و ریا
در بهار جشن فروردین به یاد کوکیم
زانکه دالی بازی بود است در انتها
داستان زیبایی بود اردوخانی کیف کردم. دوستت دارم ظریفی
بر ستون بسته
در میان کتابهای و نوشته های قدیمی به دنبال مقاله ای می گشتم. که چشمم به نشریه " اندیشه و فرهنگ . شماره پائیز ــ زمستان 1372 " افتاد. بی اختیار ورق زدم .شعر " بر ستون بسته " از روان شاد نادر نادر پور ،با توضیحی به صورت زیر توجهم را جلب کرد. چون آن را زیبا یافتم خواستم خوانندگانم را هم بی نسیب نگذارم.
لطائف ادبی
نقل قول،نقد تفسیر از شاعران به صورت ، الهام از شاعران و اظهار آن از طریق شعرو یا توضیح و تکمیل از طرف شاعر دیگر، از لطائف ادبی به شمار می آیند ، که با وجود صنعت مشکل در کار شاعری، در آثار شعرای ایران کم و بیش پیداشده، نمایشگر قدرت شعرا و ادبیات ایران می باشد.
« بر ستون بسته » شعری از شاعر عالیقدر، آقای نادر نادر پور نمونه ایست بر این مقال و مثالی است بر مقدمه فوق الذکر ، که از این بیت سعدی الهام گرفته.
یکی را عسس بر ستون بسته بود هم شب پریشان و دل خسته بود *
بر ستون بسته: ( از مجموعه اشعار سرمه خورشید)
در آن شهر ویران از یاد رفته
که ویران شد ازفتنه روزگاران،
شبی «بر ستون بسته ای » دید « سعدی»
که نامش نپرسید از رهگذاران
گندیده است
دکان های نانوائی ی، دینی و عقیدتی
چندی صد ها ، بعضی ده ها
سال است که بسته شده
چندی با خاک یکسان
بعضی دیگر درش تخته شده
شگفت انگیز است، ما هنوز،
تکه پاره های خشک شده و کپک زده این نان را
می دزدیم، با آن بر سر هم می کوبیم
گاهی به آن آب تجدد می زنیم
بااشتها می خوریم
خیال می کنیم نان تازه است
این نان خشک کپک زده
آب تجدد زده اش
گنیدیده است
۲ اسفند ۱۳۸۶ ــ ۲۱ فوریه ۲۰۰۸
جلوی پای کودکی بازیگوش
در کوچه ای سنگی و خاکی
پای به من می زند
به دیوارم می زند
خیال می کند توپم
گناهی ندارد
توپ ندارد
من درد می کشم
از صدای رعشه آور خود
زجر می کشم
از خواب پریدم !
خواب دیدم، در بین جمعی!
در کلبه ای زنی ام
درو دیوار زنی
زمین و آسمان کلبه زنی
پنجره نی
همه نی می زنند
من هم نی ای برداشتم
در آن دمیدم
نوای خود شنیدم
هیچ شدم
از خواب پریدم
دی 1385 ــ ژانویه 2006 ــ از کتاب استکان لب پریده ، نوشته خودم
ما تنها آواره نشدیم !
ده ها سعدی وحافظ
خیام و بوعلی و بسیاری دیگر
در هر بقالی و چقالی و کبابی
در این کشور و در آن کشور
در این شهر و آن شهر
در ده کوره های این دنیا
پناهنده و آواره شدند
در این انقلاب
ما تنها آواره نشدیم !
قدر گوهر ، گوهری
شمع را به خورشید هدیه می کنم
جرقه به شعله آتش
شاخه گلی به گلستان
جرعه می به میخانه
قطره به دریا
سنگ ریزه به کوه
قدر زر ، زرگر شناسد
قدر گوهر ، گوهری
و ، این به صدرالدین الهی. دوشنبه 17 دی 1386 ــ 7 ژانویه 2008
نمی دانم تو با من چه کردی
تمام درد من را درمان نمودی
کمرم بود چون کمان رستم
تو با یک میله راستش نمودی
شکمِ چون خمره ام می داد عذابم
شکافتی و دوختی و صافش نمودی
دو بیضه بود چون ماست در کیسه
تو بالا بردی و جمع اش نمودی
آه ای پزشک نازنینم
ز بینی و چشم بود آبی سرازیر
تو با لیزر هر دو را خشکش نمودی
دو لوچه بود آویزان روی چانه
تو همچون دو قیطانش نمودی
دندان های سیاه و سبز و زرد را
تو چون مرمر، سپیدشان نمودی
تن و سر من بود چون سر تو گّر
تو با پمادی پر از مویش نمودی
دو زانو دو ارنجم بود کج و خم
نمی دانم چگونه راستش نمودی
فلانم که دائم چرت می زد
تو ویاگرا مرا تجویز نمودی
چو گفتم وصف تو بهر دوستان
همه از من تقاضای نشان تو نمودی
آه ای پزشک نازنینم
نمی دانم با من چه کردی
سپاس از تو ،مرا جوان نمودی
13 دی 1386 ــ 3 ژانویه 2008
اشک خونین من
کاشکی مجسمه ای ز فولاد بودم
در میدان بزرگ شهر
تنها به من سنگ می زدند
تنها مرا دار می زدند
مرا شکنجه می کردند و
شلاق ام می زدند
دشنام ام می دادند و
تهمت می زدند
تا روز و روزگاری که !
نه دستی می رفت برای سنگ زدن
نه طنابی بود برای دار زدن
نه شکنجه گری بود و
نه شلاقی برای زدن
نه دیگر دهانی باز می شد به دشنام و
تهمت زدن
آن زمان ، مرا آب می کردند
می دیدند ، در دل من
اشک خونین من.
با پوزش از دوستان ، این احساس رنجم می داد و نوشتم.
19 دسامبر 2007
جای دگر دارد
در شگفت ام
که در سر کوچک من
هستی جا دارد
کاخی و کلبه ای
یک اندازه جا دارند
قطره و دریائی ،
سنگ ریزه و کوهی سر به فلک کشیده ،
خورشید و شعله شمعی،
برگ گلی و بوستانی،
پروانه و عقابی،
غم و شادی،
یک اندازه جا دارند
شادم، که حسادت و تنفر
دیگر جائی ندارند
و ، عشق
در دلم جای دگر دارد
در شگفت ام که سر کوچک من
این همه جا دارد
و ، عشق
در دلم ، جای دگر دارد
من هم دیدم
خواب دیدم ، در کنج غاری
ابلیس را ، افسرده،
ترسان و لرزان،
زانوی غم در بغل گرفته
نالالن و گریان دیدم.
گفتمش : ز چه می ترسی
ز چه می گریی؟
گفت: شرم دارم ز خدا
که در این دنیا
هزاران هزار آدمِ
حیله گرتر ز خود دیدم...!
از خواب برخاستم
هر آنچه که ابلیس گفته بود
من هم دیدم
نمی دانم این کلاه
زندگی!
برای سر من گشاد است؟
یا سر من کوچک
کلاه فروش می گوید:
سر خالی چه نیاز به کلاه
دروغ هم نمی گوید
اما نمی دانم چرا
سر من می رود
اینقدر کلاه!
آنان دگر
آینه ای در برابر آینه دگر
هر یک بی خبر از حال آن دگر
من میان آن دو رفتم
هر یک مرا به درون خود کشید
صدها من در این و در آن دگر
نمی دانم کدامینم من
میان اینان و
آنان دگر.
مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.
شاید من هم خیال می کنم !
اسب وحشی سر نوشت
به هر کجا که بخواهد مرا می برد
خیال می کند
افسارش در دستم،
دهانه اش را محکم می کشم
خیال می کند دهانه و افسار ندارد
بر پشت اش ، استوار نشسته ام
پای در رکاب، خروشان
به دشت و صحرا، به تپه و کوه
حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش
خیال می کند لگام گسیخته!
نمی داند لگام ش در دست من است
شاید من هم خیال می کنم ؟
با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .
من از پرده ها بیزارم
آنها را پس می زنم
پاره می کنم
پنجره را باز می کنم
روانم را عریان می کنم
تا هسایه ها و رهگذاران ببینید
تمامی درونم را
که چگونه عاشقانه می نگرم
همسایه ها ، پرده ها را پس زنید
پنجره ها را باز کنید
رهگذران ، سر برگردانید
با لبخندی ، در دل بگوئید
دیوانه است، دیوانه!
من از پرده ها بیزارم
حتی پرده های حریر
به دخترم گفتم بیا بغلم! نخواست و نیامد
گفتم بنشین ، ننشست
به اتاقت برو ، نرفت
ساکت شو، فریاد زد
گفتم : اگر برادرت تورا زد!
فرار نکن ، گریه زاری نکن
تو هم بزن.
آنجا می نشیند که دلخواه اوست
هر چه دل تنگش می خواهد می گوید
می داند، می تواند تو سری بزند ، نمی زند
همنشین او می داند !
برای اینکه ، تو سری نخورد!
دست به روی او دراز نمی کند
دخترم ، همچو مادرش ، مادرم نیست
دخترم ناموس مردی نیست
کم ز هیچ مردی ندارد
ترس ز هیچ مردی ندارد.
در درونم جنجال است
جمعی در درونم
مستانه عربده می کشند
خنجرها زغلاف کشیده!
یکدیگر را نمی کُشند،
زخمی به خویش و یکدیگر می زنند،
سیلی بر رخ خویش ومشت به یکدیگر
چندی افتاده بر زمین
ایستادگان، دست افتادگان می گیرند
در آغوش می کشند.
بوسه بر رخ هم می زنند
نمی دانم در درونم چیست، کیست!
نمی دانم کیستم.
... افزوده می شود
باران که می بارد
لکه های پنجره را می شوید
و باران که بند می اید
آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک
لکه های دیگری بر جای می مانند
اما غم ها چنین نیستند
هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود
غم های گذشته رنگ می بازند
اما فراموش نمی شوند
همچو خطی بر خطی دگر
صفحه ای بر صفحه دیگر
بر دفتر خاطرات غمگین
افزوده می شوند.
جدا از هم ،از دو راه دور آمدیم
بر سر دوراهی ای دگر رسیدیم
دست در دست هم
به یک راه قدم نهادیم
گاهی شاد و خندان
گاهی غمگین و گریان
به راه خود ادامه دادیم
هر یک به راه دیگری رفت!
زمان عاشقی!
به جای ساعت
ساعتی که زمان را موریانه وار می خورد
عمر را کوتاه می کند
بر چهره چروک میاندازد
و دیده را تار می کند
نقش تو در دل دارم
و ، هر لحظه که به آن می اندیشم
زمان عاشقی است و عشق بازی.
تنها خیال می کنی
خیال می کنی !
با هر ضربه شلاق که به من می زنی
قصری در باغ بهشت، می خری
با قطره ، قطره خونم
حوض کوثر را پر از آب زلال می کنی
میان من و من دیواری بود
دیوار غم
نه ! تنها نبودم...
غمم با من بود!
من و غمم سـالهاست همدیگر را می شناسیم
از زمان کودکی ام
از زمان اولین قطره اشکم
از زمانی که اشک را به نام اشک شناختم
میان من و من دیواری بود!
دیوار غم.
دست در کار تو
مانند آتش، آتشی خانمان سوز
که نیروی آتش را، به کار عشق گیرم
عشقی جانسوز، بسوزم و بسوزانم !
از ابلیس ، فرشته دگر
از من ، منی دگر ساخته ام
دست در کار تو...
4 دسامبر 1990 ــ فرهنگ بی فرهنگ ها ــ نوشته خودم
چون لباس شما
خواب دیدم که لختم، لختِ لخت
نه شرمی ، سر افراز
در میان شما
فریاد بر آوردید،شرم ، شرم
شرم بر تو ، تو لختی ،
بی حیا
سنگ بارانم کردید
سنگها فانوس گشتند
درون مرا دیدید
ترسو
هم ز خود
هم ز دیگران می ترسید
پسرک ترسو بود
قلم در دست
نه ز خود
نه ز دیگران می ترسید
مرد، دیگر نمی ترسید . ژانویه 2006 / استگان لب پریده ، نوشته خودم
زمان عاشقی
به جای ساعت
ساعتی که زمان را
موریانه وار می خورد
عمر را کوتاه می کند
بر چهره چروک می اندازد
دیده را تار می کند
نقش تو در دل دارم
و، هر لحظه که به تو می نگرم
زمان عاشقی است
و ، عشق بازی. خر تو خر، یا جهان بینی خرـــ مهر 1378 / اکتبر 1999
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
دو دست اش ، از شانه تا سر انگشتان اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که کنار مرد، سر بر سینه او می خوابید
دست دیگراش بر نیمه او حلقه می کرد.
دست دیگراش زیر بدن اش ، خواب می رفت
درد می کرد ، درد می کرد
زمانی که طاقت اش طاق می شد
در خواب و بیداری ، در دل آه می کشید
ناله می کرد
نگاه رشک بار
سالها ، همسایه ام را
در پشت پنجره اش
با چهره ای سرخ و خندان،
با عینک دودی می دیدم
صدای چند سیلی شنیدم
ایستادم،، نگاه کردم
همسایه ام ، جلوی آینه
با چهره زرد
غرق لذت پیری بودم
پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است
لب پریده ، ترک برداشته و زخمی
دنیا در آن کهنه و کدر
زشت ، غمگیین و دردناک
در انتطار مرگ ،همراه با وحشت
اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم
کهنه، کهنه
در این اطاق تنهایم
با خاطرات نوی دیروز، امروز کهنه
این دیوار، زمانی نو،کهنه
این پرده ، زمانی نو
دستهای ظریف زیبا رویی ، بر آن دوخته حلقه، کهنه
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه
نوی دیروز، کهنه
به تمسخر گفتم اش : خریداری این عکس من و او
خندید، زمانی نو، کهنه
| گاهی از آوای درون خود فراریم از اندیشه خود بیزار سکوت ، حتی در سکوت هم در درونم غوغاست فریاد، فریاد خود با خود در جنگم خود ضربه بر خود می زنم خود ز خود می گریزم در جستجوی اندیشه دیگری آوای دلچسب اشنایی در این زمان کتاب ، تنها تو کتاب فریاد رس من می باشی. | ||||
آرزوی کودکی
زمانی آزرو بودم
زمانی که نبودم
زمانی مادرم ، با کودکی
با کودکی از کرک و نخ
در اندیشه من بود
زمانی که او خود کودکی بود
زمانی آرزوی کودکی بودم
زمانی که نبودم
خاطره ها
در میان اقیانوس تنهایی
جزیره کوچک خاطره هاست
تنهایی دردی است
تنها، تنهای تنها می مانیم
در جزیره کوچک
خاطره ها
گیاه هرزه
گیاهی که خود بروید هرزه است
چندی از این خود رویان
گل زیبا و خوش بو می دهند
میوه می دهند، میوه اشان هم شیرین است
آیا رهگذری گلشان دیده؟ زیبای اشان را تحسین کرده؟
میوه اشان را چشیده؟ نه
دستهای هرزه هرزه گران
از ریشه می کنندا شان
چون این گیاهان زیبا، تنها نامشان هست ، هرزه . 4 سپتامبر 2004 سلام روسپیان سلام
کشته شد
کی کشت اش؟
کم و تو و او
ما و شما و ایشان
باچه ؟
با خنجر دروغ
سلام امان دروغ بود
اظهار ارادتمان دروغ بود
قسممان دروغ بود
عیادتمان ، از روی حساب دروغ بود
آرزوی سلامتیمان دروغ بود
بر مزارش اشک می ریزیم
این هم به تظاهر و دروغ
30 اوت 2004 / سلام روسپان سلام
همچو پرنده ای
در این قفس که نا مش زنگانیست
زندانی ام
این قفس برای من تنگ است
فریاد می زنم
می گویند: آواز می خواند
پرو با ل به دیوار قفس می زنم
می گویند: مست است و می رقصد
اشک می ریزم
می گویند: از شادیست
جام شراب عشق در دستمان بود
بی خیال می نوشیدیم
مست بودیم زعشق
لحظه ای غفلت
جام افتاد و شکست
شکسته هایش را کنار هم گذاشتیم
دریغا
جام شکسته کی پر شود
از شراب عشق .
29 اوت 2004 / سلام روسپیان سلام
من یک قوطی حلبی خا لیم
جلوی پای کودکی بازیگوش
در کوچه ای سنگی و خاکی
پای به من می زند
به دیوارم می زند
خیال می کند توپم
گناهی ندارد
توپ ندارد
من درد می کشم
از صدای رعشه آور خود
زجر می کشم
دیوانه ام، نه دیوانه دیوانه
افسوس یک کمی دیوانه ام
دیوانه کوچک
شرم دارم، نه ز دیوانگی ام
ز کم دیوانگی ام، ز کوچکی ام
کاشکی دیوانه دیوانه بودم
فریاد می زدم، لگد به در و دیوار می زدم
با سگ های ولگرد، با گربه های گم شده، با پرندگان
با ماهی ها، با درختان، با گلها، با هرچه هست
با صدای بلند حرف می زدم
در کوچه و خیابان، گاهی شیپور
گاهی طبل می زدم
برهنه می گشتم، به هستی می خندیدم
قهقهه می زدم، قهقهه می زدم
به من می خندیدند، مسخره ام می کردند
کودکان به من سنگ می زدند
درد می کشیدم، رنج می بردم
ولی همچنان
قهقهه می زدم، قهقهه می زدم
ابوالفضل اردوخانی
۲۴دسامبر۲۰۰۵
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|