
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
ده سالی بود که محمود آقا را دورا دور می شناختم. با هم سلام و علیکی داشتیم. شغلش خرید و فروش اتومبیل است. می گفت: "شب خسته به خانه می آیم، مشغول تماشای تلویزیوین می شوم. حوصله خواندن کتاب متاب ندارم." تمام آگاهی سیاسی و علمی ایشان از تلویزیون های ایران و فارسی های خارج از کشور بود.
نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!
کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشهگیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.
می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار میکند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گلهای نداشت.
یکبار با چهره ای شاد به دیدارم آمد. پس از چند جرعه شراب گفت: همیشه افسوس میخوردم که مسیحی نیستم، تا در کلیسا جلوی عیسی مسیح زانو بزنم و اشک بریزم و هر چه درد در دل دارم بیرون بریزم، اما اکنون دیگر افسوس نمیخورم. حالا نزد تنها دوستم، آنچه مرا سال ها رنج می داده، می خواهم بیان کنم.
با خنده گفتم: اگر بنویسم چه؟
ــ بنویس! هر چه دلت می خواهد بنویس.
خروسی که روش کم شد!
یکی بود یکی نبود. توی مزرعه چند تا مرغ خالخالی قشنگ بودن، با یک خروس به اسم ماشاله خان. مرغ ها وقتی می خواستن تخم بذارن و حتی بعد از تخم گذاری قد قدی می کردند که حساب نداشت. ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها در تمام روز درعذاب و بود و زجر می بُرد، و فریاد می کشید بر سر مرغها؛ "یک تخم گذاشتن که این همه سر و صدا و داد و بیداد نداره، مگه تخم طلا می ذارین؟!" کاری نداریم به اینکه مرغ ها وقت و بی وقت قوقولی قوقوی ماشاله خان را می شنیدن و هیچی نمی گفتن!
ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها داشت دیوونه می شد. هرچی به مرغها می گفت ساکت باشین چاره شون نمی شد. خودتون را بذارین جای یک مرغ! تخم به اون بزرگی کردن درد داره! خوب، وقتی هم کسی درد داره، از درد فریاد می زنه. مرغ ها هم واسه همین، این قدر سر وصدا می کنن، نه برای تبلیغ تخمشون!
ماشاله خان وقتی دید دیگه نمی تونه تحمل کنه، پیش خودش گفت: "دوراه دارم؛ بذارم و فرار کنم، یا اینکه وقتی سر و صدای مرغ ها بلند شد، بزنم تو سرشون. فرار کردن، یعنی دل کندن از این مرغهای قشنگ و مامانی؟! امکان نداره! خروس باید احمق باشه تا این کار رو بکنه. پس بهتره هر وقت مرغی قد قد کرد آنقدر بزنم تو سرش تا خفه شه. دو سه تاشون رو که بزنم، بقیه هم، حساب کار خودشون رو می کنن."
از اون به بعد هر وقت، مرغی موقع تخم گذاشتن، سر وصدا راه می نداخت، ماشاله خان آنقدر میزدش تا خفه شه. کاری نداریم به اینکه چند تا مرغ ها از تخم رفتن، چند تا هم مَردن!
هر چی مرغ ها به ماشاله خان می گفتن: "تخم گذاشتن درد داره، ما نمی تونیم داد و بیداد نکنیم. اگه خروسی (مردی) تو هم یک دفعه تخم بذار تا ببینی ما چی می کشیم؟!" ماشاله خان نمی خواست قبول کنه و می گفت: "من خروسم (مِّردم) و غیرت دارم. کار خروس قوقولی قوقو کردن و مواظبت از مرغ هاس (ناموسش)، نه تخم گذاشتن!"
خلاصه چه درد سرتون بدم! مرغ هایی که تخم می ذاشتن، تو دلشون قد قد می کردن و به ماشاله خان هم نفرین.
خدای مرغها وقتی این وضع رو دید، دلش واسه مرغ ها سوخت. و وقتی ماشاله خان شب خواب بود یک تخم تو دلش گذاشت.
ماشاله خان کله سحر که از خواب بیدار شد خواست قوقولی قوقو کنه، حس کرد دل درد داره. دور خودش چرخید ، قوقولی قوقوی خفه ای سر داد و به جای قوقولی قوقو، قد قد کرد. مرتب هم صداش بلند تر می شد. به طوریکه وقتی نزدیک ظهر موقع تخم گذاشتنش بود، صداش تا هفت تا مزرعه می رسید. وقتی هم تخم گذاشت، بی هوش شد. چند ساعت بعدش که به هوش اومد سرش رو انداخت پایین دیگه هم هیچ مرغی رو نزد. سر و صدای مرغ ها رو هم اگه می شنید صداش در نمی اومد. از همه مهم تر وقت بی وقت هم نمی خوند. غیرت و ناموسش رو هم فراموش کرد. خلاصه روش برای همیشه کم شد.
1 آبان 1388 ـ 23 اکتبر 2009 ـ اردوخانی ــ بروکسل
مصاحبه با یک خر ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کُلن-آلمان
در این چند دهه پس از انقلاب اسلامی در ایران با بسیاری از هموطنانمان که کمتر نشانی از خریت (خرد!) نداشتند، مصاحبه شده، جز خر واقعی ایرانی. و اغلب آنها به جز تعریف از خدمات خود و دروغ چیزی نگفته اند. بدین جهت
" برای مصاحبه با یکی از خرهای اصیل ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کلن در کشور آلمان که چند خر ایرانی در آنجا پناهنده اند رفتم . چون زبان "خری" برای شما قابل فهم نیست، من گفته های او را به پارسی ترجمه می کنم. یادآوی می کنم خر با همه دانش و خردمندیاش موجودی بسیار فروتن است، و از هرگونه واژه مانند جنابعالی، حضرت اشرف، ارداتمند، نوکرم، چاکرم، استاد و غیره بیزار است. با این وجود من "خر" را استاد خود می دانم. در ضمن اگر میان مصاحبه تیزی رها کرده، دلیل بر بی ادبیاش ندانید، بلکه این نشان از آزداگی اوست.
نامه سر گشاده به (استادم) خر!
خرکی خردمند مرا بود استاد
بجز راستی هیچ مرا یاد نداد
درود بر تو! ای موجود مهربان، ای بهتر از انسان، ای مظهر آزادگی و آزاد اندیشی خرد!
هر آدمی زیاد می خورد، می گویند مثل خر می خورد! کی تو بیش از احتیاجت خوردی؟ آدمهای ابله و نادان، پر گو و تنبل و تن پرور، از وزیر و وکیل و حاکم و پادشاه گرفته تا ... را به تو تشبیه می کنند. اما تو کوشا ترینی. تو در تمام تاریخ هیچ کار ابلهانه ای نکردی. تو کاشف خط مستقیم هستی. تو دو بار پایت در چاله نمیافتد. در صورتیکه ما آدمها در تاریخ مرتب اشتباهات مان را تکرار کردیم و می کنیم. من به دلیل توهینی که در دوران تاریخ به تو شده، با تمام وجود از تو پوزش میخواهم. و به نشانه احترام، مجسمهات را "تو ای استاد خردمندم" بالای درِ خانهام نصب کردم.* برای دیدن عکس بزرگ کلیک کنید!

زیر مجسمه خر و روی پلاک سیاه به زبان ندرلند نوشته شده؛ "استاد من خر، خدمتگذار بشر"
تنها برای تو پیانو می زدم.
خسته بودم، خسته. خسته ز خود. خسته ز هرچه می دیدم و می شنیدم. خسته ز خاطراتم که همچو باری بر وجودم سنگینی می کرد. خسته ز هوایی که می بلعیدم و وجودم را مسموم می کرد. بیزاز، بیزار ز خود و هرچه مرا احاطه می کرد.
در چنین حالی تلفن به صدا درآمد. نازنینی، مهربانی، دوستی که صدایش را خوب می شناختم، حالم را پرسید. گفتم آنچه احساس می کردم.
گفت: امشب دو بلیت کنسرت پیانو موتزارت دارم و فلان پانیست معروف هم می نوازد، بیا با هم برویم.
گفتم: حوصله هیچ کس و هیچ کاری ندارم. از او اصرار و از من انکار. بالاخره آمد با هم به کنسرت رفتیم.
سالن کنسرت، نه بزرگ بود و نه کوچک، ولی با شکوه. ما طبقه همکف، میان سالن، دو سه ردیف مانده به آخر نشستیم.
درختنامه ( شجره نامه) تیر چراغ برق نامه!
آشنایی به من تلفن کرد و گفت: آقای فلان که از دوستان نزدیک من است، تلفن کرده و گفته از شما خواهش کنم که روز شنبه برای صرف نهار به همراه من به منزل ایشان تشریف بیاورید. پرسیدم آقای فلان کیست؟ گفت؟ اِه! آقای فلان را نمی شناسید؟! پسر فلان الدوله، نوه بهمان الدوله و...! هرچه بهانه آوردم، آشنایم نپذیرفت و اصرار کرد که حتما باید بیایی! و تاکید کرد؛ می ایم دنبالت که با هم برویم.
روز شنبه، ایشان آمدند و با هم به خانه فلان الدوله رفتیم. ویلایی بسیار بزرگ بود، خارج از شهر...، وارد سالن نشیمن بزرگی شدیم که با فرش های ایرانی، تابلوهای نقاشی، اجناس عتیقه وعکس های زیادی از اجداد فلان الدوله تزیین شده بود. گربه ای سفیدِ ایرانی پر پشمِ پیری هم روی یکی از مبل ها لمیده بود، که زیر چشمی ما را نگاه کرد و به هیچ کس هم محل سگ نمی گذاشت! صاحب خانه مرا با تعارف زیاد (که من در پاسخ کم می آوردم.) به چند مهمان دیگر که اکثرا آنها هم فلان الدوله یا از چاکران شان بودند، و همه نیز مسن، معرفی کردند.
ما همه جاسوس توییم احمدی،[...] به فرمان توییم احمدی!
با دستگیری خانم "کلوتیلد رایس" 23 ساله، در ایران به اتهام جاسوسی، بنا به گفته برنارد کوشنر وزیر امور خارجه فرانسه در مصاحبه با شبکه سوم تلویزیون فرانسه، خانم رایس نه تنها شهروندی فرانسوی بلکه یک شهروند اروپایی است، و دستگیری وی باعث خواهد شد تا غیر از فرانسه، تمام کشورهای عضو اتحادیه اروپا به ایران اعتراض کنند.
به این ترتیب، خانم "کلوتیلد رایس" پس از پنج ماه اقامت در اصفهان، و بهره بردن از مهمان نوازی همه جانبه هموطنان اصفهانی از وی، به ویژه مردان غیور اصفهانی، به زودی آزاد و با هدایای زیادی به فرانسه باز خواهد گشت.
این خانم که تا کنون زنی ناشناخته بود، پس از بازگشت، یکباره از طرف خبرنگاران مورد پرسش قرار خواهد گرفت و به عنوان زن قهرمانی که برای مبارزه در راه آزادی زنان ایرانی به اصفهان رفته، در جهان معروف خواهد شد. و در یکسال آینده کتابی خواهد نوشت به نام "هرگز به ایران نمی روم". مانند بتی محمودی که کتاب معروف "هرگز بدون دخترم" را نوشت و میلیونر شد، ایشان هم میلیونر خواهد شد.
با ناز!
به هر شیوه، آزادم ابراز عشق کنم،
با نگاه، با تمنا،
با نوازش، با بوسه،
با شعر، با داستان،
با تمام وجود،
با عشق بازی،
عشق بازی،
عشق بازی.
تو هم این چنین کن.
خرامان، خرامان،
با دلربایی،
با ناز،
ناز،
ناز.
11 خرداد 1388 ــ 1 ژوئن 2009 ـ بروکسل اردوخانی
آتش بیار معرکه
زمانی که آلوده شود هوا
به دروغ و ریا
به حسادت و تنفر،
به نیرنگ و چاپلوسی،
به رشوه خواری و دزدی،
چشم خوکان زیبا می شود،
همچون چشم آهوان.
گل خرزهره،
زیبایی گل سرخ می گیرد،
و عطر یاس،
عجوزه، دلربا
قاتل، دادگر،
دزد، امانت دار،
چاپلوسان، در خدمت،
ریا کارن، زاهد،
کاسه لیسان،
آتش بیارِ معرکه!
25 اردیبهشت 1388 ــ 15 مه 2009 . بروکسل . اردوخانی
خسته نباشین!
تلفن زنگ میزند. گوشی را بر میدارم.
ــ الو! بله بفرمایید؟
ــ سلام عرض میکنم، خسته نباشین، حالتون خوبه؟ (بدون اینکه طرف بگذارد من یک کلمه پاسخ بدهم!) خانم خوبند؟ بچه ها خوبند؟ الحمدالله...! از قول من به ایشون سلام برسونین، ممکنه خواهش کنم تلفن حسین آقا رو بدین! تلفن کردم به آقا رضا. گفتم تلفن حسین آقا رو میخوام، گفت ندارم! ولی گفت با شما دوسته، تلفن شما رو داد تا ازتون بگیرم.
ــ ممکنه خواهش کنم اسمتون رو بگین؟
ــ من، من، من محمودم!
ــ محمود چی؟
ــ محموده، محموده، محمودم دیگه!
ــ من تلفن دوستانم رو به کسی که نمی شناسم نمیددم. اگه می خواین شماره تلفنتون رو بدین، بگم حسین آقا بهتون زنگ بزنه.
ــ نه مزاحمتون نمیشم، خودم یک کاریش می کنم!
اینجاست که عصبانی میشم، میگم: مرتیکه الاغ پفیوز. اول اینکه از کجا می دونی من خسته ام؟! خسته نباشین و زهر مار! وقتی آدم تلفن می کنه، اول خودش رو معرفی می کنه، بعد میگه برای چی تلفن کرده! تو که نه من رو می شناسی و نه می دونی که زن و بچه دارم، حال و احوال زن و بچه ام چرا میپرسی و سلام می رسونی؟! بعد، آقا رضا شکر خورد که تلفنم رو بی اجازه خودم به تو الاغ داد. بعد از آن، تو نفهم بی شعور که نمی خوای اسم فامیلت رو بگی و شماره تلفنت رو بدی، چطور جرات می کنی، تلفن کس دیگری رو از من بخوای؟ آخه مرتیکه بعد از چند سال تو اروپا، دستکم راه و رسم تلفن کردن رو یاد بگیر...! خواهش می کنم نگید من بی ادبم...!
27 فروردین 1388 ــ 16 آوریل 2009 ازروخانی. بروکسل
داستان دو موش !
آه، صدای در همسایه آمد. گوشم را به دیوار می چسبانم. بوسهای و بوسهای. صدای خنده ی دختر. صدای مرد. احوالپرسی می کنند. دختر مرتب حرف می زند. مرد گوش می کند. گاهی هم چیزی می گوید. صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بعد...! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود. دیوار موش دارد. موش گوش دارد. من موشم!
صدای در خانه آمد. آه، دخترم آمد. بوسهای و بوسهای. او خندان یک بند حرف می زند. می خواهم به دخترم بگویم: آهسته صحبت کن، دیوار موش دارد. موش گوش دارد. مرد همسایه موش است. اما با لبخندی چیزی نمی گویم...! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار. خدا نگهدار. در بسته می شود. من غمگین، بر روی صندلی راحتی ام می افتم. و با بی حوصلگی کتابی در دست می گیرم و ورق می زنم...!
مرد دو بطری شراب ناب "بوردو"می آورد. یکی از آنها را باز می کنم. یکی همیشه برای مهمانان دیگرم می ماند. سال هاست که من شراب نخریده ام، اما همیشه شراب خوب در خانه دارم. به سلامتی، به سلامتی. او غذای ایرانی را دوست دارد. به ویژه گرمه سبزی(قرمه سبزی)، سالاد شیرازی، کشک بادمجان و...، دخترش هم به همچنین. بدین جهت من مقداری برای دخترش می گذارم، تا او با خودش ببرد. او از دخترش می گوید. می دانم چه می خواهد بگوید. گلهای هم می کند.
از دخترم می گویم. او می داند من چه می خواهم بگویم. گلهای هم می کنم. حرف های دیگر هم می زنیم...، پاسی از شب گذشته. یکدیگر را صمیمانه در آغوش می فشاریم. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود.
من خسته به تخت خواب می روم. در دل می خندم. دیوار موش دارد. موش گوش دارد . ما دو موشایم.
30 آذر 1387 ــ 20 دسامبر 2008 ــ بروکسل
گربه کوچولو و دخترک
من عروسک ها را دوست دارم. داستانهای زیادی هم درباره آنها نوشته ام. بدون شک تاریخ عروسک، با تاریخ انساانها همزمان است. عروسک گِلی، سنگی، چوبی، پارچهای، کاغذی و ...
عروسک، نشانی از آرزوی مادر شدن دخترکان است. دخترکان برای عروسکشان قصه می گویند، برایش لالایی میخوانند، میبوسندش، به او اخم می کنند. عروسکها برای دخترکان جان دارند، روان دارند. برای من هم همینطور. تعجب نکنید اگر به خانهام آمدید و عرسکی دیدید.
پسرکان هم، در غیاب دخترکان، با عروسک آنها یواشکی بازی میکنند. شرم دارند عروسک بازی کنند. مرا با این سن و سال شرمی نیست. شما ای پسرکان! از اینکه آرزوی پدر بودن را دارید، چه شرم؟! شرم بر آنانکه عروسک بازی را برای پسرکان شرمآور میدانند!
آخ جون، خانم دکتر جون!
تلفن کردم به پسرعموم جمشید، تهران. در ضمن احوالپرسی، حال زنش مهشید رو پرسیدم. باخنده گفت: بگو خانم دکتر! گفتم: تبریک می گم، زن تو هم دکتر شد! دکتر چی؟
ــ دکتر دیگه، مگه این همه دکتر تو این مملکته، کسی ازشون می پرسه دکتر چی!
ــ از کی دکتر شده؟
ــ از یک ماه پیش. تو نمایشگاه اتومبیلِ دست دوم نزدیک خونه مون بودم، داشتم با فروشنده سر یک ماشین که تو ویترین بود حرف می زدم، یکدفعه فروشنده از نمایشگاه پرید بیرون و به خانمی که رد می شد گفت: سلام عرض می کنم خانم دکتر. خانمه هم یک نگاه به سر تا پای ایشون انداخت و با حالت تعجب سرش رو انداخت پایین و رفت! فروشنده با قیافه خوشحال برگشت و گفت: ماشین این خانم دکتر بودآ...! راهی باهاش نرفته، از مطب تا خونه، یا تا بیمارستان! ماشین نویِ نویِ، انگار هفت هشت سال تو گاراژ بوده.
ــ عجب، از کی تا حالا زن ما دکتر شده که نمی دونستیم؟
ــ مطمئنی که زن شما بود؟
ــ آره به جون شما.
ــ خاطر جمعی که دکتر نیست؟
ــ خاطر جمع، خاطرم جمع!
ــ خوب! شما که آقای دکتر باشید، خانمتون میشه خانم دکتر!
ــ منم دکتر نیستم.
ــ مهندس چی؟
ــ نه به جون شما.
ــ شاید خانمتون دکترشده و نمی خواسته به شما بگه! اگه اینطوره، پس من اشتباهی گرفتم، ببخشید! به جون شما نباشه، به جون سه تا بچه هام، مال یه خانم دکترِ..!
وقتی اومدم خونه، گفتم: مهشید جون سلام. مهشید با خنده گفت: مهشید جون و زهر مار! هر بی پدر مادری من رو خانم دکتر صدا می کنه، تو هم من رو خانم دکتر صدا کن! گفتم باشه.
شب که رفتیم تو تختخواب گفتم: آخ جون، خانم دکتر جون، آخ جون، خانم دکتر جون. یواشی زد تو صورتم و گفت: خفه شو، من رو دیگه خانم دکتر صدا نکن! ابوالفضل جون! تو این مملکت، یه روزه خیلی ها، خانم یا آقای دکتر و مهندس میشن و همه کاره!
۲۵ دی ۱۳۸۷ ــ۱۴ ژانویه۲۰۰۹ ــ بروکسل اردوخانی
فروش ویلا!
توجه، توجه! تعدادی ویلا، با مساحت های گوناگون ، کنار دریا، پشت به جنگل، مجهزبه حمام ، سونا و جا گوزی. در کنار دریا به قیمت مناسب ، به اقساط دراز مدت، بدون بهره ، در کره مریخ و مارس به فروش می رسد. علاقه مندان می توانند با اینجانب تماس بگیرند.
هموطنان گرامی! شما که درغ های ایت الله خمینی را که نفت سر سفره اتان می اورد. و صدها دروغ دیگر باور کردید و انقلاب فرمودید و نتیجه اش را دیدید، می دانم اکنون مرا دروغ گو می خوانید، و به من صدها ناسزا روا می دارید، من زیر سبیلی در می کنم و پاسخ شما را با ادب خواهم داد.
به کسانی که حرف مرا باور کنند، پاسخ خواهم داد: خیلی خر تشریف دارید.
در ضمن توجه آنهایی که دروغ های شاخدار رادیو تلویزیونهای لوس انجلسی را باور کردند، با پولی نفتی که بایستی سر سفره مردم بیاید، در دبی و سایر شیخ نشین های خلیج فارس، ویلا و آپارتمان خریداری کردند، حالا فهمیدند چقدر خر تشریف داشتند، و از هول هلیم در دیگ افتادند. به این آگهی جلب می کنم.
از دوستان خواهش می کنم به شعرهای کاکا تیغون، دوست هنرمند افغانی من توجه کنند.
http://www.rawzana.com/kaka%20taigon-25.htm
26 دی 1387 ــ 15 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی
هماندیشی و دگراندیشی!
هماندیشانی که امروز در خارج از کشور دگراندیشان را ترور قلمی و تهدید می کنند، اگر فردا قدرت را در ایران به دست بگیرند، مانند حکومت کنونی، دگراندیشان را شکنجه، زندانی و اعدام خواهند کرد.
من از "هماندیشان" چیزی نمی آموزم. شرمنده که آنها نیز چیزی از من یاد نمی گیرند. چون می دانیم چگونه میاندیشیم، جایی برای گفتگو باقی نمی ماند. با هماندیشان بودن، مانند دوباره "آرد" کردن "آرد" است، آنقدر تا اینکه تمامیاش غبار می شود، و چیزی برای خوردن و گفتن نمی ماند.
این دگراندیشاناند که مرا به نبرد فکری می خوانند. مرا مجبور به مطالعه و اندیشیدن در باره افکارم می کنند. هرچقدر منطق دگراندیش محکمتر باشد، مبارزه سخنی یا قلمی با ایشان، مشکل تر بوده، و بیشتر مجبور از به کار بردن اندیشه، برای دادن پاسخ منطقی تر هستم.
من آن دگراندیشی را میگویم که بسیار مطالعه کرده و اندیشمندانه سخن می گوید و می نویسد. هر بار که با من به بحث می نشیند سخن تازه و دلیل جدیدی برای ثابت کردن افکارش ارائه می دهد. حتی از منطق من استفاده می کند برای رد دلیلام! من چنین دگراندیشانی را دوست دارم و برایم ارجمندند. میدانم ایشان هم چنین احساسی نسبت به من دارند. و با وجود دگر اندیشیدن، دوستیمان پابرجاست. نه دگراندیشانی که سال به سال لای یک کتاب را باز نمی کنند. حتی برگی از نشریه را هم ورق نمی زنند. تمام دانستنیهایشان از تلویزیونی می آید، که تمام روز روبرویشان روشن است! حرفهایشان کلیشه و تکراری است. شعارهای ابلهانه دهههای گذشته را می دهند. و پاسخم را با ــ مرگ بر این، زنده باد این، خائن، ستمکار، خونخوار، و نوکر این و آن ...ــ می دهند.
من و دوستان دگراندیش دیگرم، به این گونه اشخاص فورا حق می دهیم. چون ارزش جر و بحث و تلف کردن وقت را ندارند. می گذاریم به جای آن جوک بگویند و خود و امثالشان بخندند، تا ما هم به ریش آنها بخندیم!
سه شنبه 17 دی 1387 ــ 6 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی
کو دیگر اینگونه مشتری!
دیروز، همچو چنین روزی در سالهای گذشته، بر سر در روسپیخانه پرچم سیاهی در اهتزاز بود. درب روسپیخانه بسته! روسپیان غمگین در خود فرو رفته، با دسته گلی بر سر مزار مردی جمع شده بودند. دسته گلی را آرام بر سنگ قبر گذاشتند و در سکوت دور قبر ایستادند. هر یک با خاطره ای، به یاد او در دل دعایی می خواندند. قطرات اشک از چشمان زیبایشان، آرام بر گونه می غلطید. لبهای همچو غنچهشان را گاز می گرفتند. دستی دست کنار دستی اش را می فشرد. پس از زمانی طولانی، با آخرین نگاه، با مرد وداع گفتند. چند قدمی آنطرف تر کیف هایشان را باز کرده، دستمالی در آوردند و چشمهایشان را پاک کردند...!
بر سر مزار چه کسی این روسپیان جمع شده بودند و اشک می ریختند؟ مردی که زیر آن سنگ خوابیده، که بود؟
روسپیِ مسن تر به روسپیان جوان گفت: "او تنها یک مرد نبود! یک انسان بود. در آغوشاش احساس آرمش می کردیم. در حقیقت ما مشتری او بودیم. در آغوش او با خیال آسوده همچو کودکی به خواب می رفتیم. آنچه ما میخواستیم، می کرد. نوازش می خواستیم! نوازش مان می کرد. خواستار بوسه ای بودیم! بوسه نثارمان می کرد. تمنای عشق بازی داشتیم، عاشقانه، با تمام وجودش با ما عشق بازی می کرد. می گفتیم داستانی از داستان هایت برایمان تعریف کن! او داستانی تعریف می کرد. اگر عاشق شده بودیم و وصف معشوق می گفتیم، شعری عاشقانه می خواند، یا داستانی از داستان های عاشقانهاش برایمان تعریف می کرد. زمانی که ما را غمگین می دید، دلداریامان میداد، سپس هجو و طنزی از خود یا از کشورش برای ما می گفت، می خندید و ما را خندان می کرد. در این لحظات خود، ما و دنیا را مسخره می کرد!"
"کو دیکر اینگونه مشتری!"
۱۵ دی ۱۳۸۷ ـــ ۴ژانویه ۲۰۰۹ برکسل
عشق پیری!
دوازده ساله بودم. برادرم چهارده سال داشت، پدرمان مُرد! دوسالی با مادر در غم از دست رفتن پدر عزادار بودیم.من و برادرم همیشه و همه جا محافظ مادر بودیم. دوــ سه بار مادر را با مردان دیگر دیدیم. چنان رفتاری با آن مردان کردیم، که جرات نزدیک شدن به مادر را نکردند. ما غیرت داشتیم. آخر مادرمان ناموس ما بود. ما از ناموس مان سخت دفاع می کردیم. درخانه، مانند دو برده، گوش به فرمان مادر بودیم. بیرون از خانه نزد فک و فامیل، به دو گاو وحشی معرف! تمام وبستگان از خود می پرسیدند؛ "چگونه مادر می تواند تحمل ما را بکند؟!" فراموش کردم بگویم، مادر معلم دبستان بود.
بردارم درسش را تمام کرد و زن گرفت، و دیگر با ما زندگی نمی کرد. من و مادرم با هم بودیم. سنی هم از مادرم گذشته بود. یک روز مردی هم سن و سال او را در خانه دیدم. مانند پیشین، به غیرت ام برخود و با مرد بی ادبانه بر خورد کردم. مرد رفت. مادرم چنان سیلی به گوش من زد که سرم گیج رفت. (تا آن لحظه هیچ وقت از مادرم سیلی نخورده بودم.) در چشمان مادرم نگاه کردم و گفتم: مادر این بار تو عاشق شده ای. به دنبال مرد دویدم و در آغوشش گرفتم واز او پوزش خواستم. مرد پیشانی مرا بوسید.
عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند! آنها چنان ییر هم نبودند.
۱۱ دی ۱۳۸۷ ــ ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸ برکسل ــ اردوخانی
خداوندا مرا گر آفریدی باز
از منِ مسکین دلقکی ساز
موی ریخته، سر براق و طاس
به اندامم کن ز همه رنگ لباس
به پایم کن بزرگ جفتی از کفش سیاه
بینی ام کن سرخ و بر سرم نهِ قرمز کلاه
به دستم طبلی و در دهانم کن یکی ساز
تا به هر لحنی کنم دلقکی آغاز.
چه آسان آید اشکی ز دل دردمند
من همآنم که آرم بر لبش یک لبخند
مرا مسخره کنید!
ترکه...، رشتیی...، قزوینیی...، لره...، اصفهانیی...، کاشانیی... و مشهدیی...!
تصادفی در گوگل دیدم که چندی از هموظنان من، به ویژه ترک زبانها، طنزهایی که در باره آنان گفته می شود توهین به خود می شمارند.و سبب رنجش خاطرشان گشته.
من حاضر به هر کاری هستم، تا شما را لحظه ای بخندانم. در رگهای من خون ترک، کرد، بخیاری، قشقایی، گیلانی و مازندرانی، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ایران جریان دارد. و اگر هجو و طنزی در باره ملت ایران، از هر کجا که باشند، گفته شود، من در آن سهیم خواهم بود.
پند مادرزن...!
غُرغُر مادر زن چه گوید، گوشدار
گویدت بیدار باش ای هوشیار!
از ظرف شویی و جارو کردن مترس
لیک از قهر و اخم دخترِ من، بترس!
وقتی آمد میهمان، تو چایی دم کن بیار
سر سفره، فراموشش نکن، ماست خیار!
وقتی دخترم رفت به تخت خواب
مشت مالش بده، دارد ثواب!
صبح برخیز و چایی دم کن ای پسر
با نانِ گرم و پنیر برایش تو ببر!
وقتی پولی خواست، با خوشرویی بده
ورنه در رخت خواب جوابی نمیده!
ناز و نوازش و بوسه میخواهد او
از برایش قصه های خوب خوب بگو!
اشک دختر من دم مشکش است
گر ببینم اشک او، حالم بد است!
بگو به مادرت ایراد کمتر بگیر
تا نشه هرگز این دخترم از تو سیر!
گر که نخواهی غر مادر زن، ای جوان
فاتحه زن و بچه دار شدن تو بخوان!
1 دی 1387 ــ 21 دسامبر 2008 بر.کسل
دیوانه است!
گاهی در هوای آفتابی،
آفتابی نه چندان گرم،
در نبش کوچه ای،
چترم را باز می کنم،
به امید آنکه،
آسمان را ابری سیاه بپوشاند،
باران تندی ببارد،
رهگذری بگذرد،
و به زیر چتر من پناه آورد.
اما، هوا همچنان آفتابی می ماند!
رهگذران ازکنارم می گذرند،
سر بر می گردانند،
لبخندی می زنند،
هیچ کس به زیر چتر نمی آید،
در دل می گویند:بیچاره،
دیوانه است.
28آذر 1387 ــ 18 دسامبر 2008 بروکسل
دریاچه منم!
دریاچه ای آرام، میان دشتی،
پر از ماهی های رنگارنگ
آسمانش، مرغان در پرواز
اطرافش سبز و خرم
جولانگاهِ جانداران
سقفش آسمان آبی
گاهی ابری و بارانی.
دریاچه همچنان آرام
در اندیشه
گاهی شاد،
گاهِ دگر غمگین.
زمانی دور، در کوهستانی دور، دور
آسمانی سیاه غرید
سیلی خروشان براه افتاد
سخره ها از بن بَرکند
درختان کهن ز ریشه بَرکند.
چندی، سیراب کرد چند نهال تازه را
با خار و خاشاک
سنگ و سنگ ریزه.
بدین دشت که رسید
آرام شد،
دریاچه ای آرام.
تا آرام ، آرام
خشک شود.
دریاچه منم!
9 آبان 1387 ــ 30 اکتبر 2008 بروکسل
شیتلیِ ما چی میشه!
خیلی از معلم های ما انسانهای شریفی بودند. با هزار جورفقر و بد بختی می ساختند و به ما درس می دادند ، و می خواستند ما را آدم های وطن پرست و خدمت کاری برای آینده مملکت تربیت کنند.
سر پیری، چند روزی است که یاد آقای ... معلم ادبیات مان افتادم. همانطور که پیش تر گفتم، من برای بچه ها نامه عاشقانه می نوشتم، و از یک ریال، دو ریال، تا پنج و شش ریال، گاهی هم بیشتر می گرفتم. دوسه تا بچه پسر حاجی در مدرسه ما بودند. هر وقت نمره بیشتر از دوازده می گرفتند، پدرو مادرشان، علاوه بر پول تو جیبی برای هر نمره یک ریال به آنها می داد. برای مثال اگر نمره دوازده می گرفتند، چیزی نمی گرفتند. ولی اگر نمره شان چهارده می شد چهارده ریال می گرفتند. من برای اینها انشا می نوشتم، و اغلب نمره پانزده، شانزده، هفده و هیجده می گرفتند. و قرار ما این بود که هرچه از پدر مادر گرفتند با من نصف کنند.( نمره شانزده =شانزده ریال. سهم من هشت ریال)
دریغ از، آزادی!
در قفسی بودم،
فریاد می زدم،
پر و بال به در و دیوار قفس می زدم.
به امید آزادی،
درِ قفس را شکستم،
به قفسی تنگ تر، گریختم!
در این قفس، دهانم دوختند و
پر وبالم شکستند...!
دریغ از آزادی!
18 آدر 1387 ــ 8 دسامبر 2008 بروکسل
آدم باید غیرت داشته باشه!
ما ملت بی غیرتی هستیم، هرچی به سرمون میاد از بی غیرتی ماست! مرد باید غیرت داشته باشه! البته من غلط بکنم به خودم اجازه بدم چنین حرفی بزنم. این حرف را حاج ابراهیم میزد، در حالیکه زن و دختر پسرش به او می خندند.
حاج ابراهیم یک سگ آلمانی داشت به اسم "شیرنژاد" کسی جرات نداشت به این سگ نزدیک شود. نه از ترس سگ، اتفاقا سگ بیچاره خیلی مهربان بود، برای همه دم تکان میداد، خیلی دلش می خواست همه دست به سر و گوشش بکشند، ولی به محض اینکه سگ دم برای کسی تکان می داد و به طرفش می رفت، حاج ابراهیم داد میزد: شیرنژاد خجالت بکش بیا اینجا! سگ بیچاره می رفت کنار حاجی و آهسته زوزه می کشید.
حاجی و زنش توی دو تا اتاق، از هم جدا می خوابیدن، آخر سکینه خانم حاضر نبود در یک اتاق با یک سگ بخوابد.
سکینه خانم می گفت: ما یک گربه داشتیم، گاهی میامد رو تخت دم پای ما می خوابید. حاجی چشم دیدن این گربه رو نداشت. می گفت: گربه وفا و غیرت نداره. این سگ آلمانی غیرت داره! حالا با این سگ توی یک اتاق می خوابه. من نمی گم سگ نجس است، سگ هم حیوان خداست. وقتی حاجی می ره ایران خودم بهش غذا می دم، حتی مریض بود بردمش دامپزشک. البته به سفارش حاجی دامپزشک زن. در صورتیکه خودم و دخترم پیش پزشک مرد میرویم. ولی آدمی گفتن، سگی گفتن!
سه چهار سال این سگ خانه حاجی بود. تا اینکه آخرین بار که خانه حاجی رفتم سگ را ندیدم. پرسیدم: حاجی شیر نژاد کجاست؟ حاجی با عصبانیت گفت: جنده شد! آدم اگر یک جو غیرت داشته باشه با یک جنده زندگی نمی کنه، حتی اگه سگ باشه، بردم ولش کردم. گفتم حاجی سگ که جنده نمیشه؟! حاجی گفت: چطور جنده نمیشه؟! نمی دانم چطور شد، در خانه باز بود، من نفهمیدم آز خانه بیرون رفت. یک هفته تمام هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم، تا اینکه خودش آمد. سه-چهار ماه بعد هفت توله زایید، هر کدوم شان یک رنگ، معلوم نبود چند تا سگ نرّ ِخر را روی خودش کشیده! نتوانستم تحمل کنم، بردمشان دویست-سیصد کیلومتری دورتر، انداختم شان توی یک چاله و بر گشتم.
این حرف را حاجی در حالی میزد، که زن و پسر و دخترش، اشک در چشم به ریش حاجی می خندیدند.
14 آذر 1387 ــ 4 دسامبر 2008 بروکسل
تنها یکبار!
به یاد می آورم، آخرین بار که مرا از پشت سر سه بار صدا کردی، اولین بار خیال کردم که خیال می کنم. دومین بار حس کردم که خیال نمی کنم. سومین بار روی برگرداندم و تو را دیدم. در چشمان هم با ذوق نگاه کردیم. در حالیکه با آغوش باز به طرف ات می دویدم، تو با آغوش باز در جای خود ایستادی. همدیگر را در آغوش گرفتیم. گونه بر گونه، از زمین بلندت کردم. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. زمانیکه سرمان گیج می رفت، از چرخیدن باز ایستادم. دست در دست هم، نزدیک بود زمین بخوریم، اشک در چشم، خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. دوباره آغوش در آغوش. خنده بر لب چندی از رهگذران، فشردن دست دختران در دست پسران، نگاه پرافسوس پیران.
هر کجا که هستم، با این خیال که پشت سر منی، سر بر نمی گردانم، به این امید که مرا صدا کنی!
تنها یکبار...!
14 آبان 1387 ــ 4 نوامبر 2008 بروکسل
با عشق می سازم!
باد، خاک را به بازی می گیرد.
گرچه از خاکم،
بازیچه باد نیستم.
من از خاک، گِل می سازم،
خشت می سازم،
از خشت، خانه می سازم.
از گِل یکی چون خود می سازم.
آنچه پروردگار با گل ساخت،
من نیز با عشق می سازم!
6 آذر 1387 ــ 26 نوامبر 2008
قمارباز !
یکی از خاطرات دردناک من، بر خورد با مردانی بوده که با قمار در کازینو علاوه بر باختن تمام هستی خود، امضای همسر و فرزندان شان را نیز جعل کرده اند. این دسته از افراد علاوه بر خالی کردن حساب پس انداز خانواده شان، چک جعلی هم از سوی آنها کشیده اند، که نه تنها سبب بدبختی خود شده، بلکه مشکلات بسیاری هم برای همسر و فرزندان شان به وجود آورده اند. در تمامی این موارد، خانواده از هم پاشیده شده و زن با کوشش و کار توانسته خود و فرزندانش را از این جهنم نجات دهد.
این مردان چون دلیل قانع کننده ای برای دفاع از عمل شرم آور خود نداشته اند، با داد وبیداد و کتک، بدترین تهمت ها و ناسزاها را به همسر و فرزندان خود نسبت داده اند. (قماربازان در این گونه مواقع پس از دست دادن تمام زندگی شان، شروع به قرض گرفتن از دیگران به امید برد در کازینوها می کنند. و هیچ گاه برنده نمی شوند و به فلاکت می افتند.)
حکومتهای استبدادی نیز چون با سرمایه و سر نوشت ملت قمار می کنند و می بازند، چنین رفتاری با ملت خود دارند. آنها چون دلیلی قانع کننده ای برای مشکلات بیشمار مردم مانند: افزایش نرخ بیکاری، بالا رفتن بی رویه قیمت مواد غذایی، دارو، مسکن، رشوه خواری، دزدی ها و...، ندارند، در نتیجه کمترین صدای اعتراض مردم را، با تهمت به جاسوسی برای کشورهای دشمن( خیالی) پاسخ می دهند. و آنها را دستگیر، محکوم، به زندان و یا اعدام می کنند.
5 آذر 1378 ــ 25 نوامبر 2008 بروکسل
به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان؛وگر صدای من شیطنت انگیزست
از بس که روان و چشم تو هیزست
انسان تو نه ای، که کمتر از حیوانی
وقتی که مرا کمتر ز خودت
خر چه داند قیمت نقل نبات!
چند سال پیش دوستی به خانه ام آمد. وقتی به مستراح رفت و آفتابه مسی مرا دید ، پرسید این به چه درد می خورد و در مستراح چکار می کند؟ من خجالت کشیدم که بگویم استفاده آن چیست و برای چه آن را در مستراح گذاشتم، گفتم برای تزیین است. دوستم از زیبایی آفتابه تعریف کرد. من هم مطابق سنت باستانی مان گفتم قابلی ندارد! می خواهی بردار و ببر... او هم بدون اینکه تعارف کند پذیرفت!(این اروپایی ها تعارف سرشان نمی شود.)
مدت کوتاهی بعد، به خانه دوستم رفتم. دیدم آفتابه مسی را گوشه اتاق نشیمن گذاشته! لیوانی درون سر آن جای داده و یک دسته گل زیبا هم درون لیوان گذاشته است. با ذوق به طرف آفتابه رفتم، گفتم: آفتابه عزیزم حالت چطوره؟ دلت برای من تنگ نشده؟! آفتابه پشت اش را به من کرد و گفت: حالم خیلی بهتر از سابق است، می خواهم سر به تن ات نباشد، دلم اصلا برای تو و ماتحتات تنگ نشده! اقلا وقتی در ایران بودم ،
آفتابه مشکل من!
بدبختی ما ایرانی ها یکی دوتا نیست. یکی از آنها مشکل مستراح رفتن است و آفتابه.(یَستَرِحُ، مسترح، استراح-عربی!) مستراح که محل استراحت و آرامش است، برای من دردسری است. مشکل اساسی بردن آفتابه بود که با نبوغ خود این مشکل را آسان کردم.
تصور کنید! آفتابه مسی اصیل ایرانی وزنش پنج-شش کیلو است. و جای زیادی را در چمدان می گیرد و امکان اینکه چیز دیگری درون آن چپاند کم است. (یکی از افتخارات من این است که از آفتابه پلاستیکی هر گز استفاده نکردهام.)
برای بر طرف کردن این مشکل، یک کیسه آب گرم گرفتم. کنارش را سوراخ کردم. یک لوله محکم پلاستیکی به قطر یک سانتی متر و نیم توی سوراخ گذاشتم. دورش را با سیلیکون خوب آب بندی کردم، و
کاشکی سنگ بودم!
که می گوید سنگ دل ندارد، دل داری ندارد؟عاشق نمی شود. به سنگ های درون رودخانه، به سنگ های درون چشمه نظر کنید، ببنید چگونه همدیگر را در آغوش گرفته اند.
که می گوید سنگ دل ندارد، دل داری ندارد؟ به نوای سنگی که از کوهی به پایین می غلطد گوش کنید. به او خوب نگاه کنید. ببینید چگونه از میان هزاران قطعه سنگ می گذرد. به هر کدام که می رسد می گوید: معشوق من تو نیستی، تو نیستی... تا کنار سنگی بیایستد و بگوید معشوق من تویی، تو! در میان هزاران تورا خواهانم.
که می گوید سنگ دل ندارد، اشک نمی ریزد؟ سحر نگاهی به سنگ مزاری کنید، چگونه تمام شب را اشک ریخته، این شبنم سحری نیست! این اشک اوست بر مزار.
معشوقم! کیستی؟
معشوقم! اگر بگویم سوگلی حرمسرای منی، شرم بر من، بوی شهوت و برده داری از آن می آید.
بگویم گلِ گلستان منی، تصور زرد شدن برگهایت در پاییز، عریان شدن و لرزیدنت در سرمای زمستان برایم درد آور است.
بگویم ستاره زیبا، ماه تابنده ، خورشید درخشنده منی. خیال لحظه ای که ابری سیاه روی تو را از من بپوشاند برایم غمگین است.
بگویم دریا! کدام دریا صیادان پر از امید را به درون خود نکشیده؟
معشوقم! تو را در آغوش می گیرم ، ذرّه به ذرّه ی وجودت را عاشقانه می نگرم. هر لحظه، به هر ذرّه ی تو که نگاه می کنم، جز آن ذرّه در اندیشه و روان من نیست. آن ذرّه تمام وجود مرا در خود محو می کند. و آن لحظه که چشمم از دیدن خسته می شود، روانم سیراب نمی شود. با خیال تو به خواب می روم، خواب تو را می بینم، با ذرّه ذرّه ی وجود تو، دوباره عشق بازی می کنم.
به کدام زیبایی، به کدام خوبی تو را تشبیه کنم؟ تو خوبترین و زیباترینی. نه شمعی که بسوزی، و نه پروانه که بال بسوزاند. نه گلی که پر پر شود، و نه بلبل چهچه زن. در سکوت، جاودان هستی. و دریغا که من رهروی زود گذر. با زمانی کوتاه برای عشقبازی...
معشوقم! کیستی؟
تو کتـــــــابی!
15 آبان 1387 ــ 5 نوامبر 2008 بروکسل
با پیروزی اوباها، امریکا
چهره دمکراتیک خود را به جهان نشان داد.
اوباها! نوید دمکراسی برای جهان...
دمکراسی خریست لنگان.
نه چشم دارد، نه دندان
دمکراسی خریست پالان کج
که با ما و شما دارد سر لج
دمکراسی اگر دوای درد بود
برای ما تنها یک درد سر بود
دمکراسی خری جفتک پران است
لولوی سر خرمنِ صاحب خران است.
اگر برای دیگران می کند تب
به ما حتی نمی دهد یک گوشهِ از لب.
دمکراسی ما عمامه دار است
به جای ما، او بر ما سوار است
دمکراسی ما دارد دندان تیز
دو چشمانش را می کند هیز
دمکراسی که عزیز دنیاست
برای ما تپاله اش بر جاست.
پیش کش به کاکا تیغون. 15آبان 1387 ــ5 نوامبر 2008 برکسل
فرهنگ ایرانی یا چاله میدانی
دوران نوجوانی و جوانی که در ایران( تهران، کوچه دردار) بودم. وقتی با کسی رفیق می شدم و به خانه اش رفت و آمد می کردم و با آنها سر یک سفره غذا می خوردم ، هیچ وقت به خواهر او نگاه نمی کردم. در فرهنگ من، خواهر رفیق ام ناموس او بود و برای من مقدس. حق نداشتم به رفیقم خیانت کنم. خیلی از مادران و مادر بزرگهای دوستانم به من بیشتر از بستگان ام مهر می ورزیدند. به یاد دارم وقتی یک بار زیر کرسی پایم به پای خواهر یکی از دوستانم خورد، تا مدتها خجالت می کشیدم به او نگاه کنم. این را هم در یکی از داستان هایم نوشته ام.
با این فرهنگ که خواهر رفیقم ناموس اوست، ومن حق ندارم نگاه بد به مال و ناموس دوستم داشته باشم، و این کار را خیانت می دانستم ، به بلژیک آمدم.
با ماشین آهسته از خیابان اصلی شهر”Tervuren” (12 کیلومتری بروکسل) می گذشتم. یکباره چشمانم به این پیر زن نقلی افتاد، که در پیاده رو با کیف و عصایی در دست کلاهی بر سر "تاتی کنان" راه می رفت. (در حدود یکی دو ماه می شد که او را ندیده بودم.) چند قدمی او ماشین را نگه داشتم. پیاده شدم و به طرفش رفتم. دو دستش را بلند کرد، همدیگر را در آغوش گرفتیم. خم شدم، پیشانی اش را بوسیدم. پیشانیام را بوسید. در حالی که زیر بغلش را گرفته بودم، تاتی کنان همراهی اش کردم. پرسیدم کجا می روی؟ گفت: پیش چشم پزشک، در همین نزدیکی است. با هم با مطب چشم پزشک رفتیم. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که پزشک او را خواست. من همانجا منتظرش ماندم.با پسر این خانم من از همان سال اول که در بلژیک بودم آشنا شدم، و سپس با او. در همان روزهای اول ، او و روانشاد همسرش به من مانند فرزند خودشان علاقمند شدند، و هنوز هم رابطه دوستی من با تمام خانواده آنها ادامه دارد. یک نکته را هم یاد آوری کنم! این خانم با وجودیکه نزدیک به نود سال دارد، علاوه بر کتاب ، هر روز دوتا روزنامه یکی به زبان فلاما و یکی به زبان فرانسه می خواند.
فاسد «ترین»!
همت بلند دار که مردان روزگارــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند
بنا به گزارش "تایمز لندن" در بین فاسدترین دیکتاتورهای دنیا نام"محمد رضا پهلوی" نیز دیده می شود. اکثر دیکتاتورهایی که "تایمز لندن" نام برده، دولت مردان غربی، با کودتا یا انقلاب (از گمنامی) به ریاست جمهوری یا سلطنت رساندهاند.
این رییس جمهورها یا سلطان ها ملیاردها دلار ثروت ملت خود را به بهای فقر ملت از کشورشان خارج و به بانکهای غربی می سپارند. غربی ها نیز با دادن رشوه های کلان به این اشخاص و دولت مردان (مزدوران) شان، تا زمانی که منافع شان ایجاب کند، سیاست استعماری خود را به پیش می برند، و از ذخیره های نفت، تا معادن «پشم» این کشورها را غارت می کنند. ولی به محض آنکه این دیکتاتورها پایشان را از گلیم شان درازتر کردند، به نام دفاع از حقوق بشر با یک کودتا یا انقلاب او را با سر به زمین می کوبند، و یکی دیگر را جانشین اش می کنند!
از: ابوالفضل اردوخانی 3 آبان 1387 ــ 24 اکتبر 2008
به: دفتر تبلیغات حوزه های علمیه
موضوع: درخواست فتوا!
با درود،
از علمای جمهوری اسلامی(از آیتالله تا طلبه) خواهش می کنم، هیچ گونه حرفی یا فتوای دیگری در باره سلیمان رشتی ایرانی خودمان، که پس از فرار به انگلستان نامش را تبدیل به سلمان رشدی کرده، ندهند.( مانند خیلی از ایرانی های دیگر! جعفرــ جفری. حمید ــ هانری. مرتضی ــ موتون. رمضان ــ رمزی. و ...)
خفه شو!
کودکی بودم،تا کمی حرف میزدم،
یکی میگفت:خفه شو!
در کلاس، سوالی داشتم،تا دست بلند می کردم،
یکی میگفت: خفه شو!
سرِ کارم، تا شکوه می کردم،
یکی می گفت: خفه شو!
گاهی که با خودم حرف می زنم ،یا آواز می خوانم،
یکی در درونم می گوید:خفه شو!
در این دنیای پر از هیاهو ،همه فریاد می زنند،
یکصدا به من می گویند: خفه شو!
به تنهایی پناه می برم،در سکوت می نویسم،
تا یکی به من نگوید: خفه شو...
تنها کاغذ و قلم اند،هرچه می گویم!
نمی گویند: خفه شو!
۲۷ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل
علفم !
علفی هستم خود رو، سرفراز به آنچه که هستم. اگر در مزرعه ی گندم یا نیشکر برویم، علفی هرزه ام. مرا می کنند و به دورم می اندازند.
هی! خوشه ی گندم مغرور، ساقه ی نیشکر خود پرست، می دانید که زمین شما را یکی شخم می زنند و کود می دهند؟ شما را از بهر خود کاشته اند.
می دانید که از بی آبی می میرید و از پر آبی می گندید؟ محتاج آب اید، نه کم و نه زیاد! در سرما یخ می زنید و از گرما خشک می شوید.
تو، ای گندم! دستهایی تو را باید درو کند، سوار بر دوشی به آسیاب برد. آرد کند، نانوایی بپزد. تا کسی نانی به کف آرد و بدون اینکه نظری به تو بیاندازند، یا بوسه ای بر تو زند، به غفلت بخورد.
هی نیشکر! تو هم سرنوشتی دردناک تر از گندم داری. باید آنقدر تو را بکوبند، تا شیره از ساقهات جدا کنند. آن شیره را باید بپزند و بپزند، تا تو را از ذات وجودت جدا کنند.
اما من، همان علف هرزه کنار شما! دانه ی مرا، باد از دشتی به دشت دگر می فشاند. پرندگان مرا به منقار می گیرند و بر فراز دریا ها پرواز می کنند، از قاره ای به قاره دیگر می برندم. دشتی را سبز و خرم می کنم. در سرمای زمستان ، به زیر برف آرام می خوابم. در گرمای تابستان شبنم صحری مرا سیراب می کند. جولانگاه هزاران جاندارم. شاهد رقص و آوازشان؛ گلی اینجا، گلی آنجا؛ پروانه ای از روی این گل به روی آن دیگری. لانه پرنده ای اینجا، بیشه درنده ای آنجا. بوسه غزالی بر من. شاهد چشمک ستاره و دلفریبی ماه.
دست هایی که مرا از میان شما می کند، در دشت کوتاهاند. و سر فرازم به اینکه همچو شما دست نشانده نیستم.
۲۶ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۷اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل
کاروان رفته!
من همیشه دیر می رسم،
کاروان رفته!
زمان حرکت کاروان،
تا زمان من،
جایگاه کاروان ،
تا جای من،
این زمان، این فاصله را
تند و تند می شمرم و می دوم،
وقتی می رسم،
کاروان جای دیگریست،
زمان، زمان دگر.
من همیشه دیر می رسم ،
کاروان رفته!
چهارشنبه 24 مهر 1387 ــ 15 اکتبر 2088 بروکسل
دوری و دوستی!
وطنم ! نمی دانم،
من از تو گریختم،
یا تو مرا رها کردی؟
اکنون که از تو دورم،
بیش از پیش دوستت دارم.
وجبی از خاک تو ندارم،
تو مالک روان منی.
حکایتی از،
دوری و دوستی!
۲۱ مهر 1387 ــ 12 اگتبر 2008 بروکسل
باز نیامدنی!
کفشهایم روی هم سوارند
مسافرم! به سفر میروم.
از روز، زاد روزم،
پیش از اینکه کفشی به پا کنم،
کفش هایم روی هم سوار بودند،
ندا می دادند: مسافرم!
به مسافرتی می روم،
باز نیامدنی!
۲۰ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸
نخواهم بود!
پشت پایم می زنند،
بیش از همه،
خودم به خودم.
میافتم، بر میخیزم،
آخرین پشت پا،
آخرین افتادنم را،
به یاد نخواهم آورد!
چرا؟
دیگر نخواهم بود.
19 مهر 1387 ــ 10 اکتبر 2008بروکسل
بیگانه ام!
از خود بیگانه،
با دست و پایم بیگانه
با چشم و قلب ام بیگانهتر
با روح و اندیشهام بیگانهِ بیگانه.
از این بیگانه مرا رهایی نیست
هر کجا می روم ،
هرکجا هستم، با من است.
من از این بیگانه دوری می کنم
بیگانه مرا بازجویی می کند
پرسشی، پس از پرسشی،
سرزنشی پس از،
پرسش های بی پاسخ.
با این بیگانه می جنگم
شکست می خورم،
من از بیگانه بیزار،
گویی در بند این بیگانه ام.
17 مهر 1387 ــ 6 اگتبر 2008 بروکسل
با واژه نمی دانم آشنایی ندارم!
من همه چیز را می دانم. با واژه ی "نمی دانم" آشنا نیستم. خیال کنید در شهر پکن در مقابل مجسمه مائوهستم. پس مائو مائو کردن مثل گربه به روانشاد مائو (گربه تنها موجود وفادار به مائو است که بعد از مرگ او هنوز هم مائو مائو می کند.) سرگردان به چپ و راست نگاه می کنم و به دنبال خیابانی می گردم. ناگهان یک ایرانی دیگر جلوی من سبز می شود و پس از پرسیدن اسم، فامیل، شغل، تعداد فرزندان، آیا ازدواج کرده ام یانه، اسم مادر زن، و اینکه اینجا چکار می کنم، می گوید: می دانید خیابان "چانگ وانگ" کجاست؟ من می گویم: فکر می کنم اگر این خیابان سمت چپ را مستقیم ادامه بدهید ، بعد بپیچید دست راست، بعد دست چپ ، اولین دست راست بعد ... شاید هم این خیابان سمت چپ بعد ... یا این خیابان روبرو، اگر پیدا نکردید از کس دیگری بپرسید. راستی خیابان "چولینگ پونگ" کجاست؟ او هم تقزیبا همین پاسخ را به من می دهد.
من یک "روشنفکرم". همه چیز را می دانم . در مورد مسایل ایران و خاومیانه ، چین، ژاپن ، آمریکا و ... صاحب نظرم . هشت ام، گروی نه ام است، هزار جور گرفتاری مالی وخانوادگی و ارتباطی با دیگران دارم، اما در مورد اقصاد، تعلیم و تربیت، راهنمایی رانندگی، بنایی، لوله کشی، نجاری و ... حرف های صد تا صنار می زنم.
آیا من یک ایرانی اصیل مشتی از خروار نیستم، که با واژه "نمی دانم" آشنایی ندارد؟
۱۵ مهر ۱۳۸۷ ــ ۶ اگتبر ۲۰۰۸ بروکسل
سپید و سیاه !
مردی سپپید پوست، با توله سگ سیاهش در جنگل گردش می کرد. توله سگ زمین را بو می کشید، گاهی جلو می رفت، گاهی عقب می ماند و گاهی با صاحبش بازی می کرد. در این حال به سر دو راهی رسیدند و به مردی سیاه پوست با توله سگی سپید برخوردند. توله سگ ها به هم رسیدند. آغاز به بازی با یکدیگر کردند، از سر و کول همدیگر بالا می رفتند، همدیگر را به شوخی گاز می گرفتند، با هم کشتی می گرفتند. مردها در حالیکه سگ هایشان را صدا می کردند، به طرف راهی که آمده بودند برگشتند. سگ ها همچنان بی خیال با هم بازی می کردند.
۲۳ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸ بروکسل
متکا و بالش !
حسین اقا خانه هوشنگ خان مهمان بود . داشتند با هم چایی می خوردند و حرف از همه جا و هیج جا می زدند. صحبت رسید به مهرداد، برادر هوشنگ خان که چهل سال دارد، ولی هنوز زن نگرفته.
حسین آقا از خوبی تشکیل خانواده گفت تا که رسید به خوبی زنش! که آره ، پونزده ساله زن گرفتم. قبل از اینکه زن بگیرم هر شب دنبال الواتی بودم، ولی از وقتی که زن گرفتم یک شب هم دنبال الواتی و عرق خوری نرفتم. به خدا قسم زنم یک پارچه خانمه. یک چیزی هم داره که خیلی از زنهای دیگه ندارن؟! اونم باسن بزرگشه!! یه وقت ها به پهلو می خوابه و کتاب یا مجله میخونه. من میرم پشتم رو به باسن اش تکیه میدم ، یک چیزی هم دستم می گیرم می خونم. میشه پشتی من! وقتی خسته میشم، میگم: عزیزم ممکنه دمر بخوابی که متکای من بشی؟ اونم بدون اینکه حرفی بزنه با خنده، این کار رو می کنه!
هوشنگ خان گفت: یک بالش کوچولوی نازک دارم، به جون دو تا بچه هام نوکرشم. جون بخواد ازش دریغ نمی کنم!
یکشنبه 17 شهرویر 1387 ــ 7 سپتامبر 2008 بروکسل. این طنز آمد تو مخم و نوشتم.
شهر ما
شهر ما، شهر کوران است، کورانِ کر،
به جای عصای سپید،
گرز خونینی در یک دست،
گرگ درنده ای، به قلاده کشیده در دست دگر.
بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
آنچه می بینند فریاد می کنند.
آنچه که می شنوند ، باز میگویند.
ناله ای سر میدهند،
سزای ایشان ، چماق است و دندان گرگ درنده.
شگفتا، بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
فریاد کنان و ناله کنان هم
تازه که به دوران میرسند،
آنچه می دیدند و می شنیدند، فراموش می کنند،
کور و کر می شوند،
گرزی در یک دست میگیرند،
قلاده گرگ های درنده در دست دگر.
۹ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۳۰ اوت ۲۰۰۸ بروکسل
خجالت نکشید! شما هم من رو مثل همه کچل خان صدا کنید. من از وقتی که به یاد دارم کچل بودم. تا سن دو سالگی مثل همه بچه ها مو داشتم ، ولی یک دفعه موهایم شروع به ریختن کرد! بدون اینکه مرض کچلی بگیرم. در حقیقت سرم کچل نشد، بلکه تاس شد! چند تا عکس خودم را پیش از دو سالگی با پدر و مادر یا تنها در حال خندیدن دیدهام، وگرنه باور نمی کردم که من هم یک روزی مو داشتم. بچههای دیگر هم بودن، که از سن هفت-هشت سالگی به بعد دچار مرض کچلی می شدن، خدا آن روز را نیاره! سرشون رو برق می انداختن، با تنتور یود می شستن، با صابون سوبلمه که بوی گندی داشت می شستن. مادرم می گفت شانس آوردیم که دختر نبودی وگرنه نمی دانستیم چه خاکی به سرمون بریزیم! من هیچ وقت با سر بی مویم مشکلی نداشتم، این مشکل مادرم بود.
برای درمون تاسیام ، مادرم اول به دکتر و دوا رو آورد. چون دید چاره نکرد، با دواهای خونگی شروع کرد. از جمله موهای سر خواهرم را در پارچه خیس می ذاشت و به سر من می بست. مثل کوزه کوچکی که برای شب عید روش جوراب کشیدن و تخم گشنیز یا تخم شاهی
*[در حدود ده دقیقه پس از تلفن]... تاکسی مرسدس220 ث ایستاد، راننده پیاده شد،پس از سلام به مسافر در سمت راست عقب ماشین را باز کرد.مسافر پاسخ سلام را داد، در جایش نشست و کمربند ایمنی اش را بست. راننده پشت فرمان قرار گرفت و تاکسی متر را به کار انداخت. پیش از اینکه راننده مقصد را بپرسد، مسافر گفت: گاراژ ولوو، خیابان ام... ماشین ام را آنجا برای سرویس گذاشته ام.
راننده زن جوان زیبایی بود با قد متوسط ، موهای خرمایی پشت سر بسته ، بفهمی ــ نفهمی آرایش کرده، شلواری جین به پا ، با پیراهنی آبی آسمانی که یقه اش کمی باز بود و گردن بند مروارید مانندی که چشم را می نواخت.
مسافر جوان خوش چهره تقریبا قد بلندی بود ، با کت و شلوار خاکستری ، پیراهن سپید یقه باز ، کرواتی قرمز، گرهاش شُل و کلاه شابگاه بر سر، که به خوبی دیده می شد ، زیر کلاه موهای بلندی مخفی شده است.
راننده در حال رانندگی به صورت مسافر در آینه نگاه می کرد و لبخند می زد و می دید که مسافر چشم از او بر نمی دارد.
اسیر چشای تو !
زن ــ کجا میری ؟
مرد ــ می رم پیش رفقا.
زن ــ پیش اونا؟
مرد ــ آره پیش اونا. آخه قربونت برم ، من از اونام . روز اول که خاطر خات شدم، گفتم که من از اونام. گفتی همین طوری دوست دارم، هرکی میخوای باش، خودت باش، خودت بمون ، نقش بازی نکن. بیســـت پنــــــج سال پیش خاطر خات شدم، به مولا قسم ، امروزم عاشقتم ،چاکرتم، همون بودم، همون موندم.
زن ــ یه دفعه هم منو با خودت ببر.
مرد ــ قربونت برم ، اونجایی که من میرم جای تو نیست ، تازه جای مهمی نیست. به خدا قسم حلوا خیر نمی کنن.
ولی ! تمام حادثههای این داستان با شوخی خنده می گذرد.
زنگ در خانه را فشردم. پس از چند لحظه ، مهین در را باز کرد، با دیدن من سلام کش داری کرد، خودش را در آغوشام انداخت، گونه ام را بوسید و من پیشانیش را بوسیدم. سپس از من فاصله گرفت و گفت: خوش اومدید ، چه عجب، اگه صد دفعه تلفن نکنیم و خواهش و التماس نکنیم که تشریف نمیارین ، سایه اتون خیلی سنگین شده...
من ــ والله سایه ام سنگین نشده، خودم سنگین و پیرو تنبل شدم.
مهین ــ اختیار دارین ، ماشالله، ماشالله هر روز جوون تر میشین.
با هم به اتاق نشیمن رفتیم. مهین با چشمانی ذوق زده روبروی من نشست گفت: خوب ،حال شما چطوره؟ بچه ها چطورن؟
من ــ من خوبم ،مثل همیشه چرند نویسی می کنم، بچهها هم خوبن، سرشون به کار خودشون گرمه و درسشون رو میخونن، بچه های شما چطورن؟
مهین ــ اونام خوبن ، فرزاد با دوستاش رفته مسافرت ، فرشید هم خوبه، نمی دونم کجا رفته ، باید پیداش بشه.
من ــ سیامک چطوره؟
ما امروز نهار توسری خوردیم . نمایشنامه کوتاه !
مرد ـ پشت میز تحریر در دفترش نشسته.
زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟
مرد ــ نمی دونم ، هر چیز دلت میخواد!!
زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم میخوای؟!
مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!
زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.
زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!
مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.
عکس خواهرم !
نزدیک خانه، به او بر خوردم. ضمن سلام و احوالپرسی به در خانهام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبالام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم ، دیدم او هم پشت سر من است. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکسها نگاه کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت شان را با من ، پرسید. من هم پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟
ــ خواهرم.
ــ چقدر شبیه مادر من است، ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.
ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.
زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم
مادرم لاغر و ریزه میزه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوریمان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورتام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟
اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لبام را بر پیشانی اش می فشارم.
روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.
22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل
همه سر بر گرداند!
ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم بگو چقدر مرا دوست داری...؟!
هرچه اندیشیدم تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.
احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.
۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸
قلبم را ربود!
نیمه شب گذشته بود. در تخت خواب دراز کشیده بودم . سردم بود، حوصله اینکه از جایم بلند شوم پنجره را ببندم ، یا اینکه پتوی جلوی پایم را برویم بکشم، نداشتم . زانو در بغل مچاله شده ، فکر می کردم که از این زندگی یک نواخت خسته شدم. صیح سرکار بروم ، شب خسته برگردم. به این امید که آخر هفته شود، تا ظهر بخوابم. با دوستان بروم بگردم ، حرفهای تکراری بزنم ، شب شعر بروم، شعرهای بی معنی و بی سر ته. اصلا از این زندگی خسته شدم. خوش به حال مرده ها. پیش خودم چندین بارتکرار کردم که من مرده ام ، بله مرده ام و درون قبر سردی هستم. با این احساس داشت خوابم می برد، که دستی پتوی دم پایم را آرام به رویم کشید. در آن خواب و بیداری خیال کردم که مادرم است، سرم را کج کردم ، تا لبان گرمش را بر پیشانی ام احساس کنم . ولی به یاد آوردم که مادرم سالها پیش مرده. چشمانم را نیمه باز کردم . دیدم کسی آرام کشوهای میز تحریرم را باز می کند، آرام می بندد. دزد آمده! خواستم فریاد کنم ،کسی در درونم مرا به سکوت و نظاره امر می کرد. من امرش اطاعت کردم . دیدم دزد لپ تاپ و ساعت و موبیال مرا بر نداشت. رفت در جیب کت ام ، کیف پولم را برداشت ، باز کرد، مقداری معینی پول برداشت، کیف را سر جایش گذاشت. با احتیاط از پنجره خارج شد..
تحسین می کرد !
دختر ، با لبی خندان، چهرهای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،مینشست ، بر میخاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد. گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.
آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمیدانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقصشان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.
امروز ظهر فسنجان درست كردم با بادام به جاي گردو، و به جای رب انار به آن خامه زدم ، مقداری شكر و زيره و نعنا و كشمش با گوشت مرغ بدون چربي و پوست، نيم پز شده به آن اضافه كردم و گذاشتم با كمترين حرارت سه ربع ساعت بپزد و قبل از اينكه بكشم فلفل درشت آسياب شده به آن زدم، به طوري كه ذرههاي فلفل زير دندان ميآمد و تند شيرين بود، به جاي ترش شيرين، جاي شما خالي، خوشمزه شده بود. مقداري هم براي آقاي جهانزاده بردم، ايشان خوردند و تعريف كردند. البته خواهيد گفت: اين همه چيز ميتواند باشد جز فسنجان. حق با شماست، اسمش را ميگذاريم مامان جان.
از کتاب "دوپای چوبی در دادگاه الهی" که امیدوارم به زودی چاپ شود.
ـ چطور به جا نمياري؟ آ، د منو نميشناسي؟.
چشمان من را می زد!
در خانه بانوان جوانی مهمان بودم؛چای آوردند؛گفتم: قاشق چای خوری می خواهم؛یکی از بانوان نیم خیز شد؛ بانویی دیگرکه هنوز ایستاده بود، به اوگفت : بنشین!؛رفت و قاشق چای خوری آورد.
چشمان دو بانو از شادی با مهری فرزندانه به پدر به من برق می زد؛برق چشمانشان در قاشق چایخوری، چشمان من را می زد.
۱۹اردیبهشت ۱۳۸۷ ــ ۸ مه ۲۰۰۸ بروکسل
روز معلم !
امروز مانند خیلی از روزهای دیگر با دلی غمگین به یاد معلم هایم افتادم. برایم اغلب پیش می آید که یاد این انسانها که با فقر می ساختند، ولی می خواستند ما را انسان هایی شرافتمند و در خدمت ملت برای یک فردای بهتر بسازند، بیافتم. برای من هر روز روز معلم است.
امروز یکی از خاطراتم از معلم دبستانیم به یادم آمد.
من شاگردی درس نخوان ، شیطان و لات ،کلاس پنجم، دبستان قریب، نزدیک دروازه دولاب بودم. معلم ما آقای بهبودی انسانی شریف و با ایمان بود. خواهرم هم معلم همان دبستان بود. وقتی دید معلم، مدیر و ناظم از دست من جانشان به لبشان رسیده، به اقای بهبودی گفت: این بچه را کمی تشویق کنید.
(کاشکی می توانستم این مرد( مردان و زنان) بزرگ را ببینم و دستش را ببوسم. یک روز با چشمانی پر از اشک به من گفت: اگر تو یکی کمی، فقط یک خورده درس بخوانی شاگرد اول می شوی، ولی من ...! بگذریم)
آقای بهبودی بنا به خواهش خواهرم مرا چند روزی تشویق کرد، ولی من عوض شدنی نبودم. تا اینکه پس از چند روز خسته و عصبانی مرا پای تخته فراخواند. من سر به زیر در حالی که زیر چشمی کلاس را می پاییدم ، آقای بهبودی به بچه ها گفت : یک دست خوب برای جناب آقای ابوالفضل اردوخانی بزنید. بچه ها دست زدند. سپس گفت: حضرت اشرف خیلی خوش چس هستند، دم باد هم می نشینند. خیلی خوب درس می خوانند ، خواهر محترمشان می فرمایند تشویقش کنید. باز هم برای ایشان دست بزنید.رو به من کرد و گفت: حضرت اشرف بفرمایید سر جایتان ( ته کلاس )بنشینید! یادشان گرامی و روان شان شاد.
نیرنگ دانشمندان اسراییلی !
نخست باید یکی از تجربیات خودم که ریشه تاریخی آن به پیشدادیان می رسد را بگویم ، و سپس به مطلب اصلی( نیرنگ دانشمندان اسراییلی) بپردازم.
عمو مظفرم در ده ما به مجردی که هوا رو به گرمی می رفت یک تکه فلز( اغلب نعل خرش که سابیده شده بود) در آبشخور مرغ ها می انداخت ، تا زنگ بزند. این زنگ سبب ریختن پرهای مرغها می شد، تا از گرما خفه نشوند. این اختراع ریشه تاریخی دارد که به زمان پیشدادیان بر می گردد. و نبوغ ما ایرانیان را می رساند.
یکی از دانشمندان اسراییلی با استفاده از همین تجربه تاریخی ما مرغهای پرورش داده که پر ندارند. در نتیجه در هوای گرم از گرما خفه نمی شوند. البته شما می توانید قیافه این مرغها را تصور که کنید که چقدر زشت هستند، ولی برای (خروس) عاشق و دیوانه مرغ زشت وجود ندارد. لیلی را باید از چشم مجنون دید. مرغ لخت را باید از چشم خروس. قوقولی قوقول.
شرمی ز دیوانگی ندارم !




دخترک سرم کلاه گذاشت !
کلاهم را سر دخترک گذاشتم و به او گفتم : اگر یک ماچ بدی، دو تا ماچ به تو می دهم.
ماچم کرد. من هم با سایه لبانم بر دو گونه اش بوسه زدم.
سپس در چشمانم نگریست و گفت : حالا اگر تو یک ماچ به من بدهی من دو ماچ به تو می دهم. صوتش را جلوی صورتم آورد و من آنچنان کردم.
دخترک دو ماچ آبدار بر دو گونه ام زد و با لبخندی شیطانی کلاه را از سرش برداشت و سر من گذاشت.
دخترک سرم کلاه گذاشت !
من از چنین خیالی ز خود شرم دارم !
من بدون وابستگی به هیچ فرقه ای اندیشه ام را آنچنان که برداشت می کنم، می گویم. ممکن است که اشتباه کنم ، ولی با این کار به شما امکان می دهم که اشتباه مرا تصحیح کنید.
مذهب عاشق ز مذهب ها جداست . عاشقان را مذهب و ملت خداست.
نخست اینکه من با هرکس که برخورد می کنم از هر مذهب و دین ، برای او به خاطر احترام به مقام و شرافت انسانیت، با تمام وجود احترام قایلم، و بدون انتظار دوستش دارم. و آرزو می کنم او هم چنین با من برخورد کند.
دیدگاه من به بهائیت.
بهائیت را من یک مذهب نمی دانم ، بلکه یک مرام سیاسی ایرانی با آشنایی نسبی از فرهنگ غرب ، تحت تاثیر انقلاب فرانسه که در مقابل استبداد چند هزار ساله ایران ،به ویژه دوره قاجار با آرمان برابری زن و مرد ، عدالت اجتماعی برای همگان ، قانون های اجتماعی و انسانی برای ملت ایران، ظهور کرد.
از این عشق بازی، پشیمانیم !
واژه ها مانند میخ های پولادی می مانند .
واژه های زیبا گوینده احساس عاشق است ، همراه با نگاهی پر از مهرو نوازشی، که پیش از عشق بازی ، در حال عشق بازی ، و پس از آن به کار می بریم ، تا ما را هر چه بیشتر جذب وجود معشوق کند.
میخ های پولادین هم با گذشت زمان ، زنگ زده و پوسیده می شوند. باید آن را جایگزین کرد.
واژه ها هم اینچنین اند. تکرارش رنگ می بازند. باید احساس را با واژه زیبای دیگری ، نگاه پر مهری دیگری، نوازش دیگری جایگزین کرد.
آن معشوق که عاشق نیست ، مجسمه ای سنگی است. عشق ورزیدن به سنگ خطاست.
آن زمان که با مجسمه سنگی ی عشق بازی می کنم، احساسی نداریم ، تا با واژه ای زیبا آن را بیان کنیم ، نگاهمان بی تفاوت است و دستمان نمی رود تا نوازشی کنیم، واز این عشق بازی پشیمانیم.
خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو !
خانم بزرگ ( مادر بزرگ پرستو) با شرمندگی گفت: آقای اردوخانی ، والله دیگه روم نمیشه تو چشم کسی نگاه کنم.
من ــ خانم متوجه نشدم چرا روتون نمیشه؟
خانم بزرگ ــ مگه ندیدی این دختره ذلیل نشده، منِ پیرزن رو شب عروسیش به رقص واداشت.
من ــ خوب کاری کردین، آدم شب عروسی نوه اش نرقصه ، پس کی برقصه ؟
خانم بزرگ ــ این دختره تمام شب عروسیش رقصید، همه رو به رقص واداشت ، حتی من و این بابا بزرگش که راه نمی تونه بره و همیشه از کمر درد می ناله وعصا دستشه ، نمی دونم این کارها رو از کی ارث برده؟ این دختره وقتی یک وجب قدش بود ،به خدا قسم ، تازه راه افتاده بود ، با صدای هرچیزی کمرش را قر می داد ، با صدای تلمبه سر حوض و شر شر آب، با صدای گنجشکها و کلاغها ، دیگه چی بگم با صدای ماشین . اصلا شما تا حالا دیدین که کسی با صدای ماشین قر بده ، ما که ندیدیم و نه شنیدیم. به جون خودش قسم گربه رو هم به رقص وا داشت . دست حیوون بیچاره رو می گرفت و می رقصید. چند دفعه هم گربه چنگش زد، باز هم از رو نرفت، تا اینکه گربه عادت کرد . نمی دونم این رقاص بازی رو از کی به ارث برده؟ والا ما که تو خونه مون رقاص نداشتیم، حتما از مادر بزرگ خدا بیامرزش ، مادر شوهرم .
دیدم: مادرم عروسکش را چال کرد!
به یاد می آورم در آن لحظاتی که پدرم را به خاک می سپردند، مادرم با چشمانی گریان ، و نگاهی پر از نفرت او را به درون گور بدرقه کرد. چند زن که ما نمی شناختیم ، بر سر و سینه می کوبیدند. چند مرد با تعجب به آنها نگاه می کردند.
اغلب مادرم سر صبحانه روز جمعه رو به همسرم می کرد و می گفت: صبح جمعه جای اینکه یه خورده زودتر بلند شی سماور رو آتیش کنی صبحونه واسه شوهرت درست کنی خاک برسری می کنین و تا لنگ ظهر می خوابین. رو می کرد به من می گفت: یک جو غیرت تو مرد، بهتر از گنچ قارونه!
جوانی کجایی؟
بر گرفته از ماهنامه توفیق شماره مخصوص پائیز 1350
پیر مردی برای بازیافتن جوانی خود به دکتر مراجعه کرد. دکتر پس از معاینه و مطالعات زیادبرای نسخه نوشت و اظمینان داد که با خوردن این اقلا بیست سال جوانتر شود.
پیر مرد برای پیچیدن نسخه به داروخانه رفت، ولی داروخانه چی به جای داروی جوانی ، اشتباهی یک شیشه مسهل خیلی قوی به او داد. پیر مرد هم همانجا ، پشت داروخانه شیشه را تا ته سر کشد و به طرف منزل راه افتاد... در بین راه شکمش هم راه افتاد و در حال حرکت؛ دوسه دست کار کرد و خرابی بالا آورد.
پیر مرد به همان صورت وارد منزل شد، زنش که او را با این وضع دید، علت را پرسید. پیر مرد فاتحانه باد به غبغب انداخت گفت: دگتر دوائی به من داده که جوان شوم... ولی همانطور که می بینی دواش انقدر قوی بود که مرا به دوره شیر خوارگی بر گرداند !!
دانشجویان دختر
در زمان رضا شاه، علاوه بر گروهی از جوانان تحصیل کرده ایران که برای تکمیل تحصیلات به اوپا فرستاده شدند و سپس منشا خدمت هایی در ایران گردیدند، 29 دی سال 1309 سه نفر از دختران ایرانی نیز به خرج دولت رهسپار اروپا گردیدند. این سه دختر عبارت بودند: از دختر آقایان سید محد علی فرزین، سید محمد نصر و عبدالحسین شیبانی. در مهر ماه همین سال خانم سارا حیدری به عنوان مامور اعزامی دولت ایران به خارج رفت. وی اولین زنی بود که ماموریت خارج از کشور یافت.
اولین زنی ایرانی که در زمان رضا شاه از کشور فرانسه دیپلم پزشکی گرفت : خانم هما امامزاده بود که در سال 1314 با دیپلم دکترای پزشکی به ایران بازگشت. ناگفته نماند درزمستان سال 1354 اولین بانوی ایران از دانشکده الهیات و معارف اسلامی درجه دکترا گرفت ،خانم کامران مقدم است که در حال حاضر در دانشگاه تربیت معلم به آموزش مشغول است.
بر گرفته از نشریه وحید صاحب امتیاز و مدیر مسئول سیف الله وحیدنیا. فروردین 2535 ــ مه 1976
چرا مردم ایران در انتخابات ریاست جمهوری به آقای محمود احمدی نژاد رای دادند؟
اول اینکه انتخابات دوره نهم مجلس برگزار شد. و نمایندگان انتخاب شدند. خبرگزاری های خارجی نوشتند: که حوزه های رای گیری خالی بود. خبر گزاری های داخلی گزارش دادند که مرم با شوق زیاد رای دادند. من آدم ساده ای هستم و حرف دو طرف را باور می کنم. به نطر من رای دادن یک امر خصوصی است . ومن حق ندارم برای کسی وظیفه معین کنم که رای بدهد یا ندهد. من مانند میلونها از ایرانیان دیگر رای ندادم و با این کار خدمت یا خیانتی به نطر خودم نکردم. این دلخواه من بود.
یک روز پس از انتخابات مجلس بلژیک ، با پسرم و چند تا از دوستانش در باره انتخابات حرف می زدم. ( رای در بلژیک اجباری است) یکی از آنها عکس یک زن قد کوتاه و چاق زشتی را از جیبش در آورد و گفت: ما به این خانم رای دادیم، به این دلیل که امیدوار بودم انتخاب شود و ما هر روز او را در تلویزیون ببینیم بخندیم. هدفم از نوشتن این داستان این نیست که خدای ناکرده بگویم مردم به آقای محمد احمدی نژاد رای دادند ، برای اینکه او زشت است و مردم با دیدن چهره او هر روز در تلویزیون می خواستند بخندند.
او تویی ، تو
گفت : می روم ، می گویم ، همه جا فریاد می زنم ، وقتی بازو در بازوی او قدم می زنم ، با لبخندی به لب ، سربلند می کنم ، می خواهم همه ما را ببینند.
وقتی یک لیوان نوشیدنی جلویش می گذارم ، نگاهش می کنم، تا جرعه به جرعه بنوشد. و من برای هر جرعه اش در دل نوش بگویم. تا قطره، قطره آن جذب وجودش شود.
گفت : می روم می گویم، همه جا فریاد می زنم، وقتی کنارش می خوابم، خودم را چون
پرنده ای کوچک در دامن صخره ای بلند، دور از دام هر صیادی می بینم. بی نهایت احساس آرامش می کنم. پشتم به اوست، تمام وجودم را در آغوش می گیرد. خیال می کنم نوزادم. گذشته درناک و غمگینم را فراموش می کنم. از آینده ترسی ندارم . اکنون، زیبایی این لحظات را با تمام وجود حس می کنم وغرق لذت درآنم. وقتی خیال می کند که خواب رفته ام ، دستش را که دور من حلقه زده بود، برمی دارد . شاید هم دستش خواب رفته باشد، نمی دانم! پشتش را به من می کند، از من فاصله می گیرد، می خواهد بخوابد. نمی داند اگر هوشیار نیستم ، ولی بیدارم ،با لغزشی پشتم را به پشتش می چسبانم ، آرام به خواب می روم. آرزوی دیدن خوبترین خواب ها را ندارم.خوبتر از این چیست؟
دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست
ما با آنها همسایه بودیم. من با او همبازی و همکلاس بودم.او درسش خوب بود. من هم درسم خواب بود و هم زورم زیاد بود و بی رحمانه می زدم .علاوه بر همکلاسی هایم زورم به دو سه کلاس بالاتری ها هم می رسید . در محل و در مدرسه کسی جرات نداشت به او چپ نگاه کند. او رفیق من بود. آنها ثروتمند بودند، ما فقیر. تنها شکم مان با هفته ای دو سیرونیم گوشت سیر بود. آنها علاوه بر غذاهای گوناگون خانه شان همیشه پر از میوه های فصل بود. آنها کلفت داشتند. مادرم برای سیر کردن شکم من حقوق ناچیزی از بابت پدرم که کارگر کارخانه سیمان بود و در اثر تصادف در سر کار کشته شده بود می گرفت، برای این و آن از جمله برای آنها خیاطی می کرد. او اسباب بازی های جورواجور و دو چرخه داشت. من خواب آن اسباب بازی ها را هم نمی دیدم.
به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن 3 زرتشتی
جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.
در دنیایی که برابری در امور سیاسی در اغلب کشورها هنوز برقرار نشده است،امروزین بودن این بخش از گات ها که به زرتشت پیامبر نسبت داده شده است و تاریخ آن به 1500 سال قبل از میلاد باز می گردد،بسی شگفت آور است.
آیات دیگری نیز در همین راستا نوشته شده اند. آیا این بدان معنی است که از همان ابتدا در دین زرتشت،یعنی دینی که پیرو برابری بود،نقش ها و مقام ها بر اساس توان تقسیم شده بود و نه بر اساس جنسیت؟
یک خبر خیلی مهم !نشریات بلژیک امروز خبر دادند که پرفسور "ژان برژاد" استاد بیولوژی دانشگاه بروکسل با همکاری یک پرورش دهنده زنبور عسل توانسته اند زنبورهای عسلی به بزرگی یک گنجشک در آزمایشگاه به وجود بیاورند که هر کدام در روز قادر به تولید ، بیست تا سی گرم عسل باشند. چون این زنبورهای در آزمایشگاه تولید می شوند احتیاج به ملکه و نگهبانِ کندو ندارند.
الف ــ کندوهای این زنبورها به درازا و پهنای یک نیم در دو نیم ، و به بلندی سه متر است که در حرارت بیست هفت درجه سانتی گراد گرم می شوند ، و عسل از زیر کندو وارد مخزنی می شود.
ب ــ کندوها در محیطی سربسته (چهار طرف باز)با مساحتی صد در هشتاد متر در میان باغهای میوه نزدیک به جنگل و مزارع ساخته شده اند....
جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.
مسیحی
هنوز هم در مذهب کاتولیک در رتبه دادن به زنان در مقام روحانی خود داری می شود. در حالی که در سایر
مذهب های مسیحیت، مانند انگلیکان، لوتریان، گالونیست، یا سایر مذهب های ناشی ازاصلاح طلبی آزادی عمل و ابتکار بیشتری از خود نشان می دهند.
چندین عنصر در این امر دخالت دارند، که برخی مذهبی هستند، برخی دیگر اقتصادی و سیاسی. وجه مشخص مذاهب متجدد نبودن "دِیر" است، یعنی مکانی که در آن زنانی را که بر اثر فشار خانواده و جامعه، نافرمان و سرکش هستند،منزوی می کنند.
به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن؛۱ کلیمی
جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.
کلیمی( یهودی)؛
جنبش آزدای خواهانه یهودیان که در آلمان سده نوزدهم به وجود آمده بود با یهودیت سنتی از جنبه برابری زن و مرد، در چهارچوب مذاهب دو گانگی داشت.
در انجیل تلمود و در شماری از نوشته های خاخام ها، برابری زنان در موقعیتی اجتماعی برابر با موقعیت کودکان و صغیران در نظر گرفته شده است.
هر چند از خود تعریف کردن، شکر زیادی خوردن است ، ولی وقتی می گویم ما نابغه هستیم ، یعنی من هم بعلـــــه.
هیچ بقالی نگوید که ماست من ترش است. هیچ کوسه ای نگوید که من بی ریشم. هیچ مادر زن ( یا مادر شوهری ) نگوید که من بد جنسم. هیچ خر نگوید که من بی پالانم ( نادانم ) باز نمونه اش خود من. هیچ رئیس نگوید که من بی لیاقتم،و...؛! من الکی علامت میذارم . اگر مناسب نیست عوض کنید .
اجازه بدهید( اجازه هم ندهید من کار خودم را می کنم و تولید های مخم را می نویسم. از دید من تاریخ از زمان آگاهی من شروع می شود.( کاری به کار گذشتگان که خواب اند و ما بیدار نداریم)
از زمانیکه ننه ام یک حرف و دو حرف به من آموخت.
از زمانیکه پدر بزرگوارم مرا کره خر و گوسا له صدا کرد.
از زمانیکه در کوچه خیابان با رکیک ترین حرفها با فرهنگ باستانی ام آشنا شدم. بدون اینکه معنی آنها را درک کنم . و در خانه آنها را تکرار کردم و کتک نوش جان فرمودم .
به خدا قسم هر کسی قابل تحوله. چرا جای دوری بریم. همین سلطنت طب ها که سالهای اول انقلاب قول می دادند که تا سه ماه دیگه رژیم رو سرنگون می کنن و قدرت رو به دست می گیرن! سه ماه شد ، شش ماه ، یکسال ، دوسال. حالا به آینده نامعلوم واگذار کردن ،شدن دمکرات دو آتشه و میگن شاه باید سلطنت کنه ، دولت حکومت. مشروطه شاهنشاهی ( آریا مهری ) می خوان. کاری نداریم که هفتاد و دو دسته ان و بعضی هاشون طرفدار رضا شاه سوم. بغضی هم معلوم نیست چه کسی رو میخوان پادشاه کنن. به من چه که در بیضه مالی از آمریکا برای گرفتن پول با هم در رقابت اند و همدگیر رو رسوا می کنن.
باز هم همین نزدیکی ها ! کمونیست هایی که به استالین و لنین و مارکس و مائو میگفتن زکی و اصلا قبول شون نداشتن ، کاسه داغ تر از آش بودن. عده ای شون توبه کردن و در انقلاب به مقامات بالا رسیدن و از اخوندها هم مومن تر شدن. عده ای هم جون خودشون رو به خاطر ایمان شون از دست دادن . عده ای شون هم اومدن اینجا از میتران و ویلی براند سوسیال دمکرات تر شدن .
اما انگار برمایید؟!
در خاطرات یکی از نزدیکان یا شاگردان کمال الملک ( درست به یاد ندارم ) خواندم : روزی با کمال الملک در خیابان چراغ گاز راه می رفتم. کسانی که که از کنار ما رد می شدند به او سلام می کردند. کمال الملک هم با مهربانی و فروتنی پاسخ آن ها را می داد و اغلب در سلام گفتن پیشدستی می کرد. یکباره کالسکه دوازده اسبه سفیر روسیه رد شد. سفیر روسیه با دیدن کمال الملک در جایش نمی خیز شد و به او ادای احترام کرد. ایشان با بی اعنتاعی و تکبر و با لبخندی مصنوعی تنها سری تکان داد. من از دیدن این صحنه به کمال الملک گفتم : قربان، ایشان سفیر کبیر روسیه بودند که به شما ادای احترام کردند و شما به او با بی احترامی پاسخ دادید . ایشان گفتند : این مرتیکه ما را تحقیر می کند. من هم خواستم او را تحقیر کنم . او از ما نیست، بر ماست.
مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی تعریف می کرد: کنار خیابان با چند نفر دیگر منتظر تاکسی بودم . ماشین های سورای نگه می داشتند و مردم به ویژه دختران را سوار می کردند. هیچ کدام مایل به سوار کردن من نبودند. پس از مدت زیادی یک ماشین نگه داشت و سوارم کرد. صد متر آن طرف تر مرا پیاده کرد. گفتم : چرا مرا از آن جا تا به اینجا کشاندی ؟ گفت: آخه اونجا سایه بود!
یکی از ملایان می گفت : در زمان قدیم می گفتند : آخوند بد هم پیدا میشه : حالا می گویند : آخوند خوب هم پیدا میشه.
آقایانی که به نام خدا بر ما حکومت می کنید؛ دیروز روس ها و انگلیس ها و آمریکایی ها ما را تحقیر می کردند، امروز ملت ایران خود را تحقیر شده، شما احساس می کند. مردم هم در پاسخ با رکیک ترین هجوها شما را تحقیر می کنند. ما فریب خوردگان خیال می کردیم از مایید، اما انگار بر مایید؟!
15 بهمن 1386 ــ 4 فوریه 2008
لبخند غمگین
در سوپر مارکت ، چرخ دستی، دستم بود و آن را به جلو می راندم . مقداری گوجه فرنگی ، خیار ، کاهو ، سیب زمینی و پیاز درون چرخ دستی گذاشتم، که یکباره تعدا زیادی جعبه پودر رخت شوئی با بیست در صد تخفیف که به هر جعبه یک پلاستیک محتوی بچه گربه سفید پشمالوی اسباب بازی با چشمانی زاغ، چسبیده بود، نطرم را جلب کرد.
به یادم آمد ، پودر لباس شوئی ما نزدیک به تمام شدن است. بدین دلیل یکی از جعبه ها را برداشتم و درون چرخ گذاشتم.
وقتی که جلوی در خانه از ماشین پیاده شدم و خواستم خریدم را به درون خانه ببرم ، پیرمرد همسایه را دیدم . با لبخندی به هم سلام کردیم . و من بچه گربه را از روی جعبه پودر کّندم و به سینه او فشرم. او خندید وآن را گرفت خوب نگاه کرد و گفت: چه گربه قشنگی ، هم وطن تو "پرسان " است ؟ گفتم ممکنه هم وطن من باشد، ولی حتما ساخت هنگ کنگ است. هر دو خندیم . او چند بار ( با لحنی که بیشتر جنبه شوخی داشت ) مرسی گفت.
همبستگی با دانشجویان زندانی
فرزندم از خودم ننگ دارم، از تو شرم
فرزند زندانی ام ، آرزوها و امیدهای من و مادرت ، من از خود ننگ دارم و از تو شرم.
تو متهم به گناه من هستی. از تو پوزش می خواهم .
هیچ احساسی برای من درد آورو ننگین تر از این نیست که امروز فکر کنم به تو خیانت کرده ام .
این من بودم که فریاد مرگ بر شاه کشیدم. غریو شاه باید برود سر دادم و تا شاه سرنگون نشود، این کشور ، کشور نشود گفتم.
من بودم که گفتم: ما میگیم شاه نمیخوایم، نخست وزیر عوض میشه. بختیار بختیار، نوکر بی اختیار و ... می دانی؟
به ما قول دادند که نان سر سفره هایمان بیاورند، نفت را در خانه هایمان. من برای نان و نفت مجانی در انقلاب شرکت نکردم. من برای اینکه تو بتوانی در کشوری آزاد و سربلند زندگی کنی در انقلاب شرکت کردم. من برای برابری زن و مرد ، برای آزادی بیان، برای مساوات بین تمام مردم این کشور و ...، از انقلاب استقبال کردم.
به شقیقه مربوط است
انتقام خون فلسطینی ها!
شما می گوئید مربوط نیست ، من می گویم مربوط است.
نروژ به اعدام های پی در پی ایران اعتراض کرد، وزارت خارجه جمهوری اسلامی هم سفیر نروژ را در تهران احضار کرد و به وی گفت: این موضوع به شما ربطی ندارد و تازه عمل شما نقض حقوق بشر است ! سفیر پرسید چرا؟
پاسخ وزارت خارجه جمهوری اسلامی این بود که؛ شما به کشتار فلسطینی ها توسط اسرائیل هیچگونه اعتراضی نمی کنید، ولی همیشه از اعدام ها در ایران سخن می گوئید. این یک دسیسه صهیونیستی است.
اگر خوب به این پاسخ توجه کنید، معنی سخنان بالا این است که: اسرائیل فلسطینی ها را می کشد ، ما هم در عوض با اعدام و سنگسار و شکنجه ملت خود انتقام خون فلسطینی ها را از دولت اسرائیل می گیریم و مشت محکمی بر دهان صیهونیست ها می کوبیم!
حالا توجه کردید که ... به شقیقه مربوط است . گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری.
نبوغ یک بچه ایرانی !
چند ماه پیش در تمام نشریات جهان( بنا به گفته آقای دکتر محود احمدی نژاد) خبر اختراع نیروگاه اتمی توسط یک بچه سیزده ساله پخش شد.
خبرنگار سازمان ما ( سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور) با تحمل زحمات زیاد توانست با پدر این کودک تماس بگیرد و درباره اختراع نیروگاه اتمی در خانه و پی بردن آقای دکتر احمدی نژاد به وجود این نابغه گفتگو کند.
خبرنگار ــ با سپاسگذاری از شما که به ما اجازه این گفتگو را دادید ، ممکن است بپرسم فرزند شما چگونه توانست در خانه یک نیروگاه اتمی بسازد، و آن را به کار اندازد ،این در حالی است که حکومت ایران طی سالها با صرف میلیاردها هزینه و داشتن بهترین متخصص و همکاری بعضی کشورهای خارجی از عهده این کار بر نیامده.
پاسخ پدر ــ چه گویم که ناگفتن ام بهتر است، زبان در دهان بند تنبان سر است. در مورد مشکلات اتمی حکومت ایران باید بگویم که کشورهای آمریکا و اسرائیل خاک بر سر به ایران حسادت می کنند و نمی خواهند ایران دارای بمب اتمی بشود . خودشان صدها بمب دارند،اسرائیل و هند و پاکستان هم دارند. خیلی از کشورهای دیگر هم دارند. ولی نوبت ما که شد بمب اتمی بد شد. دروغ می گویند .ممه اخه ولی خودشون
از دوران نوجوانی به خاطر دارم که در بعضی از نقاط تهران، سبزه میدان، توپخانه و کوچه مهران و ... دست فروشی بود. فروشنده داد میزد: حراجی یک قرونه ، مال حاجی یک قرونه ، هرچی بخوای یک قرونه.در بساط شان اغلب مداد، مداد پاک کن ، مداد تراش و اسباب بازی های کوچک و... دیده می شد. من یکبار یک لاک پشت کائوچوئی، به اندازه نصف تخم (ببخشید ) بیضه مرغ که سرش تکان میخورد در کوچه مهران خریدم. تخم بی ادبی است
حراج اول ــ یکی در سبزه میدان جوراب و پلوور نخی می فروخت ،ولی قسم می خورد و داد میزد : پشم خالصه، پشم خالصه. البته این شخص دروغ نمی گفت. دستش در جیب شلوارش بود و...
یکبار در میدان توپخانه سر خیابان چراغ گاز دست فروشی جوراب نایلون می فروخت. یک جفت آن ( اگر اشتباه نکنم) یک تومان بود. سه جفت بیست پنج(ریال ) زار. روی گاری اش بیش از هزار جفت جوراب بود. فروشنده فریاد می زد حراجی ، حراجی. صاحابش ورشکست شد . مفته بخرین ،ببرین. اینها چند نفر بودند که هر کدام به نوبت خریدار و فروشنده می شدند. در حالیکه ده ــ بیست نفری جلوی بساط اینها بودند، یکی از خودشان می آمد و می گفت: مگه از آب گرفتی که ارزون و مفت و مجانی می فروشی. بیست ــ سی جفت
کجاشو دیدی؟
نوشته زیر گرفته شده از سایت" خلوتگه خاطر" نوشته دوست افغانی من است.
در پاسخ به هوای آلودهء شهر کابل !
چیزی را که من می دانم:
- در شهر کابل فاجعهء زیست محیطی پدید آمده است
- جمعیت این شهر از سقوط طالبان تا حال، به بیشتر از چهار برابر افزایش یافته
- تعداد موتر ها در شهر ۱۲ برابر افزایش یافت
- اکثریت موتر ها دیزلی اند
- تیل وارداتی به کشور غیر معیاریست
- داش های نان پزی و خشت پزی در داخل شهر فعال اند
- مقدار آکسیجن در شهر کابل به ۱۶ در صد کاهش یافته
- روزانه تقریباً ۱۱۰۰۰۰ کیلوگرام گاز "کاربن دای اُکساید" وارد اتموسفیر کابل می گردد! (حساب ماه و سالش با شما)
- آب و هوای آلوده باعث بلند رفتن درجه حرارت و سرانجام ازدیاد خشک سالی می گردد
- در آینده نزدیک پرواز هواپیما ها مختل خواهد شد
-ارگانی بنام "ریاست عمومی محیط زیست" در تشکیلات حکومتی خود داریم!
با پوزش از خوانندگانم ! با خواندن مطلب بالا به یاد داستانی افتادم.
آورده اند که دامادی در شب زفاف با عروس خانم به حجله رفت.چون عروس روی کمی باز نمود، داماد صورت عروس پر از آبله بدید وگفتا:تو که صورت ات آبله دارد. عروس خانم با لکنت زبان تته پته کنان گفت کجاشو دیدی!
آبرو ، غیرت ، وجدان بیدار !
دو-سه هفته پیش مهمان یکی از دوستان بودم که پسر عمویش در تهران ازدواج کرده بود، و او هم بدین مناسبت به ایران رفته بود. سخن گفتیم از اوضاع افتضاح ایران ، فقر ، گرانی وحشت آور،تعداد زیاد بیکار و معتاد به مواد مخدر ، صف های دراز برای خیلی از مواد مورد احتیاج مردم، و احتکار آن به وسیله وابستگان رژیم . وضع اسفناک عبور مرور اتومبیل ، رانندگی کردن مردم به طور وحشتناک ، عدم آزادی ، تعداد زیاد زندانی های بدون دلیل، به ویژ روزنامه نگاران و دانشجویان به جرم واهی ی اقدام علیه امنیت ملی ، صد برابر بدتر شدن اوضاع از وقتی که احمدی نژاد سر کار آمده و هجوه هایی در باره او و طنز های دیگر ، که یکی از آنه را با یاد دارم.
اهالی اصفهان تلفن می کنند به دفتر رهبری می گویند : یک امام جمعه برای ما بفرستید.
ــ پس امام جمعه قبلی چه شد ؟
ــ کشتیم ، امامزاده درست کردیم.
ازخوانندگانم خواهش می کنم در پیوندهای من به پیوند کاکه تیغون نویسنده افغانی توجه کنند.
گاهی پشیمانم
در بیمارستان "گاست هاس برگ ( در شهر لوون، در بلژیک) آرام از طبقه همکف از پله ها به طبقه بالا می رفتم . وقتی پایم به طبقه اول رسید، چشمانم در چشم مادر روحانی ای خیره شد. چشمان او در چشمان من. هردو به طرف همدیگر رفتیم. بدون کلامی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و فشردیم و فشردیم . رهگذران سر بر گردانده با لبخندی که نشانه شگفتی شان بود ما را نگاه می کردند . آغوشی که دهه های پیش ، آن زمان که من جوان بودم ، او (Monika) جوان تر. چه شبها که در آغوشم نبود و در آغوش اش نبودم. این شانه ام بسیار خاطره از سر او داشت. سال ها نگاهم به دنبال او در همه جا ، حتی جاهای غیر ممکن ، تنهائی در جنگل ، یا در کوهستان در کشورهای دیگر در بین جمعیتی نا آشنا به دنبال او می گشت و آرزوی دیدنش را می کرد. دستم به دنبال دست اش می گشت. دست اش را گرفتم. از پله ها پائین آمدیم. در کافه بیمارستان رو بروی هم با دو فنجان قهوه نشستیم. یک کمی چاق شده بود. یک کمی غبغب پیدا کرده بود . آه...، دستهایش هم کمی چاق شده بود. اما نگاه همان نگاه، چشم همان چشم. دستهایش از روی میز در دست گرفتم. آرام اشک می ریخت. چند بار عینک اش را برداشت و چشمانش را پاک کرد. چشمان من هم خالی از اشک نبود!
آفرین بر تو پسرم به نسیم خاکسار
خانه دوست ام شاهرخ بودم . دو ماهی می شد که مادرش مُرده بود . پس از خوردن چایی و گفتگو های اجتماعی لحظاتی سر به زیر به فکر فرو رفت و سپس گفت : میدانی از وقتی که جنازه مادرم را از اتاقش بردند، ودر را بستم هنوز جرات نکرده ام به اتاقش بروم ، از تو خواهش می کنم با من بیا می ترسم تنها بروم ، می ترسم از اینکه آنجا باشد و اشک بریزد و بگوید: باز هم دیر آمدی. باز هم با آنها بودی، کار دستت میدهند ، آن شش ماه کافی نبود، بعد خدمت سربازی ، آن هم سرباز صفر سال دوم دانشگاه بودی . چقدر خون دل خوردم ، چقدر دعا کردم ، چقدر این آن را دیدم و گیس گرو گذاشتم که دیگر دنبال این کارهای سیاسی خیر سرش نمی رود تا تو آزاد شدی، حالا دیگر پاهایم قدرت بیرون رفتن از این خانه را ندارد. و اشاره به عکس پدرم بکند و بگوید : این خدا بیامرز هم زندگی ما را سر کارهای سیاسی به باد داد و خودش را بکشتن . دفاع از حقوق کارگر ، دفاع از حقوق کشاورز ، طبقه رنجبر، مگر من به خاطر پدرت خون دل نخوردم ، مگر من رنج نبردم تا تورا بزرگ کردم، چطور با طبقه رنجبر را هم دردی، ولی درد من که مادر ت هستم احساس نمی کنی . ومن سر به زیر بگویم : مادر ما باید از حقوق ملت خود دفاع کنیم ، نگذاریم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|