
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
خر باید بود، یا خر مردرند!
خسته بودم ازتظاهر و دروغ، خسته.
خسته بودم از ریا. خسته بودم از رادیو تلویزیون، نشریات و تبلیغات.
خسته بودم از حسادت، از تنفر.
خسته بودم از سلام و خداحافظی. ( پوزش می خواهم، از درود و خدا نگهدار) از احوالپرسی های کلیشه ای، از همدمی، از هم غمی. از خود. آرزو می کردم کاشکی خری بودم در میان خرها.
با چنین اندیشه ای به خواب رفتم. خواب دیدم در دشتی سرسبز میان گروهی خرهستم که دور مرا گرفته اند، و با نگاهی شگفت انگیز، در عین حال تحقیر آمیز، مرا نگاه می کنند. خوشحال فریاد زدم من خرم و دلیل به میان آنها آمدن ام را گفتم.
یکی با عرعری گفت: خر که لباس ندارد. با دندن لباس از تن ام کندند. فورا دستم را جلوی آلت جنسی ام گرفتم. قهقه شان به آسمان بلند شد. عرق شرم از پیشانی من سرازیر گشت.
یکی گفت: فرقی بین آنچه لای پای تو است و سایر اعضای بدن ات نیست، چرا از عریان کردن آن شرم داری؟ مگر مال دزدی، یا چیز گران بهایی در بین پا داری که آن را مخفی می کنی؟ اولین آدم برگ انجیر جلوی خود گرفت، تو نیز مانند او یک آدمی!
گفتم: پدرم مرا کره خر صدا می کرد، هر کره خری روزی خر می شود، آیا این دلیل بر خر بودن من نیست؟
یکی با تمسخر گفت: شما آدم ها همدیگر را دکتر صدا می کنید. در صورتیکه او به اندازه من خاصیت پشکل ماده خر را نمی دانید* یکی را رئیس، او از ریاست تنها زور گویی و دزدی را آموخته، و برای حفظ مقامش به هر جنایتی دست می زند. یکی را امیر، که او هم از امیری بیش از رئیس نمی داند. یکی را قاضی، او هم از قضاوت تنها ظلم کردن را آموخته، و ... تو هم آدمی هستی مانند بقیه آدم ها!
آرام دورم خالی شد. تنهای تنها ماندم.
غمگین از خواب بیدار شدم، صدایی در گوشم گفت: غم مخور چنین دشتی وجود ندارد. خرها در باغ وحش ها زندانی اند، یا زیر ستم و بار مردمان. بهشت برین حتی برای خران هم وجود ندارد. تنها خر مردرند ها هستند که بر خر مراد سوارند. خر باید بود، یا خر مرد رند!
*روغن پشکل ماچه الاغ را برای مداوای زخم به کار می بردند.
17مهر 1388 ــ 19 اکتبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|