تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!

کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشه‌گیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.
می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار میکند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گله‌ای نداشت.

 یکبار با چهره ای شاد به دیدارم آمد. پس از چند جرعه شراب گفت: همیشه افسوس می‌خوردم که مسیحی نیستم، تا در کلیسا جلوی عیسی مسیح زانو بزنم و اشک بریزم و هر چه درد در دل دارم بیرون بریزم، اما اکنون دیگر افسوس نمی‌خورم. حالا نزد تنها دوستم، آنچه مرا سال ها رنج می داده، می خواهم بیان کنم.
با خنده گفتم: اگر بنویسم چه؟
ــ بنویس! هر چه دلت می خواهد بنویس. 

ادامه داد: از پدرم خاطره زیادی ندارم، جز بد مستی هایش و بدترین ناسزاها به مادرم و کتک به من و خواهرم که دوسال از من بزرگتر بود. هفت ساله بودم که او مُرد. ما چیزی از دست ندادیم. مادرم با  مهرورزی زیاد به من و خواهرم می خواست جای خالی او را پر کند. جایش خالی نبود! آغوش مادرم بهترین جا برای من بود. هر وقت در آغوشش می خوابیدم، یا پشت به پشت او دراز می کشیدم، خودم را آنقدر کوچک احساس می کردم که گویی نیستم. مهر مادرم، و توجه زیاد خواهرم سبب شد که من خوب درس بخوانم و همیشه شاگرد اول باشم. سال پنجم دبیرستان بودم که مادرم پس از ناخوشی کوتاهی، به رحمت ایزدی پیوست. این بار تنها مهر خواهرم بود که نگذاشت من درس را رها کنم. آغوش گرم او جای آغوش مادرم را گرفت، صدای ضربان قلب او، جایگزین صدای قلب مادرم شد. در آغوش او هم کوچک می شدم، نیست می شدم.

در کنکور دانشگاه تهران با بهترین رتبه قبول شدم و رشته برق را که مورد علاقه ام بود، انتخاب کردم. در این زمان خواهرم سال دوم دانشکده ادبیات بود.

غمی وجود کیومرث را فرا گرفت، اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد:  خیلی زود پی بردم توانایی جنسی ندارم. روزی که با یک زن روسپی هم آغوش بودم، هر چه کوشش کردم، هرچه او کوشش کرد، آلت جنسی ‌ام  واکنشی نشان نداد. شرمنده از پیش او رفتم، اما باز و باز هم نزد وی باز آمدم.
یکبار پولم را به من پس داد و گفت: "برو پیش دکتر." می ترسیدم پیش دکتر بروم. شبی باز نزد او رفتم،
گفتم: "بگذار  پیش تو بخوابم." با لبخند غمگینی، نگاهی به سر تا پای من کرد و پذیرفت. خسته بود، زود خوابش برد. من تا صبح نخوابیدم و نوازشش کردم، نوازشش کردم. از وجودم آبی بیرون نیامد، اما در روانم جویباری جاری بود. کوچک و کوچکتر شدم، نیست شدم.

نیستی در آغوش این زن، با نیستی در آغوش مادر، یا خواهرم تفاوت داشت. آنجا من در آغوش آنها به خواب می رفتم، اینجا او در آغوش من به خواب رفته بود. یک سال، شاید هم بیشتر، هر ده ــ پانزده روز، شبی به آغوش او پناه می بردم، یکبار که رفتم، دیدم در رختخواب خوابیده، مریض بود و تب سختی دارد. من کنار تن تب دارش خوابیدم. او در تب خود می سوخت و من در تب او شعله ور بودم. باز هم به دیدن او رفتم. هر بار حالش بدتر از پیش می شد. همانطور که می‌دانی و در رمانت (آمهدی) نوشته‌ای، روسپیانی که پیر یا مریض می شوند، به وضع اسفناکی می‌افتند و بعد هم دردناک، گوشه ای می ‌میرند. با شرمندگی پیش خواهرم آمدم، گریان شرح حال ناتوانی جنسی ‌ام و آشنایی با این روسپی و وضع دردناکش را گفتم. از او خواستم تا این زن را به خانه‌ مان بیاوریم . خواهرم با بزرگواری بدون اینکه لحظه ای درنگ کند پذیرفت و گفت: "اگر روانشاد مادرمان هم زنده بود بدون شک قبول می کرد."
او را به خانه آوردم. در این زمان خواهرم دروه فوق لیسانسش را در ادبیات فرانسه می گذراند و در دانشگاه هم درس می داد. من سال سوم دانشگاه بودم. ما  به پرستاری زن پرداختیم، از این دکتر به آن دکتر، از این بیمارستان به آن بیمارستان پس از دوسال به علت سرطان به دیار ابدی پیوست.

خواهرم با وجودیکه زیبا و تحصیل کرده بود، و عشاق زیادی داشت، هرگز شوهر نکرد. مانند مادری فداکار از من مراقبت می کرد. من هم جذاب بودم، و دخترهای زیادی (به قول تو) به من چراغ می زدند، اما جرات نمی کردم به هیچ یک از آنها اظهار تمایل کنم. غمگین و سرخورده، بعضی شب ها به آغوش روسپیان خسته پناه می ‌بردم.

پس از پایان دانشگاه با درجه عالی، به عنوان مهندس در شرکت برق استخدام شدم و با اشتیاق از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ایران، با دل جان کار می کردم، در ضمن به مطالعه تاریخ و فرهنگ آن منطقه می پرداختم. در ابتدای انقلاب خواهرم هم به رحمت ایزدی پیوست. دیگر این ضربه سنگین برایم قابل تحمل نبود. دیگر خواهری، بهتر بگویم مادری نداشتم تا به آغوشش پناه ببرم. در همه جای دنیا روسپیان خسته‌ ای پیدا می شوند، تا در کنار من با خیال راحت به خواب روند! هرچه داشتم فروختم و به اینجا آمدم. اینجا هم به آغوش روسپیان خسته پناه می بردم. داستان ازدواج مصلحتی من و فتانه را که می ‌دانی. فتانه با تجربه تلخی که از همسر سابقش داشت، ابتدا از من می ترسید. حتی می ترسید من به دخترهایش تجاوز کنم. این دو دختر برای اولین بار در من، حس پدری را زنده کردند. پس از مدت کوتاهی ترس مادر و دخترها از من ریخت. معلم سرخانه دخترها شدم. ما با هم صبحانه و نهار و شام می ‌خوردیم. بعد از شام، دخترها در اتاقشان درس می خواندند. من کتاب می خواندم، فتانه با لباسی بلند کتاب می خواند، یا با گوشی تلویزیون نگاه می کرد. من زیر چشمی نگاهم به او بود و آرزو می کردم کنارش بنشینم و نوازشش کنم. اما می ترسیدم...! شب ها، با نگاهی پر تمنا به او می گفتم: "شب خوش فتانه خانم."
پاسخ می‌داد: "شب خوش کیومرث خان".

بیش از سه سال در کنار من بود و من در آرزوی او. یک روز به او گفتم: فتانه خانم، مدت زیادی است که ما با هم زندگی  می کنیم. حالا می توانیم از هم جدا شویم، شما اقامتت را گرفتی، دیگر مشکلی نداری، کار خوبی هم داری. می توانی با هرکه دوست داری، درست و حسابی ازدواج کنی.
اشک در چشمانش جمع شد و گفت: می خواهی مرا بیرون کنی؟
گفتم نه به خدا. تنها خوشبختی شما را می خواهم.
گفت: من اینجا خوشبختم.
گفتم: اینکه زندگی نشد، شما در آن اتاق بخوابی، من در این اتاق!
رفت بالش و پتویش را به اتاق من برد و آمد و گفت: از امشب کنار هم می خوابیم. اضافه کرد: مدت زیادی بود که وقتی با هم می نشستیم، من سر در کتاب داشتم، یا چشمم به تلویزیون بود، آرزو می کردم، به کنارت بیایم، سرم را بر شانه ات بگذارم، دست در دست هم، موهایم را نوازش کنی، بگویی دوستم داری، بگویم دوست‌ات دارم! وقتی از کنار هم رد می شویم، دستی به من بکشی، وقتی نشسته ای، هر بار که از کنارت می گذرم، دستی به سرت بکشم!

با شرمندگی، مشکلم را با او در میان گذاشتم.
گفت: من به یک موجود نر احتیاج ندارم. محتاج یک انسانم! تو یک انسانی.
روانشان شاد، مادر و خواهرم، زنده نماندند تا ببینند، همسر و دو فرزند دارم.
 

اردوخانی عزیز! شاید باور نکنی؛ با وجودیکه سنی از من گذشته، توانایی جنسی پیدا کرده ام. دریغا، همچو کوددکی نیاز به مهر، نیاز به نوازش، نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم. 

25 مرداد 1388 ــ 14 اوت 2009ـ بروکسل ـ اردوخانی

  نوشته شده در  2009/11/9ساعت 1:29  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است